جــادوی یک مغــز متفــکر
X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

جــادوی یک مغــز متفــکر

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران


http://s6.picofile.com/file/8255536392/love_your_self_first.jpg

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 23:38 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

همیشه فکر میکنم چطور رئیس و روسای این مرز و بوم میتونن بخندن و اینقدر خوش باشن.  اینا باید پوست و استخوان بشن و در طی مدت  سمت هاشون چندین بار سکته کنن بنظرم تا من حداقل باور کنم که دلسوز هستن!!!

این جامعه به افراد باهوش با ضریب هوشی بالا در همه زمینه ها نیاز داره تا بتونه رشد کنه. خیلی بی رحمانه میگم همشون خنگ و احمق هستن و فقط بلدن آخرین دکمه پیرشونو تا مرز خفگی سفت کنن و ... ( خیلی حرف های دیگه که همه میدونیم)

دقیقا شبیه همون افراد توی تاریخ هستن که امثال مصدق  و امیرکبیر و... به قتل رسوندن !!!

نوشته شده در دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1395ساعت | 14:05 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

چطوره برای تکمیل فرم سرشماری، " بیکار" نداره!!!؟؟؟ منم سایــر رو انتخاب کردم:|


کاش یه گزینه هم داشت. به دلیل نبود شغل مناسب بازم دارم درس میخونم و ارشد میگیرم...!!

یا مجبور شدم برای کار مهاجرت کنم.

یکم توضیحات کوتاه بهش اضافه میکردن خب:|

نوشته شده در دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1395ساعت | 13:37 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

در حین گردگیری چند ماه پیش کتابهای دبیرستان و جمع کرده بودم بدم نمکی بره! دیروز فروختمشون 1000 تومن. خیلی  شیک رفتم دادمش یه نون سنگک. خیلی چسبید :)

حالا دفعات بعدی کتابهای کنکور رو این بلا رو سرشون میارم. هی چرخیدن و چرخیدن تا باز رسیدن به دست خودم:|

نوشته شده در دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1395ساعت | 13:35 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

سرما خوردم :|

نوشته شده در شنبه 3 مهر‌ماه سال 1395ساعت | 22:56 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

داشتم دنبال عکسی میگشتم. بازم این عکس ها رو دیدم و اون روزهای بد تحویل پایان نامه برام زنده شد!!!

تنها راهنمایی های استاد راهنمای محترم شامل این دو تا عکس میشد. تازه این ها رو هم با منت بعد از دو ماه برام فرستاد. خیلی بهش فشار اومده بود بیچاره!!

من که با اون پایان تلخ کلا  دیگه طرف رشته برق نمیرم. خیلی بد تموم شد هیچ وقتم نمی بخشمش!!  ولی امیدوارم خدا به راه راست هدایتش کنه ...!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 مهر‌ماه سال 1395ساعت | 22:34 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |


http://s8.picofile.com/file/8268220618/Autumn_leaves_and_trees.jpg


بگذر

تابستان
بگذر ...
حال من با تو خوب نمی شود
پاییز
حال مرا خوب میشناسد ...

"محمود دولت آباد"

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1395ساعت | 04:24 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

آهنگ کولــــی با صدای همایون شجریان
لینک دانلود

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده


شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو

شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

می رفت گرد راهش از دود آه تیره

نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده

سودای همرهی را گیسو به باد دادی

سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده

رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده



 شاعر : سیمین بهبهانی
خواننده : همایون شجریان
آلبوم : نه فرشته ام نه شیطان

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1395ساعت | 04:05 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

گاهی ام فک میکنم انگار خدا هیچ شاگردی جز ما نداره. هی فرت فرت از ما آزمون میگیره. هر روز یه مدل ناشناخته تر... خدایا حداقل هوشمم زیاد کن که قشنگ شریجه بزنم...:)

به لطف خودشم که همه رو یکی درمیون تبصره کرده واسم! 


ادامه نوشت: 

1- تنهایی خر است.

2- نظرات رو بعد تایید میکنم ببخشید :خجالت:

3-تا کی درس؟؟؟ بس نیست دیگه؟ خسته شدم خب:| کی قراره این مرحله مسخره تموم بشه وارد مرحله بعدی بشیم!!! 

4- اونقدر همیشه تو هول و ولا هستم که وقتی یکم زندگی آروم میشه میترسم. واقعا میترسم ! زندگی رو با تمام بالا پاییناش دوست دارم...

5- خیلی چیزا نمیدونم. دوست دارم یه چیز ناشناخته تر و جدید یاد بگیرم. نمیدونم چی دقیقا!!! دوس دارم یه عالمه کتاب بخونم. فیلم نگاه کنم و ...

6- اونقدر کیف دوختم امروز که انگشتام درد گرفته:(

7- و باز هم تنهایی خر است:| دلم یکی رو میخواد از جنس نگاه خودم، آیا این توقع زیادی ه خداجونیم؟ یه نیگا کن شاید ته کیسه ات یکی پیدا بشه هااا، آدرسم که میدونی قربونت بشم. مرسی خدای مهربانم. بووووس:*

8- چند روزیه مغز جونیم زیاد آمپر کشیده باید سیم پیچیش عوض بشه. درست میشم بازم:(

9- خدایا بخاطر همه نعمت هات. داده هات و نداده هات شکرت یه عالمه:) بیچارمم کنی بازم شاگردت میمونم، هر چی ام دلت میخواد منو بیآزمای ^_^ 

10- دلم یه عالمه گریه میخواد ولی نمیدونم چرا خندم میگیره. جور نمیشه خودمو خالی کنم حالم کوک بشه:|

11- همه ی شما ها رو دوست دارم. مرسی که دوستای خوب منید:) 

و...


نوشته شده در سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 01:16 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

فکــــر تو وسعتی که همه امور را فرا بگیـرد ندارد، پس آن را برا ی امور مهـــم فــــارغ بگــــذار


امام علی علیه السلام ^_^

نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 16:55 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)


"زندگـــــی که جــا زدن نیست"

نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 15:49 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

شما هم اینجورید که وقتی از خواب پا میشید و چشماتونو باز می کنید به صورت ناخودآگاه حتما  به یه چیزی در گذشته، حال یا آینده و هر چیزی دیگه ای در حال فکر کردن هستید!!! نمیدونم این مغز چیه و این فرآیندهاش چطوره؟! یه روز یه شعر از هایده رو دارم زمزمه میکنم یا حتی اشعار فردوسی و غیره، یه روز آیه قرآن و ...  تاثیرات مثبت و منفی این افکار در طی روز همراهم هست! آیا میشه این افکار هنگام بیداری و کنترل کرد؟  ( مقاله ، کتاب و... هر چیزی که در این زمینه می شناسید معرفی کنید. شدیدا نیاز دارم. با تشکر^_^ )

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 15:44 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

هر سال از گربه ای مینویسم که توی حیاط خونه ما بچه هاش و به دنیا میاره...! این بار جایی دیگه به دنیاشون اورده ولی اینجا بزرگشون کرده. از اول تابستون درگیرشونیم. بیچاره گربه ی مادر، در  نبودش فک کنم در حیاط باز بوده یا از راه آب  اینا رفتن ( یعنی 4 تا توله گربه که خنگ بازیاشونو دوست داشتم). مادره از صبح تا همین الان داره زیر گوش ما ناله میکنه . مامانم حتی باهاش گریه هم میکنه میگه بخدا من کاری با بچه هات نداشتم :(


فاطمه نوشت:

# یادمه در سالیان قبل داداشم بچه ها رو برد بیرون از خونه و یکی از این توله ها مرد:( تا یک ماه ناله میکرد . انگار نفرینمون میکرد :|

# زیر زمین خونه ما بزرگ و ساکت و کلا اتاق فکری هست برا خودش. برا کنکور میخوندم رفته بود زیر پله زاییده بود و منم پنجره رو باز میزاشتم که مامانه بره بیاد. خیلی ناز بودن توله هاش:) جالبه گاهی می اومد روبروم با فاصله خیلی کم می نشست و منم براش درس توضیح میدادم. مامانمم شیر میزاشت جلوشون...!

# بابام تو باغش 4 تا گربه رو چاق کرده اندازه ببر شدن:)))) خلاصه در امر پرورش حیوانات بالاخص گربه ها فوق تخصص داریم ماهاا :))



نوشته شده در جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 03:07 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (7)

اعتیاد یه درده. اینکه حتی اگه طرف ترک کنه و  پاک بشه بازم دیگه برات مهم نیست  و تصمیمت برا طلاق جدی هست یه قضیه جدایی هست بنظرم...!


فاطمه نوشت: 

* من هیچی نمیدونم ، مغزمم هنگه هنگه. واقعا چیزی نمیدونم . ولی از یه جایی به بعد آدمها بهم گره میخورن  حتی اگه از هم جدا بشن ...

* درمورد خیلی چیزا حرف زدن میشه قضاوت ...

* یه آیه میخوندم آدرسش و یادم نیست ولی این بود " نمیدانند مگر اندکی از دانشمندان" ... هر روز بیشتر درکش میکنم چه درباره حماقت خودم چه بقیه...


شعر:

فصلی ست بین فصل پاییز و زمستان

من نام آن را می گذارم "فصلِ گریه"


فصلی که جان

به آسمان

نزدیک می گردد...



# نزار_قبانی



نوشته شده در پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 14:04 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

بعضی آدما هستن با پنبه سر میبرن؟ با اینا باید چیکار کرد؟ چطور میشه براشون تله گذاشت چهره واقعیشونو نشون خودشون بدی؟ میدونید که این آدمها رو هیچ وقت نمیشه انگشت اتهام سمتشون دراز کرد! نمیشه هم از شرشون خلاص شد! کاری به کارشونم نداشته باشی باهات کار دارن! هی میخوان درد کنن تو دلت! روی زیادی هم دارن! هر کاری ام کنی روشون کم نمیشه! هر چی ام به روشون بیاری بدتر میشن!!:| هم خوب بلدن خودشونو به موش مردگی بزنن. هم سلیطه بازی خوب میتونن کنن!!

دقیقا بگید من باید چیکارش کنم باهاش؟!!؟؟؟

به درجه ای رسیده که <جواب ابلهان خاموشی است > جواب نمیده. فک میکنه بقیه نمیفهمن بدتر میکنه! جالبه طرف معلم هست!!!...

باید به وزارت بهداشت که کارگاه های دسته بندی بیماری و ... دارن گفت اینو جز بیماری های خانه خراب کن و مسری و لاعلاج تقسیم بندی کنن!



غصه نوشت:

از وضعیتم اصلا راضی نیستم. اینکه درگیر این خاله زنک بازی ها بشم دقیقا عذاب منه. به من چه آخه! من دلم میخواد رشد کنم...:(

نوشته شده در جمعه 19 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 02:14 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (9)

این باغ هم برای من شده دردسر. هر هفته مهمون میاد . هر روز یه فرزندی یه فامیلی دوستی آشنایی میخوان برن باغ. بنده هم که در بخش خدماتی خونه فعالیت میکنم باید باشم حتما و اگه نباشم اصلا نمیشه یا اگه نرم میگن این قهره و چش شده و میشه یه داستانی بس طولانی برای خاله زنک بازی های بعضیا که خبرش توسط بی بی سی های توی خانواده و فامیل به خواجه حافظ شیرازم میرسه!!

این هفته خواهری هفته بعد اون داداشه هفته بعد عموم بعدش اون یکی داداشه و بعدترش پسرعمو و  ... اونم از کله صبح تا شب:|

کاش تابستون زودتر تموم بشه...:|


فاطمه نوشت:

+ بعد همین ها رو کافیه یه بار بری خونشون. همون بار میشه اولین و آخرین بارت:|

نوشته شده در جمعه 19 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 02:01 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

بعدها فرزندان ما به ما ننگ میفرستن با این قردادهــای ننگین!

نوشته شده در سه‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 23:39 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

مهندسای برق هنرمند یا هنرمندهای مهندس برق :دی

امروز سفارش کیف گرفتم :دی

دوستان فارق التحصیل مهندسی الکترونیک ، مخابرات و ... البته دخترها (اکثرن اونایی که ساکن شهرستان هستیم) همه هنرمند شدن:) یا خیاط شدن یا ربان دوزی و گلدوزی میکنن یا گلیم بافی و چرم دوزی ، سیاه قلم کا رمیکنن. یه عده هم خونه داری و بچه داری و ... بنده هم که از عروسک بافی گرفته تا کیف دوزی و... رو انجام میدم. سفارشات شما عزیزان هم پذیرفته است

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت...!! انگار فقط 4 سال از عمرمون به باد رفت و دود شد.

جالبه بدونید اکثر دخترایی که برق میخونن کلا روحیاتشون هنری هست. دوستی نقاشی های زیبایی با سیاه قلم می کشید، حتی کاریکاتوریست و ... هم داشتیم. از برقم میترسن :دی


فاطمه نوشت:

منم تا گرم درس خوندن برای ارشد میشم یکی میاد برنامه هام و به هم میریزه :| باید زمانم و بهتر مدیریت کنم تا بتونم درسمم بخونم!

آیا من ارشد قبول میشم!؟ ( اینو نوشتم که سال بعد نگاش کردم. ببینم جوابم وگرفتم یا نه) دوست دارم فرصت های بهتری و برای خودم ایجاد کنم. امیدوارم بتونم :)


نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 23:20 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (10)

اگه مثل من خیلی سینگل هستین ، هیچ وقت آهنگ گوش ندید. نتیجه ای جز افسردگی نداره:|

یه جوری میخونن آدم تو محظوریت گیر میکنه و هی تو ذهنش دنبال یکی میگرده بهش فکر کنه! یا باید به خودت شکست عشقی بدی یا یکی پیدا کنی که مثلا الان عاشق هستی!!! گند زدن به موسیقی:| به نظرم برای اونی که شکستی خورده یا زندگیش پر از خاطرات یک نفره خیلی بیشتر "سم" هست و خیلی دیرتر میتونه خودش و پیدا کنه و به زندگیش برگرده. انگار نمک میپاشن رو زخمش و تشدیدش میکنن!! یه جوری زجه میزنه که خواننده محترم علنا داره آبرو هیثت خودش رو میبره گاهی ام دلم براش میسوزه و فک میکنم شاید واقعا حالش همینقدر بده!!

جدیدا اگه گوش کنم موسیقی سنتی و آواز گوش میدم فقط.


فاطمه نوشت:

* چقدر قدیما احمق بودم که با این آهنگا های های گریه میکردم

* یه مشکل دیگه دارم اینه که کاش بلندگو های توی ماشین رو دقیقا زیر گوش راننده میزاشتن بعد یه سیستم طراحی میکردن که اگه کسی از سرنشینان عقب خواست با صدای بلندتر گوش کنه بصورت دستی خودش میتونست میزان صدا رو کم و زیاد کنه!! طرح زیاد میشه داد ولی فقط به صورت دستی اونم توسط سرنشین عقب باشه!! توی مسافرتها باید التماس کنم اینو ببندین اینقدر ناله میکنه من سرگیجه میگیرم! شروط من برای مسافرت شده اینکه اگه آهنگ نمیزارید من میام. اگه ام میزارید شاد باشه نه زجه و ناله!!! ترجیحا لری:)  والا!!

نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 23:49 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

توی وصیت نامم حتما اول آدرس وبلاگم رو مینویسم  :)

# یکی از دلایلی که هیچ وقت اینجا رو ترک نکرم این بوده که خیلی راحت میتونم به گذشتم برگردم وسیر تحول خودمو ببینم :استیکر دلت جیز بهزاد که همش وبلاگت رو حذف میکنی:

# البته میشه توی دفتر هم نوشت و یه سری خوبی های دیگه داره ولی نگهداری اون دفترها یکم سخت شده برام همون قدیمی ها هم خیلی زیادن و نمیدونم کجا بزارمشون که در نبودم مامان یهو باهاشون چهارشنبه سوری راه نندازه :|

# باید کیفیتش بهتر بشه

نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 23:36 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

  1    2    3    4    5    ...    33  >>