ماجرای حماقت ها... - دختـــر کـوهستــــان
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

نمیدونم چرا قدرت تعریف اتفاقات و ماجراهای اخیر رو ندارم... خلاصه اش و مینویسم که یادم باشه همیشه حماقت هام...
  
شیوا به قول خودش دختر عمه اش که حوزه علمیه کار میکنه دستش توی کار خیر هست و خانواده ها رو بهم معرفی میکنه. منم قبلا با توجه به تعریف های شیوا فکر میکردم همین طور باشه، همینقدر خیرخواه و خیِر!! وقتی تاکید میکردم که آدرس خونه ما رو به کسی نده و گفتم فقط و فقط شماره تلفن خونه رو بده بدون اجازه من این کار رو کرده بود و درست نیم ساعت بعدش دو تا خانوم کاملاا سرزده اومدن خونمون که خاله هام خونه بودن. و از قضا خانومه از فک و فامیلای خاله ام بود. خیلی جالبه شب شماره تلفن من رو خواسته بود بدون اینکه خانوادم بدونن و من برخلاف تمایل عجیب شیوا به باکلاس بودن این خانوم و اینکه درخواست شماره من خیلی کار مدرنی هست. کاملا مخالفت کردم و گفتم همه چیز باید با خانواده پیش بره. این خانوم زنگ زد خونه و خواست با من حرف بزنه و از خودش و شرایط پسرش گفت...! باید اضافه کنم این زن از من به شدت خوشش میاد! چون ...
از اونجایی که من باز هم برخلاف شیوا کسی رو نشناخته خونه راه نمیدم زنگ زدیم خاله ام درباره همین آدم بپرسیم. که خب چیزهای جالبی نشنیدیم... به اصرار شیوا و این همه آدم که تو همیشه خواستگارا رو پشت رد میکنی، به اضافه این همه حرف های خاله زنکی که خواستگار خوبه تو خونه بیاد و بره (گند بزنن به همچین تفکرات منسوخ شده ای) منم از سر لجبازی گفتم که بیان... ولی خاله ام قبلش به پسرش زنگ میزنه که آمار دقیق تری از پسره بگیره و پسرخاله عزیزم با قاطعیت میگه غلط کرده که میخواد بره خواستگاری فاطمه ( این پسرخاله ام رو من زیاد ندیدم حتی. فقط گاهی عید به عید می بینمش اونم از بچگیم در حد سلام و خداحافظ) و برخلاف مخالفت های خالم که میگه به ما ربطی نداره زنگ میزنه داداش بزرگه و میگه اصلا این آدم رو خونتون راه ندید (حالا داداش بزرگه از هیچی خبرنداره) و خونه ما هم بگومگو حرف میشه که باز مامانم به خانومه میگه نیایید...
این وسط من به خواسته دلم رسیدم . ولی شیوا از تمام جزییات این ماجراها با خبر بود و همه رو جز به جز به خانومه مخابره میکرد با وجود اینکه تاکید کرده بودم که نگو چیزی!!!
فرداش خانومه میره خونه خاله ام اینا و حسابی از خجالت خاله ام درمیاد... قبلش خاله ام گفته بود اسمی از من نیارید. خیلی آبروریزی شد.
این خانومه حسابی عاشق من شده و عنوان میکنه دختر خوب و قانعی بود. خاله امم میگه آره قانع هست دنبال پول بود به پسرعموش که فلان جا تهران نمایشگاه ماشین داره شوهر میکرد که خونه و ماشین برا خودش به اسم خودش نقد بود! اینکه این زن چطور به چنین شناخت کاملی رسیده خدا میدونه!! قطعا شیوا که از تمام جزییات اخلاقی و خانوادگی من خبرداره این ها رو گزارش کرده .
حالا پیام هاش این دختر از خودراضی: "خب میزاشتی بیان شاید اون از تو خوشش نمی اومد" /"فکر کردین کی هستین که به خودتون اجازه میدید با آدمها اینجور رفتار کنید، نزدیک 20 تا خواستگار اومده تو خونمون که با همشون حرف زدم هیچ وقتم مثل شما رفتار نکردیم والا!!"/ "حالا همیشه که خواستگار نمیاد میزاشتی بیاد شوهر میکردی"/"دیروز با دختر عمم بازار بودم یه خانومه منو دید خوشش اومد از من برا پسرش" ( این پیام رو دقیقا وسط این ماجراها داد) / .... "تو آدم رو از خوبی کردن پشیمون میکنی ، برا اولین بار توی این همه سال دخترعمم از کار خیر کردن پشیمون شد" /... "خیلی بی چشم و رویی"
 بهش گفتم: " تو چطور به خودت اجازه میدی هر طور دلت بخوای حرف بزنی! همچین دوستی و درش رو گِل بگیرن خیلی بهتره"
توی آرشیو وبلاگم اگه مرور کنم باز هم از ماجراهای دعواهام با شیوا نوشتم. ولی فک نمیکردم تا این حد عوضی شده باشه! اصلا نفهمیدم دلش از کجا پر بود! چی شده بود که تا این حد عقده گشایی میکرد اونم سر موضوع بی موردی که اصلا بهش ربطی نداشت!!! توقع داشت من به یک آدم "لات" جواب بدم!!! خوبه دختر عمه اش هر کی سراغ دختر ازش میگیره اولین کسی و که معرفی کنه شیوا خانوم هست ولی این دختر اونقدر پرتوقع است که هر برا پسره میگه من از پس توقعات این دختر بر نمیام...

#اعصابم بهم ریخته است... خیلی توی بهتم که چی شد که این اتفاقات افتاد... دوستی که هر روز می بینیش هر روز باهاش حرف میزنی... از کوچکترین احساسات و جزییات زندگیت با خبره!!!
باید همون سالی که بخاطر دوست پسرش بهم تهمت زد دورش رو خط میکشیدم و نمی بخشیدمش!!! نه اینکه بعد از چند سال دوباره وقتی که همه چی فراموش شده دوباره شروع کنم به ادامه دوستی!  مقصر خودمم و حماقتم. بخشیدن همیشه بهترین راه نیست...

# حماقت راه های زیادی داره یکیش مهربون بودن هست... مهربونی خیلی خطرناکه، خطرناکتر از سرطان خون حتی...

نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 01:44 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)