رنگ و رو رفتگی ... - دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

آدم کمرنگی شدم...

یه روزی بود تصمیم گرفته بودم همیشه بعد از اینکه حرکت رو به جلویی داشتم دو قدمم عقب بردارم که هیچ وقت دیده نشم، همیشه از دیده نشدن لذت میبردم... حالا انگار داستان داره تغییر میکنه، خودمم خسته شدم از این همه پنهان بودن.  همین باعث میشه درک نشم و یا حتی نادیده گرفته بشم...

خیلی کارها دوست دارم انجام بدم ولی نمیدونم چطوری؟! اعتماد به خودم پایین هست. با کمرنگ شدنم انگار فلسفه های زندگیمو از دست دادم. یادمه یه روز کلی ایده و رنگ و خلاقیت داشتم. میدونم میتونم هنوز خلاقیتمو بهش رنگ ببخشم ولی تمرکزم به شدت کاهش پیدا کرده. دنبال فلسفه های تازم، ایده های جدید... درست مثل بچه ها که خودشونو سریع برای کار جدید آماده میکنن و ایده های نابشون رو میگن بدون ترس و باهیجان...

من برای پیدا کردن مسیر تازم نیاز به فلسفه های جدید دارم...

برای یه کارهایی مثل نوشتن، همین چرندیات مغزم باید بیشتر وقت بزارم، برای کشف فلسفه جدید زندگیم باید بیشتر وقت بزارم... میدونم دنبال چی هستم. ولی مسیرشو نمیدونم! 


#این روزا اونقدر شلوغم وقت نمیکنم فکر کنم حتی. خیلی سعی میکنم بیام اینجا ولی هر شب عین جنازه می افتم و عین سنگ میشم... بی تحرک خوابم میبره...


#یاد سخن امام علی می افتم که میگفت حتما ساعت هایی از روز رو به فکر کردن اختصاص بدید. خیلی وقت هست فکر نکردم...


نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1396ساعت | 06:07 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)