دختـــر کـوهستــــان
X
تبلیغات
رایتل

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

حتما یه روز با یکی ازدواج میکنم که ذوق کور کننده نباشه...

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 02:10 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

اخلاقم بد شده. کم حوصله شدم... جدیدا سریع اعتراض میکنم، قضاوت نه هااا، اعتراض! به هر وضعیت غیرعادی! نامطلوب! هر چیزی که با منطقم جور درنمیاد! خب 50 درصدم اشتباه میکنم معمولا...

مثل قبل مهربون نیستم. مهربونیم گزینشی شده برا آدم هایی که انتخاب میکنم... برام مهم نیست کسی ازم دلخور میشه... خب بشه! سیل عظیم نامهربونی اینجوریم کرد...شاید منطقی نباشه. ولی دلم برا فاطمه قبلی تنگ شده...

کینه به دل میگیرم... هر چی نگاه میکنم 2-3 ساله هر کی از اطرافیان نزدیک که بهم بدی کرده یادم نرفته ، هر روز قلبمو میسوزونه... دوستای دوری که نیستن حلال کردنشون راحتتره. تا آدمای نزدیکت. هنر یعنی بخشیدن نزدیکا که نمیتونم. شاید چون هر روز و زمان یه کینه جدیدتر اضافه میشه.... شاید اگه شرایطم عوض بشه راحت بشم از شر کینه هااا. فقط میدونم تا سالیان نباید ببینمشون....


زود عصبانی میشم...

همشم به خودم گیر میدم...


نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 02:05 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

هیچی بدتر از این نیست، بابام حالش بده، دائما قلبش درد میکنه ولی نمی تونیم کاری کنیم...

خدایا میدونم داری مثل همیشه تماشا میکنی، همیشه بیداری، هر کاری اراده کنی میشه . به هر کی دلت میخواد پول میدی، حال میدی، به هر کی نخوای هیچی جز بدبختی نمیدی... میشناسمت، حتی میدونم خیلی مهربونی. حال بابامو خوب کن لدفا....

نوشته شده در سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 23:34 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

دنبال آیات گمشده ی ایمانم....

نوشته شده در سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 12:39 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

اصلا دلم نمیاد دست به ذخایر شکلاتم بزنم! :(

دو نفر دیگه کل کل میکنن. من باید شکلات ببرم...!


# حال و احوالات کلاس حسابداری...


نوشته شده در سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 11:03 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

هیچکس فکرشو نمیکرد از شکوفه های بهاری بادام به اون خوشگلی و زیبایی، اول پاییز بادوم چوبی و سختی به عمل بیاد...
زندگی ام شبیه بهاره....
هر کی شکوفه یه درخت ه...
یکی میشه بادوم یکی گیلاس، اون یکی ....

نوشته شده در سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 00:04 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

یه  مرحله تو زندگی آدمایی مثل من هست، که دیگه با هیچ احدی درد و دل نمیکنن. دردا دیگه تو دل نیست. تو کل زندگی رسوخ میکنه. وقتی به کسی بگی عین خواری میمونه. فقط سکوت و بی حوصلگی...

امیدوارم خدا عاقبت هممون رو بخیر کنه....


من حالم خوبه، کلاس میرم، عروسک میبافم و .... خدا رو شکر

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 22:42 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

انکس که تو را شناخت و مهر علم تو افراشت، هر چه غیر از تو بود بیانداخت...


همچنان ازت دورم ولی محتاج..

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 01:34 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت | 02:47 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

1-اینکه بابای من قبل از عید به این رنگ کار پول داد تا بیاد خونه رو رنگ کنه! ولی رفت. حالا برو پیداش کن!! بعد از عید پیداش کرده و الان دو هفته است مثلا داره رنگ میکنه. اعتیاد داره و پول روزانه موادش و میگیره و همش اذیت میکنه... خلاصه عین آواره ها ییم الان!! اونقدر این موجود روی اعصابه که قابل بیان نیست!

2- بابام شب و روز از درد به خودش می پیچه ولی کافی بگی بریم دکتر! عصبانی میشه و میگه شما آدمو می کشید! لجاجت تو خونشه انگار!

3- چرا بغضم نمیترکه!


نوشته شده در سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1396ساعت | 11:34 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

حرف که زیاده ولی حوصله گفتن ندارم!!!


نوشته شده در سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1396ساعت | 11:25 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

به دفتر شکرگذاری نیاز دارم...

نوشته شده در شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1396ساعت | 01:32 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

چند روز پیش برای دوستی تعریف می کردم که من دوست دارم ازدواج کنم و ابتدای زندگیم رو بشینم تو خونه و طعم جدید خانم بودن رو بچشم. من دختر سنتی با تفکرات این چنینی ام . برگشت بهم گفت : "خیلی عقب مونده ای"!!! جدای دلخوری و ناراحتی های که برام پیش اومد. یاد بگیرید مثل من نباشید هر حرفی و هر جا نزنید...!!!

با شرایط پیش رو مجبورم به زندگی مجردی روی بیارم. البته نه به شکل مدرن و حال بهم زن ولی خب شرایط همیشه جور نمیشه دیگه!!!

توقع ام در سطح داشتن صداقت، شرافت، ایمان، آبرو، غیرت و شغل حتی متوسط خلاصه میشه...! ولی آدمها با نقش بازی کردن و دروغ هاشون همدیگر و سردرگم میکنن، درگیر آدمها شدن بدترین قسمت زندگی هست...

گاهی نمیدونم چکار کنم ، همین که قید ازدواج و میزنم و میچسبم به برنامه ها و زندگیم و در درست ترین زمان که همه چی داره خوب پیش میره، یکی این وسط سر و کلش پیدا میشه... یه آدم غلط در درست ترین زمان زندگی ! بعد از ، از دست دادن بهترین زمانها تازه به خودت میای! که چه گندی زدی به زندگیت...

دلم پر از بغضِ ...! ولی اگه تسلیم بشم یک آدم همیشه بازنده می مونم...

خیلی وقته تمام نمره های زندگیم زیر 10 هست. دلم یه 20 پر رنگ و دلچسبوسط این همه مردودی میخواد. خودمم نمیدونم چکار کنم...!!

نوشته شده در جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1396ساعت | 19:30 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

میگن بهشت زیر پای مادران هست. ولی باید چن تا تبصره و ماده و قانونم برای بعضی از مادرهای نسل جدیدها بزارن!!!

یه عالمه پول میدن سزارین که درد زایمان طبیعی نکشن، بعد از اینکه بچه ده روزش تموم شد می بندش به شیر خشک و از شیر میگیرنش که هیکلشون بهم نریزه!!!

خیلی جالبه من بیش از 4-5 مورد این چنینی تو همین دید و بازدید عید دیدم.

ما که دو سال و دو ماه شیر مادر خوردیم، ( مامانم میگه اون دو ماه بخاطر اینه که ارث دختر کمتر از پسر هست، باید به دختر دو ماه بیشتر شیر داد) وضعیتمون غش و ضعفیه... اونوخت وای بحال اینا!!!

ستایشم همچین بلایی سرش اومد ... این بچه کم میاره موقع درس خوندن یا فعالیت های دیگه... همش بهش سرکوفت میزنه مامانش...

+ خب نزا!!! مجبوری...

نوشته شده در شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1396ساعت | 10:53 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در پنج‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1396ساعت | 11:46 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    61  >>