دختـــر کـوهستــــان
X
تبلیغات
رایتل

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

تا کی میشه فیلم بازی کرد؟

مگه میشه آدم یه عمر به خودش دروغ بگه؟

نوشته شده در شنبه 23 دی‌ماه سال 1396ساعت | 23:20 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

سخت ترین قسمت زندگی اونجاس بقیه بهت اعتماد دارن ولی تو از درون خودت کاملا ویرانه ای...

اعتماد ارزشمنده، اگه نخوام این اعتماد رو از دست بدم، باید اول خودمو بسازم...

چطوری؟ 

#من هنوز دغدغه های خودمو دارم، نمیدونم چرا فکر میکردم اگه تصمیم به ازدواج بگیرم تموم میشن، ولی بیشترم شدن...

نوشته شده در شنبه 23 دی‌ماه سال 1396ساعت | 04:53 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

همین دیگه...


یهو وقتی که انتظارشو نداری، وسط یه عالمه برنامه ریزی و نقشه کشیدن ها برای آینده سینگلی از راه میرسه، درست همون موقع که رها کردی زندگی رو...

نوشته شده در جمعه 8 دی‌ماه سال 1396ساعت | 19:27 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (11)

حسادت توی محیط کار رو می بینم، ولی نمی فهمم! یعنی دوست دارم بپرسم خداییش این وضعیت "گوهی" زندگی من چیش حسادت داره!؟

حسادت قطعا ناشی از ناآگاهی و نادانی هست...

این زندگی توش خودم رو کشته بیرونش مردم رووو...


#خیلی سعی میکنم به این رفتارها دامن نزنم و با محبت بیشتر بفهمونم که داره اشتباه میکنه و فقط آرامش رو از خودش گرفته ... و هم منو داره اذیت میکنه هم خودش رو ،،، ولی بعید میدونم موفق بشم!

باشد که رستگار شویم...

نوشته شده در یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 00:08 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (12)

بلاتکلیفی رو دوست ندارم ولی روزهای بلاتکلیفی رو دوست دارم درست شبیه زندگی میمونه ... همیشه در حال برنامه ریزی و کنترل همه چیز هستیم ولی بعضی اوقات هست که میترسیم و دعا میکنیم چون نمیدونیم بعدش چی میشه بنظرم این تنها لحظاتی هست که ما زندگی می کنیم. تو خلوت خودمون تنها ترین هستیم و خدا رو بیشتر ازروزهای دیگه احساس می کنیم. مثل بارون یهویی ... مثل خیس شدن هایی که هیچ وقت از یاد آدم نمیره، شاید مثل این میمونه که آدم میدونه چند روز دیگه میمیره و چاره ای نداره جز زندگی کردن روزهای باقیمانده عمرش... یه ترس و دلهره ی شگفت انگیز که هم آدمو اذیت میکنه هم نمیدونه قراره چی بشه... من این نمیدونه ها رو دوست دارم در عین حالی که اذیتم میکنه...

نوشته شده در جمعه 10 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 11:39 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

ساعت خوابیم از 6 ساعت به 4 ساعت کاهش یافته!

ساعت 3-4 صبح عین جغد بیدارم ، در طول روز اصلا نمیخوابم ، همش سرکارم و وقتی سرمو زمینرمیزارم از هوش میرم ولی خوابم نمیبره!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 04:21 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

کلاس زبان رو که یکم خصوصی تر شده رو دوست دارم و  من تنها دختر در کلاس هستم...!

جدای این چیزا!  پسرای کلاس خیلی بامزه هستن. هم مودب هم بامزه...

این همه هم کلاسی پسر داشتم تو چندین سال تحصیلم. میتونم اعتراف کنم اینا مودب ترین ها و بامزه ترین هاش هستن ... مخصوصا مرتضی و سجاد :)))

فک کنم دو سالی هم از من کوچیکتر باشن... مرتضی که الکترونیک خونده اونم از یه دانشگاه خوب فارق التحصیل شده و بیکاره فک کنم در مغازه باباش میمونه! سجاد نمیدونم چی خونده ولی رفیق صمیمی مرتضاس ... اصغر پرستاره ... محسن کارمنده اداره برق هست و متاهل... محمد دانشجوعه و خیلی اطلاعات عمومی بالایی داره و همیشه برای همه چیز نظرات عجیبی داره :))) ولی سجاد پسر ریز نقش و از همه بامزه تره :دی

#فامیلی هاشونو نمیدونم :|

# غم دنیا تو دلم باشه وقتی وارد کلاس میشم و خانوم صالحی رو می بینم حالم خوب میشه ، و بعدش که از کلاس که خارج میشم یاد قبل کلاس می افتم ، می بینم چقدر تغییر کردم من الان چقدر حالم بهتر از دو ساعت قبل هستش و خدا رو شکر میکنم...

نوشته شده در جمعه 3 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 12:27 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

فعلا مشغول شدم و رفتم همون طرح کارورزی رو میگذرونم ... تا بعد ببینم چی پیش میاد! 


به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم



نوشته شده در جمعه 3 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 12:02 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

امروز از صبح به طور مدام "لب بالاییم" می پرد نشانه چیست؟

نوشته شده در جمعه 3 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 11:57 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

 منو ادد کردن تو گروه بچه های دوران کاردانی ! حالم بهم میخوره ازشون!

همش یا از خواهرشوهر و مادر شوهر میگن یا شوهر شوهر میکنن...! واای خواهر شوهرت چه زشته!! (بخدا خوشگلتر از خودش بودن ) رفتم فلان بلا رو  سر فلانی اوردم حقش بود توام این کار رو کن زیاد رو ندی هااا!!! و از این قبیل چرت و پرت های خاله زنکی...

یا از وااای لباس عروسم، واااای بچم، وای خواستگاریم اینجوری بود... عکس از جهازشون میزارن...

اومدم دیدم 1000 تا پیام هست یه نگاه سرسری به همشون کردم، همش همین بود!!


از گروه لفت دادم اومدم با مژگان دوستم حرف زدم میگم چکار میکنی ؟

میگه "گربه ام حامله است"

میگم" اینو کجا رهاش کردی رفته؟ با کی بوده؟"

میگه: "من چه بدونم" آخه مگه گربه 7-8 ماه ام حامله میشه فاطمه! :))))


خدا این مژگان و برای من نگه داره الهی:) ^_^


نوشته شده در جمعه 3 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 11:52 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

رودار بودن بعضی افراد برام قابل ستایش و قابل تحسین هست. این بشر خیلی پروعه بخدااااااا...

مار از پونه بدش میاد هر جا که میره باید جلو چشمش باشه...

خدایا قربون حکمتت که هر کی و دوست داشتیم و آرزو کردیم یه بار دیگه ببینمیش ، فقط یه بار دیگه ، تو هر کوچه خیابونی نگا کردیم سرک کشیدیم شاید آرزومون برآورده بشه  و دیگه الانه از در این خونه بزنه بیرون ، نشد و نشد و اونقدر ندیدیم که یادمون رفت همه چی ...!

و حالا از یکی هی فرار میکنی و درصد دیدنش هزار برابر کمتر از اونه هی باید فرت و فرت بیاد جلو چشم آدم!

مگه من با کائنات شوخی دارم...:|


# بهار میدونی کیوو میگم... ت ی ل م ی !

#من اونقدر از صمیمت بدم میاد که خدا میدونه... از ضمیر "تو" اونم وقتی از دهن یه غریبه بیاد بیرون...

نوشته شده در جمعه 3 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 11:20 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

ایده میخوام برای راه اندازی یه کسب و کار کوچک!!!

مغازه و ... از این جنس چیزهایی که فروان هست نباشه:(

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1396ساعت | 22:31 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

بعد از مدتی ادم نیازهاش پاسخ داده نشه کم کم انگار نیازهاش از بین میره...

وقتی یک چیزی از بین بره انگار نیاز جدید احساس جدید جاش رو میگیره، نمیدونم این خوبه یا بد...؟


نوشته شده در سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1396ساعت | 01:21 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

یک کارایی انجام میدم که خودم حالم بهم میخوره، ولی  نمیدونم چرا انجام میدم! 

#دارم میجنگم با خودم و سعی میکنم تکراری تصمیم نگیرم، تکراری تحلیل نکنم، احساسی فکر نکنم و بدتر از همه احساسی تصمیم نگیرم... تغییرات مثبت انجام بدم....


نوشته شده در سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1396ساعت | 01:13 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

گاهی وقتی میخوام رها کنم ولی دچار تردیدم و رها کردنِ نگرانم میکنه، به مرگ فکر میکنم، اینکه بعد از مرگ همه چیز رها میشه حتی همه اون چیزهایی که از دست دادنشون نگرانت میکنه!
قلبم که درد بگیره، دلم که بشکنه از حرفی ، آدمی، کاری و... حتی نیاز به یاد مرگ هم ندارم، رها میکنم، رها میشم ...

نوشته شده در شنبه 20 آبان‌ماه سال 1396ساعت | 00:45 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (7)

  1    2    3    4    5    ...    72  >>