دختـــر کـوهستــــان
X
تبلیغات
رایتل

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

بهار تازه مبارک :)


مثل تبریک تابستان تازه بعد پاییز رنگارنگ تازه، بعد زمستان سفید پوش و سرمای لذت بخشش و...


گردش ایام و روزگار نو ... همیشه مبارک باشه براتون :)

نوشته شده در سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1396ساعت | 00:51 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

هستی عصای بابامو برداشته در حال دویدن و دادمیزنه نمیدم نمیدم، و هانیا پشت سرش که عصای باباجونو برداشتی بزار سرجاش، مامان نیگاش کن.  و داد و فریاد... 

حالا هستی رسیده جلو در اتاق باباجونش، هر دو متوقف شدن:

هستی: در و باز کن هانیا

هانیا: من باز نمیکنم برات

هستی: خب پس اینو (عصا رو میگه) یه دقیقه بگیر 

در حالی که عصا رو داد به هانیا در رو باز کرد و باز ;

هستی: حالا بدش

هانیا: بیا

و ادامه بدو بدو ها و نق زدن و داد و فریادشون....


 َفاطمه نوشت: هر دفعه یاد این صحنه می افتم تو اوج غمم باشم خندم میگیره :)))

نوشته شده در شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 22:51 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

خیلی یهویی از خواب بیدار شدم، تمام حس و حالم تگ این زمان فرق داره، تمام وجودم آرامش دارم....

هوا ابری هست، و گر نه آسمون زیبا این ساعتهای دوست داشتنی رو ستاره بارون میکرد برام...

میگن توی این ساعت باید آرزو کرد. اول ژیلا اومد جلوی چشمم، بعدش...

احساس میکنم صدام به خدا نمیرسه، به تغییر احتیاج دارم...

نوشته شده در جمعه 27 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 05:19 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

این روزها سوال اومده تو ذهنم "فرق بین ما و حیوانات چیه؟ " خیلی دقت میکنم به رفتارهای خودم اطرافیانم حتی حیوانات مختلف...

اول از  حیوانات میگم: 

خیلی صادق هستن، نیگا گنجشک کنید رفتار سگ و انجام نمیده همونقدر ریزه میره و ناز و ضعیف، سگم خودشه. خیلی ام خوبه اونقدر که امام علی علیه السلام شخصا سخن گفته ده تا خصلت سگ که انسان باید یاد بگیره... نجس بودنش برام اصلا منطقی نیست...

همه حیوانات صادق هستن و خودشونن...

احساسات دارن، جفتشونو دوس دارن... حتی بعضیاشون بعد از مرگ جفتشون بهش وفادار میمونن....

میفهمن، محبت رو میفهمن ...

حتی برا خودشون بین آدما و اطرافیانشون طبقه بندی دارن که یکی و از همه بیشتر دوست دارن حتما.... اگه اهلی باشن...

قدر دان هم هستن....

بنظرم حداقل نیمچه عقلی دارن...

حالا ما آدمها؟

همه این خصوصیات و رفتارها رو توی حیوانات دیدم!

اون امانت که خدا داد به ماها چی هست!؟ دنبال حرفهای کلیشه ای نیستم . فقط میدونم اندازه تمام حیوانات اطرافم زندگی نکردم... شاید اونا حقیقت رو میدونن که قدرت تکلم ندارن...


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 00:00 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

هی میخوام شاد بنویسم ولی نمیدونم چرا یکی باید حالمو بگیره...

# خیلی رک و بی رحم شدم. کاش اطرافیانمم میفهمیدن اگه چیزی نمیگم یا حرف نمیزنم یا احترام نگه میدارم دلیلش فقط و فقط اینه که انتخاب کردم جواب ندم .

روزهام خوب پیش میره، یعنی تصمیم گرفتم به خودم سخت نگیرم. درس رو بوسیدم گذاشتم کنار. بعدش اتفاق خوبی افتاد دوست خواهرم بهش پیام داد که بیا کلاس حسابداری کارشم برات پیدا میکنم خودم. خواهرم حوصله نداشت و من رفتم، مخالفت ها و غرغرها و ... بماند...

دوست دارم کارهایی که دوست دارم کنم، راحت نفس بکشم، همین که محمد لطف کنه زنگ نزنه بهم کلی حالم خوبه... فک نمیکردم داداشم اینقدر عقده داشته باشه، که سر یه چیزهایی بخواد منو با زنش مقایسه کنه...

 از خوبی های سپهر همین بس که نه نصیحت میکنه نه پند میده و فقط درک میکنه. حتی اخلاق های بدم رو می بینه ولی بازم رفتارش تغییر نمیکنه... اینکه توی بدترین دوره زندگی با یک نفر آشنا بشی که اونم توی بدترین روزهای زندگیش باشه بیچارگی اعظم هست... امیدوارم اتفاق های خوبی بینمون بیافته... هر چی خیره همون بشه...

# هر وقت جواب بدی رو با سکوت دادم حالم بهتر شد. یه راه یاد گرفتم که خودمو بزرگتر ببینم و اونو نا دیده بگیرم...  

پیش خودم فکر میکنم نهایت آرزوش این بود.... حالا این آدم بیشتر داشته باشه تو زندگیش درد که هیچی سرطان میکنه تو دل بقیه... که اگه دیدی من فلانم چون اینجورم، چون زنم اونجوره، خودم اینم.... یکی بگه ترمز این آدما رو چطور باید کشید...

سوال میاد تو ذهنم که آیا تمام این سالها محمد اینجور بود یا زن بیش از حد پرو و با اعتماد به سقفش اینجورش کرده... ( بزا بگم تازه به دوران رسیده دلم خنک بشه) یه چیزهایی بهم گفته و میگه که خیلی زشته.... 

خواهر برادریمون داره میشه عین فامیل هایی که داشتیم.... دور میشم، یکی خودشو برتر می بینه، اون یکی حسادت میکنه....

یادش بخیر جنگ و آشتی های بچگی...

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 02:32 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (7)

اینکه بابای آدم پولدار نیست و کلا نازپرورده بزرگ نشدید و حتی برای پول تو جیبی خودتون کار کردید، با تمام سختی هایی که کشیدید ولی میتونه قسمتی از خوشبختی همین باشه...

از کجا معلوم شمام مثل این باباپولدارا عیاش نمی شدید...

منظور من یه سطح زندگی که با انتظار و یکم تلاش چیزهایی رو که میخواستی بدست می اوردی، و یک فرد متعادل از اون خانواده میاد بیرون... نه فقر ....

یه قسمت دیگه اینه که تبعیض قایل شدن بین بچه ها اونقدر جلوه نمیکنه، تهش به ته دیگ کنار گذاشتن برا عزیز دردونه و توجه بیشتر ختم میشه، نه اینکه باباهه 500 میلیون بده اون بچش که با عیاشی و .... بزنش زمین در ادامه 200 میلیون چک برگشتی ره آورد داشته باشه... بعد یه ده شاهی کف مشت اون یکی نزاره...

...


نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 20:13 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

امروزازکلاس برمیگشتم، سرم تو گوشیم بود،یه آقاهه برگشت بهم گفت:خانم حواست به جلوت باشه...

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 20:00 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

گاهی به خوشبختی های اینستا گرامی حسودیم میشه....

هر روز هر روز عکس رنگی پنگی و جینگولی تر میگیرن... 


#به قول دوستی میگفت قبلا حرص میخوردم چرا زندگی من اینجوری نیست بعد از اتفاقاتی به این نتیجه رسیدم که اینا همش دروغه... و دیگه این مدل خوشبختی های به رخ کشیدنی رو باور نمیکنم...


نوشته شده در پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 00:47 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

خیلی وقت بود قرآن نخونده بودم.

قرآن گوشی باز کردم... آیه اومد: و آن روز که ابرهای آسمان بشکافد و فرشته ها به زمین بیایند...


این روزها فک میکنم، مگه خدا جز انسانیت از بندهاش چیزی دیگه ای،میخواد مگه؟

همیشه تغییر ترس داره...، ولی چیزی،که بودم منو به خواسته هام نرسونده و مجبورم تغییر کنم. میترسم از همون روزی که خدا سوال میپرسه و بعد ببینم همه راه رو اشتباه رفتم...

# حالم درست مثل گذر کردن از کوچه پس کوچه هاییه که در طی روز بارها رفتم ولی شب که میشه ، همون کوچه ها پر از راز میشن، هوا اونقدر تاریکه که سایمم توی اون سیاهی ها گم میشه. همش به قدم هام فکر میکنم که یهو نخورم زمین، نکنه جلوتر چاله باشه، دست انداز شاید گذاشته باشن یا... ولی هر بار محکم قدم برمیدارم و تو دلم میگم این همون مسیره که همیشه میری و هر روز این داستان تکرار میشه...

ترس از این روزهای زندگی بخاطر تاریکی هست که توشم...

خدایا نورم باش...


نوشته شده در پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 00:39 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

توی این اوضاع اقتصادی نه عاشق بشید نه ازدواج کنید. خریت محضه ... مگه اینکه شغل خوبی دارید و یا بابای پولداری دارید ...


نوشته شده در سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 12:54 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (14)

هستی نگاه میکنه و پلک میزنه من دلم ضعف میکنه، این دختر بزرگ بشه همینجور خوشگل بمونه فقط گشته مرده میده...

نوشته شده در سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1395ساعت | 11:39 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (8)

توی این همه ناامیدی و ترس ، انگار شجاعت داره ریشه میزنه...
نوشته شده در شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395ساعت | 22:16 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (11)

از شرایط ضمن عقدش اینه که بچه نمیخواد و اینو بعنوان شرط عقد قید میکنه.

نوشته شده در شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395ساعت | 21:07 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

اعتراف مسخره ترین کار دنیاس، مسخره تر از اون تظاهره....

خیلی ناامیدم،  خیلی...

نه ایمانی برام مونده نه امیدی...


نوشته شده در جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1395ساعت | 21:44 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

دارم خفه میشم...

خدایا نگاهی...

کاش حداقل یکی بود که میشد باهاش حرف زد...


95/12/16

نوشته شده در شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395ساعت | 14:37 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

  1    2    3    4    5    ...    60  >>