:| - دختـــر کـوهستــــان
X
تبلیغات
رایتل

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

نمی فهمم بعضی ها پیش خودشون چی فکر میکنن...

 دختره که همیشه از بچگی ازش فراری ام، خودشم مجرده بعد میشه واسطه که برا من کیس معرفی کنه! احمق ترین آدمی که دیدم.  خیلی سعی میکنه خودش رو ساده بگیره که هیچی نمیدونه و تا بهش ثابت نکنی ازش بدبختری ولت نمیکنه. یادم ابتدایی باهاش همکلاسی بودم از جیب باباش پول برمیداشت، هی جلو من پُز میداد و کلی خوراکی میخرید و کتاب و ... تو اون دوره ام یادمِ زیاد اطرافش نبودم. فقط چون همسایه بودیم با هم میرفتیم مدرسه. مامانش مچش رو گرفته بود. به مامانش گفته بود فاطمه بهم گفته برو از جیب بابات دزدی کن! بهم میگفت دیگه نیا سراغم. کلاسمم تو دبیرستان به هزار ترفند و پیچوندی ازش جدا کردم...خیلی تلاش کرد بیاد تو کلاسی که من هستم خدا رو شکر موفق نشد...

یادمه یه دوره حفظ قرآن میرفتم اینم اومد. بعد از سالها دو سال پیش دیدمش میگفت وااااااااااای ما چقدر اسکل بودیم که میرفتیم حفظ قرآن!:| راه ترقی و پیشرفت رو پیش گرفته بود. (اونم با حرف های زشت خاله زنکی). پارسال توی عروسی پسر همسایه دیدمش میگه وااااااای تو چرا مثل بدبختا اومدی عروسی! (منظورش آرایش کردن من بود. من نمیدونم برا پسر همسایه باید میرفتم آرایشگاه. خودمم که در حد یک کرم ویک رژ یه مداد تو چشم آرایش میکنم) تو عروسی من داشتم از عروس های زن همسایمون تعریف میکردم که خیلی خانوم و مهربون هستن. اونقدر بدگویی کرد که گفتم باشه تو خوبی ول کن دیگه! و اونقدر بلند بلند شوهر نیست شوهر نیست کرد که حیثیت منو جلو در و همسایه هایی که کنارشون نشسته بودم بُرد. به غایت حسود که به من میگفت وااای خوش بحالت چاقی! و دوست صمیمیشم که چاق شد رفت قرص چاقی خورد ابعادش از من وسیع تر شد. حالام خودشو میگه لاغر کرده! چون اون دوستش لاغر کرده! اون شیوا که اون همه سال میشناختمش با وجود حسادت دخترانه اش میدونستم حداقل عاقل تر از اینه اونجور از آب دراومد. دیگه اینو من کجای دلم بزارم آخه!

دوران ابتدایی یه پاکت داد به من گفت این یه رازه هیچ وقت بازش نکن، منم اسکل اسکل اینو تا سالها تو کشوم بدون اینکه نگاش کنم نگه داشتم. 5-6 سال بعد بازش کردم دیدم نامه عاشقانه خواهرش به دوست پسرش بود که بعد شد شوهرش. بعد من تازه پیش خودم میگفتم این همه تعریف از انواع و اقسام خواستگارا خواهرش و ... این بود! اونم با این پسره که باباش پولداره ولی اونقدر الاف هست که دیگه باباهه بهش محلم نمیزاره. حتی الانم... (ولی کاش اون نامه ها رو نگه میداشتم یکم مرورشون میکردم. یه درصد اخلاق عاشقانه یاد میگیرفتم ازشون :)))  ، ولی نامه همه با دست خط خیلی خوشگل و متن های فراق و دوری و اینا و با پایان زیبا... میشد جز آثار ادبی بخدا:دی ولی از ترس اینکه یه بار دادشام اینا رو پیدا کنه و بشه آش نخورده و دهن سوخته همه رو ریز ریز کردم. ) یه مدتم پیام میداد تو واقعا دوست پسر نداری اونجا! مگه میشه نداشته باشی!...

  اینجورم شروع میکنه که معیار ازدواجت چی هستن؟! میگم معیارا ازدواج منو برا چی میخوای! میگه من بلد نیستم میخوام یاد بگیرم!!!   اشتباه کردم همین جا از خجالتش درنیومدم. خیلی محترمانه بهش گفتم نه من با این مدل خاله زنک بازیا ازدواج نمیکنم. میگه تو اصلا شبیه حرف زدنت نیستی، من بخاطر حرف های تو بود که توقعاتمو اوردم پایین... توی حرف زدن باهاش خیلی مدارا میکردم همیشه... ولی این بار دیدم نمیشه...

فقط بهش گفتم این کیس که اینقدر خوبه چرا برا تو معرفیش نکرده عاطفه. میگه تو رو گفته! گفته بیا بیرون همو ببینید، ببینید اصلا خوشتون میاد از هم. گفتم هم تو میلنگی تو صحبت کردنت هم اون! اون رفیق جینگ صمیمیش رو ول کرده منو معرفی کرده! ...

فقط کم مونده این بخواد منو شوهرم بده...

از این به بعدم هر کی ملاک و معیار ازدواج پرسید توقعمو تا آندرومدا بالا میبرم که هر تهفه ای و تو خیابون دید برا من معرفی نکنن. داستانی دارم بخدا...


فاطمه نوشت: نمیدونم چرا این آدمها رو اطرافم نگه داشتم. همیشه فک میکنم که خب من اینا رو تو خیابون می بینم و چشمم تو چشمشون می افته زشتِ بخوام بزنم رابطه رو کلا ویران کنم و دشمن تراشی کنم و یا سرم رو برگردونم که اینا رو نبینم. ولی انگار نمیشه! به درک !

نوشته شده در جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 00:50 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)