دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

سجـــاد خیلی وحشتناک مهربــون هست و این آزار دهنده ترین اخلاقش هست. همه خلقت رو خوب می بینه مگه خلافش ثابت بشه:|

یکی پیشش ناله کنه پول ندارم... کل جیبش و حسابش هر چی داشته باشه خالی میکنه ، میده طرف میگه گناه داشت:{

خدایــا یکم خسیسش کن :| آمین:)

کلی تغییرات داشته، خودش بهم میگه: فاطمه واقعا احساس نکردی تغییر کردم؟! چقدر حرص خوردم تا به این مرحله رسیده:|

نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت | 23:46 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

قبلا ها خیلی حواسم جمع تر بود. حساس تر بودم روی برخوردهام و رفتارم ولی به مرور هر چی برخوردا بیشتر میشه ، بیشتر توی روزمرگی ها غرق میشم بیشتر فراموش میکنم چی میگم ، چیکار دارم میکنم، با این حال بعضی روزهاخودمو جمع میکنم... سعی میکنم بیشتر مراقب باشم. خیره شدنب ه لحظات اونم به شکل عمیق خیلی برام لذت بخش هست... اینکه محکم پامو راستمو می کوبم زمین ، آزارها رو له میکنم و به خودم میگم قوی باش...:)

دنیا اصلا جای قشنگی نیست، ولی پیدا کردن آدم های خوب خیلی به آدم کمک میکنه تا بتونه قشنگ تر ادامه بده... خدایـــا من از اون آدم خوب ها میخوام. که بتونم خیره بشم به همه لحظات قشنگی که دوست دارم اتفاق بیافتن...

نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت | 23:39 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

سجاد بعضی اوقات اونقدر مجبورم میکنه ناراحتش کنم ، بعد چون به روی خودش نمیاره که ناراحت شده، خودم بیشتر ناراحت میشم:(
نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت | 23:27 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

نمیدونم فلسفه ی بعضی اتفاقات چی هست توی زندگیم ، فقط امیدوارم راه درستی رو بتونم پیدا کنم. فلسفه ی واقعی رو...

امیدوارم خدا کمکم کنه...

دنبال راهی هستم که این اتفاقات و رفتارهای آزار دهنده رو به بهترین شکل رقم بخوره برام...

نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت | 23:24 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

 
ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت | 23:20 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

با همه تلخی ها، احساس میکنم اگه فرمون زندگیمو درست بچرخونم میتونم بیافتم تو مسیری که دوست دارم....

نوشته شده در سه‌شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت | 00:57 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

این پست رو پاک کردم. 

من که زدم بیخیالی ، فقط اعصابم خرد میشد با خوندنش...

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 01:20 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

برنامه وقتشه رو نگاه میکردم و دختر 10 ساله فرانخبه که دعوت کرده بودن...

کاری با هوشش و... ندارم.

ولی میگفت مشاور وزیر علوم و مشاور نائب رئیس مجلسِ ، این یعنی فاتحه مملکت رو باید خوند دیگه...

یعنی ما نخبه با تجربه کم داریم که یه بچه ده ساله بشه مشاور؟ تخصص مهمِ؟ یا تجربه؟ یا هوش؟ یا کسی که از دل مردم اومده باشه و درد اون ها رو بدونه؟ یا ضریب هوشی بالا؟

این همه آدم نخبه منزوی ... یعنی توی این مملکت قحط آدم باهوش و با سواد و نخبه بوده که یه بچه ده ساله باید بشه مشاور؟


این دختر خیلی قابل تحسین هست و فرانخبه من منکر نمیشم و هر چی باشه یه بچه است! هم با دختر خاله هاش خاله بازی میکنه هم مشاوره میده به وزیر علوم و رییس مجلسمون؟:|


داریم به کجا میریم؟

نوشته شده در سه‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 21:59 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

نمیدونم من فقط نگران آینده ام یا همه اینجورن؟

اینکه قراره چی بشه؟ چی میشه؟ چه بلایی سرمون میاد؟

نوشته شده در سه‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 21:26 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

خیلی ها دفترچه بیمه ندارن ، پول ندارن ، بیمارستانن... همیشه اینها رو یواشکی راهنمایی میکنم و فرم میدم که برن دفترچه روستایی بگیرن... ولی وقتی همکارم بشنوه چنان دادی میزنه " این خانم توی شهر زندگی میکنه نه نمیتونه بگیره!"

خب چرا آخه؟ مگه از جیب ماست! این مملکت کجاش صاحب داره که حتما باید این بیچاره تابع قانون باشه؟


بخیل نباشیم...


یک محیط کوچیک با یه حقوق الکی که حکم بیگاری رو داره اصلا  ارزش حسادت نداره. واقعا فازش چیه نمیفهمم؟

نوشته شده در سه‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 21:23 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

یعنی خیلی زشته من تولد سجاد رو یادم رفت! 
بعد کنار خواهراش نشسته بودم که فریده (خواهرش) گفت چند روز پیش تولد سجاد بوده . خیلی یهو بی هوااا گفتم عه دیدی یادم رفت!
یادمه 9ام خیلی باهم بودیم بعد گفت من یادم بود ولی میگفتم که فایده نداشت! خداییش هیچی نگفت...
خانم از من خنک تر نمیتونست پیدا کنه...

بهانه طوری:
بخدا خونه شلوغ بود ، من درگیر بودم، فکرم اصلا متمرکز نیست...

فاطمه نوشت:
خدا منو  ببخشه...
تو اینستا و عکسای پروفایلای دوستام نگا میکنم همه تولد شوهراشونو تبریک گفتن اونوخت نگا وضعیت منو...
اسممو تو گینس ثبت کنن ، بعنوان زنی که مناسبت ها را فراموش می کند:دی
نوشته شده در جمعه 17 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 23:53 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

کاش زندگی یک دکمه غلط کردم و برگشت به عقبم داشت...

نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 23:54 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

من چرا اینجور شدم ؟ 

خدا از من بدش میاد من از خواهرای سجاد!

خدایا منو به راه راست هدایت کن. 

ولی خداییش  خیلی فضول هستن و دماغشون سربالاس. جواب سلام میدن ولاغیر... 

من خواهرشوهر بودم. عین خل و چلا اونقدر تحویلشون میگرفتم احساس غریبی نکنن! اونوخت نگا وضعیت خودم!

بگو داشتی زندگیت رو میکردی بیکار بودی ازدواج کردی!؟


خلاصه ازدواج:

یک غلطی میکنی که بعدش دیگه هیچ غلطی نمیتونی کنی...


# تا من با این زندگی جدید و آدم های جدید کنار بیام طول میکشه...

خدا خودش همه رو عاقبت بخیر کنه...

نوشته شده در جمعه 3 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 15:37 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (8)

فیلم maries story رو خیلی دوست دارم. من اسمش رو میزارم،  زنده بودن و زندگی بخشیدن ، زندگی کردن...

 قول مترسنج "نباید از خونه و آزادی هاش برای خودم زندان بسازم"

دو روزه تعطیلی های اول رو کارهامو کردم و یدونه فیلم دیدم ، کارهای نصف و نیمه رو تموم کردم...

وای از فردا به بعد که باز شروع میشه...

5ام به بعدباید برم سرکار، 6ام و 7ام مرخصی گرفتم چون:

6ام عقدم هست

و بعدش باااااز شروغ زندگی سرعتی...

برنامه ریزی کرده بودم فقط تا اردیبهشت برم سرکار ولی هر چی محاسبه میکنم قروفرهای توی دوران عقد خیلی زیاده و من چون حوصله درگیری دوران عقد رو ندارم. بهترین راه حل همین کار یا همون بیگاری هست...



نوشته شده در پنج‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 15:22 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

سال نو همه دوستای خوبم مبارک باشه^_^
:)
http://s8.picofile.com/file/8322253934/1_11_400x280.jpg
نوشته شده در پنج‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 15:02 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

  1    2    3    4    5    ...    74  >>