دختـــر کـوهستــــان
X
تبلیغات
رایتل

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

بازگشتن به سرزمینی که دوران بچگیمو همش اونجا بودم لذت بخش هست...

دفتر خاطرات هامو مرور میکردم و رویاهامو یادم می اومد...

به همه چیز فکر میکنم و رویا میبافم...

یعنی میشه یک روز...

.

.

.

خودمو وسط یک عالمه رویا پیدا میکنم ...

آدم ها بدون رویاهاشون گم میشن...

اونقدر میشه عمیق شد که بتونم خودمو با همه کائنات  یکی کنم...

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 03:57 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

نمیدونم کجا رویاهامو گم کردم و دیگه دنبالشون نرفتم... ، اینکه آدم دنبال رویاهاش بره جسارت میخواد. اعتماد بنفس میخواد. من یکجایی رویاهاو گم کردم دیگه دنبالشون نرفتم فک کردم رویا دست نیافتنی اونقدر که دورم پر شد از آدم های بی رویا... و منم یک آدم که اعتماد بنفس نداشت...

گذشت و تموم شد...

دوباره میخوام پیدا کنم خودم رو وسط رویاها...

به خودم و رویاهایی که داشتم احساس دِین میکنم...


نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 03:42 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

رویا میبافم...

خیلی وقته رویا نبافتم...

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 03:35 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

آگاهی نسل جدید بالا رفته، شما اگه پیش یک فرد که متولد 80 هست بشینی اصلا احساس نمیکنی ازت کوچیکتره یا کمتر از تو میفهمِ... خیلی چیزها رو درک میکنن. درسته تجربه اش کمتره ولی این نسل ، نسل دانش و آگاهی است .کمتر چیزی و الکی می پذیرن درست ادامه ما هستن ... هم خوبه هم ترسناکه ولی حالا که  میفهمن ، درک میکنن باید آموزش های درست توی محیط های آموزشی ببینن...

یه سری مشکلات هست جهانیِ،  یک خبر میخوندم که توی انگلیس درصد جراحی واژن به شکلی که توی فیلم های پورن می بینن توی سنین 15 سال خیلی زیاد شده و دولت بریتانیا خیلی نگرانِ و تو فکر آموزش صحیح که دختر ها رو با بدنشون آشنا کنه که شکل طبیعی بدنشون چطوره...

بنظرم همین  مدتی دیگه وارد جامعه ما میشه، شایدم شده باشه. کسی چه میدونه!؟  اینکه تجاوز به دختربچه ها زیاد شده و ... از نتایج ناآگاهی هستش. یک جایی باید خیلی مسائل به شکل درست، زیر نظر کارشناس و متخصصش به نسلی که قراره آینده کشور بیافتِ دستش آموزش داده بشه. خیلی بهتر از این هست که با شبکه های مجازی و فیلم ها و خیلی چیزهای دیگه که دسترسی بهشون مثل آب خوردن شده، با این مسائل آشنا بشن،  قوانین باید تغییر کنه...


نوشته شده در سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 23:01 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

بعضی آدم ها هستن که از دور فقط جذابیت دارن، هیچ وقت بهشون نزدیک نشید...

نوشته شده در سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 22:41 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

چند ماه پیش تصمیم گرفته بودم با آدم های منفی کمتر حرف بزنم، حالا حالم بهتره... تاثیراتش رو دارم احساس میکنم.


نوشته شده در جمعه 30 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 06:07 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

هفته پیش کسی خونه نبود،  زن همسایمون زنگ زده بود ، میگفت یه خواستگار میخوام برات بفرستم دارم بهت تذکر میدم خواستی بیای بیرون چادر میپوشی آرایشم نمیکنی... این جمله رو 5 بار گفت و من فقط داشت حالم بد میشد. زنیکه عوضی به تو چه آخه! جا داشت همون جا حسابی از خجالتش درمی اومدم ولی نمیدونم چرا همیشه لال ظاهر میشم...  هی گفتم همسایه است. فقط میگفت باشه؟ منم گفتم حالا ببینم کی هست!!! بعدم از بس ساکت بودم و منتظر قطع کردن گوشی ، گفتم من نمیدونم الان باید چی بگم!! 

یکی نیست بگه به تو چه! خیلی حرصم گرفته!!!

یک هفته از این ماجرا میگذره ولی من حالم داره بهم میخوره همچنان!!!  این موجود ذاتا بیشعوره!

نوشته شده در جمعه 30 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 06:03 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

از هیچکس ، هیچ چیز، حتی شئ ، وسیله و ... تعریف نکنید، چون در همون حال که تعریف می کنید دارید گند میزنید بهش و ساختار زیباش رو از زیر بنا فرو میریزید....

نوشته شده در پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 00:45 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

سارینا با کلی خجالت و ناز و ادا اطوار میگه عمه بزرگ شدم میخوام شوووهررر (همینجوری بخونید با اوووی کشیده) کنم ولی به مامانم نگی هااا دعوام میکنه... 

اصلا دخترا از بچگی شوهری هستن :))))) ولی دختر بچه معمولا میگه میخوام عروس بشم این مستقیم رفته سراغ اصل مطلب :))))

منم ذوق مرگ زده بودم موقع دیدن قیافه اشو حرف زدنش و اینکه داره رازش رو بهم میگه. یه عالمه قربون صدقش رفتم ^_^

این دختر لِف خودمه تو شاد بودن و خندیدن و رقصیدن ^_^

نوشته شده در پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 00:36 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

امروز وسط دریا آرزو میکردم دلم مثل دریا بزررررگ بشه، که اتفاقات و ناراحتی های کوچیک ، طوفانیم نکنه، که خودم باشم میون این همه هیاهو هاااا، که تغییر نکنم، که وقتی دلخورم هییی حرف نزنم. دلم هیچی نمیخواست...

دوست داشتم پلک هامو ببندم و برای همیشه توی اون آبی ها غرق بشم و وقتی چشم هامو باز میکنم میان یک عالمه نور باشم...

آدم دلش خیلی چیزها میخواد ولی دل من جز غرق شدن هیچی نمیخواد...

دوست داشتم توی آبی های دریا غرق بشم... توی سبزی های جنگل غرق بشم... برم تو ابرا ابر بشم، ببارم...

دلم اینجاها نیست... توی دلم دارم به همه کمک میکنم به همه اونهایی که نتونستم ، که هنوز جلوی چشمم هستن...

اینجا هستم بین همه ولی دوررررم، خیلی دورم از روزمرگی های دم دستی...

خیلی آرومم وقتی غرق میشم...

نوشته شده در پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 00:27 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

#با سارینا اینا اومدم شمال :)


نوشته شده در دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 07:27 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

#وقتی به مرگ مریم میرزا خانی فک میکنم بدون هیچ  اغراقی قلبم درد میگیره... اسمش هر جا می اومد خیلی انرژی بخش بود و همچنان هست....

نوشته شده در دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 07:27 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

وقت نکردم سر بزنم دوستان وبلاگی عزیزتر ازجانم. منو ببخشید ... برگشتنی از مسافرت میام حتما :استیکر خجالت:

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 04:28 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

نمیفهمم بعضیا به عیاشی چی میگن ! اینکه یک نفر از جنس ذکور دوس داره همه دخترا دور و برش باشن براش خودکشی کنن و اگه کسی این وسط بهش محل نمیزاره یجوری بالاخره به هزار ترفند اونم نگهداره اطرافش و همیشه در حال لاس زدن با همه است، درجه صمیمیتش رو هزاره با همه ولی اینا رفیق های اجتماعیشن، دو تا عشق داره، یه معشوقه.... اینا اسمش عیاشی نباشه چی هست.... حالا کاری به مقامات و درجاتش ندارم... سیگار نکشیدن و اعتیاد نداشتن و ... دلیل سالم بودن نمیشه که.... آقا سیگاری باش سالم باش...

فقط جمعه اون تولد تو اون جمع حالم بدجور بد شد... هی خواستم نرررم، بعد گفتم زشت میشه دعوت شدم...


توی این آشفته بازار بعد از سالها یه پسر سالم از نظر اخلاقی کشف کردم. دلم خواستش خب! برا من شو برا من شو برا من شو ...:الان دارم از دور سیگنال میفرستم. خودم خندم گرفته: 

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 04:23 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

اونقدر اصرار کرد و گیر داد و سارینا بهانه منو گرفت که پاشدم اومدم پیشش که باهاشون برم مسافرت :)

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 04:02 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    67  >>