جــادوی یک مغــز متفــکر
X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

جــادوی یک مغــز متفــکر


http://s6.picofile.com/file/8255536392/love_your_self_first.jpg

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 23:38 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

پارسال توی کافی نت نشسته بودم یک پسره اومده بود پروژه کارشناسیش رو از روی سایت کتابخانه دانشگاهش دانلود کنه و پرینت بگیره، نمیدونم برای چه کاری. مهندسی عمران سازه از یک دانشگاه دولتی خوب هم فارق و التحصیل شده بود. امروز دیدمش  مرغ فروشی زده بود!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 00:59 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

گاهی فکر میکنم کاش صد سال قبل تر  یا صد سال جلوتر به دنیا آمده بودم!

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 00:27 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

برای اینکه هانیــا رو سرگرم کنم عکسای خانوادگی رو نشونش دادم. برگشت گفت: اینم خاله که همیشه میخنــده :استیکر خاله قربونش بشه:

نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 12:50 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

برگشتـــم:)

سفر خوبی بود خدا رو شکر:)

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 23:48 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

خیلی عصبانی ام. مثلا از اینکه بین دو نفر بهم بخوره و کارشون به طلاق بکشه، چی بهش میرسه؟ قبلا هم این کار رو کرده و باعث جدایی و از هم پاشیدن یک زندگی شده. این بار خودم از خجالتش درمیام!!!
نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 03:01 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

خدا رو شکر برادرم همسری خیلی خوب داره، اینکه حوصله به خرج میده و شرایط رو به خوبی میتونه مدیریت کنه. امیدوارم دوره درمانیش به خوبی طی بشه و بی بازگشت باشه.

قول دادم خانوادم چیزی نفهمن:)

خدا خودش یاری کنه:)

نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 02:32 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

به زنداداشم میگم که داداش من تو زندگیش دنبال چی هست؟ چی از زندگیش میخواسته؟  میگه نمیدونم!

من: مگه وقتی میخواستید ازدواج کنید نپرسیدی ازش؟؟

اون: یه لبخند تلخ...


* این روزها بیشتر از هر چیزی از ازدواج میترسم ! اونقدر که زندگی داغون می بینم اطرافم...!


نوشته شده در جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 02:15 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

داداش من 6 ماهه اعتیاد پیدا کرده به هرویین! چراش و نمیدونم! کسی که رو اسمش قسم میخورن. کسی که حرفش برای بقیه حجت هست! ابرو و عزت خودش و اینجوری میریزه دلیلش رو نمیدونم واقعا! بگم اهل خوشگذرونی هست، نیست، بگم اهل کار خلاف بوده خب نبوده. نمیدونم چرا اینجور شده! ولی میدونم بخدا ایمان نداره!!! اینکه زنداداش من اینجوری نمیخوادش و بیشتر از این حاضر نیست تلاش کنه برای خوب شدنش!!! بهش حق میدم. صد در صد بهش حق میدم. این 6 ماه اونقدر ضعیف و بی حواس شده که منم جای اون بودم سعی میکردم فقط خودمو بچم رو نجات بدم. من نمیفهمم اعتیاد بیماریه یعنی چی!؟ بیشتر شبیه خودخواهیه! بهاش هم نابودی خودش و  اطرافیان هست... 

شک ندارم جدا بشن داداشم از این اعتیاد زنده بیرون نمیااااد!!! خیلی جالبه هیچ مشکل و اختلافی ندارن تو زندگیشون !

* یادمه بابام تعریف میکرد قدیمی ها دعا میکردن که " ان شاالله هیچ وقت به (چه کنم چه کنم) نیافتین" 

** مغزم هیچ راهی پیدا نمیکنه...! همه چی با هم قاطی شده!

***  چندین روزه  سرم خیلی درد میکنه!

نوشته شده در جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 01:06 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

-مشکل از داداش منه، منم میدونم...

-لیلی میگفت فردا میخوام برم دادخواست طلاق بدم! دیگه نمیتونم. بهش حق میدم...

- فعلا من چیزی به مامان و بابام نمیگم میزارم فعلا شاد باشن تو مسافرت که بعدش ماجراها دارن! خدا خودش رحم کنه...

-فقط دارم به حامد فکر میکنم... این بچه تازه یاد گرفته بگه مامان، بابا :(

- وای خدا چیکار کنیم. شک ندارم برای بابا مامانم حتما اتفاقی میافته...


فاطمه نوشت:

من با کلی اصرار اومدم شیراز، یعنی با فکر قبلی بوده!زنداداشم نمیتونسته مستقیما مشکلاتش رو بگه. خانواده خودشم نمیدونن! حرف زدیم حرف زدیم، باهاش گریه کردم، بهش حق دادم و ...

نوشته شده در سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 23:41 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

دوست دارم دورتر از همیشه باشم...! تنهای تنها! ...

کی گفته تنهایی خوبه من نمیدونم!

خدایا اونقدر همراهم باش که احساس تنهایی بهم آسیب نزنه.

اونقدر سوال توی ذهنم دارم که برای به جواب درست رسیدن فک کنم  باید کل قران و کتب دینی رو خودم زیر و رو کنم!!!

نوشته شده در سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 01:03 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

خانواده جمیعا رفتن شمال و اردبیل و ...

حتی یک لحظم دلم نخواسته باهاشون بوده باشم...


فاطمه نوشت: 

*این مسافرت که عمدا نرفتم ولی علت اینکه همیشه من توی مسافرت های خانوادگی و دست جمعی نیستم نامشخصه! خیلی جاها رفتن که من نبودم!

** مسافرت شیرازم خوب نبود. اصلا خوش نگذشت!!! دیدن چیزهایی که نباید  ببینم،  آزارم میده! نباید دهنم و باز کنم که مبدا اتفاقی برای پدر مادرم بیافته. این بار سکته میکنن حتما!

*** به حامد کوچولو یاد دادم میگه "عمه" :) قربونش بشم من:)


نوشته شده در سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 00:55 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

چشمام رو می بندم ، نصفه شبه و حرم خلوت تر از همیشه هست، توی صحن انقلاب روبروی گنبد نشستم،  دعا میخونم ، گریه میکنم و سفارشاتم رو میگم و مثل همیشه آرومم میکنی...

نمیتونم باور کنم این همه دور شدم ازت♥♡♥


فاطمه نوشت:

دو روز پیش وقتی تی وی حرم و نشون میداد اونقدر غرق نگاه کردن بهش بودم که با خودم گفتم آخر هفته میرم حرم. حواسم به مسافت نبود...

نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 02:39 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

خب مثلا یکی ام تنها ملاک ازدواجش قد ، هیکل، خوشگلی و خوش تیپی طرفش هست! که بقیه بگن واااای دیدی چه شوهری گیرش اومد ! 
مرد رو به هوش، درایت، عقلش و ... باید انتخاب کرد نه این ظواهر فنا پذیر!  نمیگم که دیگه خیلی بدجور ولی یه مرد باهوش و باغیرت و ... با یک ظاهر متوسط رو ترجیح میدم به یک مرد خوشگلو خوش تیپ و خوش هیکل و ولی با سطح هوشی متوسط و بی تفاوت ....!!! 

فاطمه نوشت: 
خب وقتی تنها ملاک ازدواجش ظاهر طرف بوده باید پای همه  مشکلات اخلاقی طرفشم بیاسته!
نوشته شده در شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 23:56 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (7)

هر آدمی دقیقا از جایی که زیادی مغرور میشه اشتباهاتش شروع میشه. وقتی مطمنی انتخابت درست ترین انتخاب هست. وقتی حرف بقیه رو گوش نمیکنی، سرخود میشی، حتی وقتایی که به بهای زندگی و آینده خودت برای دیگری دلسوزی میکنی!

گاهی بهای خیلی سنگینی رو باید پرداخت کنیم! مثل عمر، آبرو و ... 

نوشته شده در شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 23:30 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

سیستم دفاعی بدنم در مقابل آدم های فضول زره پوش میشه حتی! اونقدر درجه نفهم بودنشون پایین هست که متوجه نمیشن که داری بشون جواب سربالا میدی!! یا اونقدر پر رو هستن که براشون مهم نیست جواب سربالایی که بشون میدی سوالاشونو با جزییات بیشتر مطرح میکنن!

کم طاقت و کم حوصله میشم وقتی مدام کسی سوال ازم میپرسه که از زیر و بم زندگیم خبردار بشه!

جدیدا هم بی شعور میشم. با لیلی رفته بودیم باشگاه خانومه اونقدر سوال کرد کلافه شدم. آخر برگشتم تو چشماش زل زدم گفتم : میشه به سوالات جواب ندم!

دیروزم دختر دایی لیلی خونه مامانش اینا بود. دو مین بار بود می دیدمش. اونقدر مزخرف حرف میرنه و فضول و زود پسرخاله میشه که آرامشم و از دست میدم و عصبی میشم. هی به لیلی گفتم بریم خونه! وقتی داشتم برمیگشتم فهمید فک کنم. گفت شوخی کردم ناراحت نشی. منم با کلی تاخیر گفتم نه! به لیلی ام گفتم ازش بدم میاد حتی!

دست خودم نیست...!!!

نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 02:14 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (6)

وقتی کسی حمایتت کنه، میفهمی "حامی" یعنی چی! منظورم از لحاظ مالی نیست. منظورم باور داشته شدن هست. 

کسی باشه که باورت داشته باشه، چه برنده باشی چه بازنده...:)

نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 01:47 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

مورد کشف شده یعنی زنداداش لیلی، دو سه تا مار کشته . مار که نه افعی!!!  این خانم محترم از مار نمیترسه ولی سوسک که می بینه جوری جیغ میکشه و میره آسمون و میاد زمین که تو مسابقات پرش المپیک میرفت حتما مدال طلا می اوردO_o
نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 01:41 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (3)

لیلی میگه: 

فاطمه وقتی هدف، آرزو، حاجت و خواسته ای داری هر روز صبح پاشو دعای توسل بخون. دعا کن براش . تلاش کن و توکل کن مطمن باش بهش میرسی. به این که رسیدی برو سراغ بعدی برای بعدی شروع کن:) جواب میگیری باور کن:)

نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 01:33 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

حس و حالی که امروز بعد از خواب بعدازظهر داشتم غیرقابل توصیف هست. شاید بهتره بگم ازشکست عشقی هم بدتره....:|

با دوش گرفتن بهتر شدم!

نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1395ساعت | 01:27 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    31  >>