دختـــر کـوهستــــان
X
تبلیغات
رایتل

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

ساعت 12 و نیم شب بلیط دارم. بابام گفت خودم میبرمت اما خسته است، خوابید. من اصلا راضی نیستم اذیتش کنم. ولی اینکه ساعت 10 خاموشی زدن اصلا انصاف نیست....

- گفتم شما بخوابید خودم در رو قفل میکنم پشت سرم :))))

- مرغ همسایه هنوز بیداره :دی

نوشته شده در یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396ساعت | 22:54 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (0)

گاهی وقت ها که کامل از خواب بیدار نشدم، بین خواب و بیداری ام، احساس میکنم بدنم سبک شده و با همون حالت جسمی احساس میکنم توی عالم دیگه هستم. اونجایی که "من" داره باهام حرف میزنه. یادم نمیمونه ولی احساس میکنم منفذ های بسته عقلم باز شده و میفهمم. احساس سبکی و آرامش، توجیح ام میکنه و جواب سوالهامو بهم میده،..

امروز درباره دروغ باهام حرف میزد.

بنظرم، هر آگاهی فقط از طریق مطالعه و بحث و صرفا دانستن درباره اون موضوع ایجاد نمیشه، یک جایی عقل و قلب و احساس ادم به نقطه ای مشترک میرسن،  عقل با تمام دلایلی که داره دنبال دریچه ی نور میگرده که با تابیدنش ، آگاهی ، علم و یا هر چیز دیگه ای رو با احساس آدم عجین کنه، (اون نور از قلب آدم میتابه) و بصورت دیفالت به ضمیر ناخوداگاه اضافه کنه... (نتونستم بهتر توضیح بدم ببخشید) مثل آپدیت شدن میمونه...

-احساس خوشآیندی دارهروقتی روحت کمکت میکنه...

-همیشه به این فکر میکنم که ما حالتهای دیگه ای هم به جز خواب و بیداری داریم... روح حالتهای متفاوتی داره، شاید تجربه اش و رسیدن به اون حالات سخت باشه ولی قطعا برای بدست اوردن آگاهی حتما باید بتونیم از اون مسیرهام کمک بگیریم...


فاطمه نبشت: 

برای دوستی آشنا از این حرفها میزدم، میگفت من که میشناسمت و میدونم روحیات و اخلاق منحصر به فردی داری ، بازم 5 درصد دیوانگی داری ،ولی اگه کسی واقعا نشناست میگه 70 درصد دیوانه ای...

کاری با حرفهای اون ندارم ولی اینجا وبلاگم هست و میتونم پامو دراز کنم و از چیزهایی که دوست دارم بگم...


نوشته شده در یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396ساعت | 08:55 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

با کلی استرس، بهش میگم یک روزه میخوام برم تهران و برگردم ، کار دارم. ولی میخوام داداشام متوجه نشن...

مخالفتش رو با ارائه پیشنهاداتی عنوان کرد ولی بعدش که دلایلم رو  شنید گفت باشه برو...


فاطمه نوشت: حاضرم نصف عمرمو بدم ولی بابام درد نکشه و پیرتر و ضعیف تر نشه... قطعا اگه ده سال جوانتر بود نمیذاشت... هم خوشحالم که میتونم کار خودمو کنم هم ناراحتم. امیدوارم یک روز اتفاق های خوبی بیافته تا بتونم خوشحالیش رو از بابت خودم با خدا رو شکرهای مکررش قلبا احساس کنم...


نوشته شده در شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396ساعت | 22:41 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (1)

دنیا مثل سایه دیواری که زود تموم میشه...

نوشته شده در شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396ساعت | 13:56 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 03:04 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

گاهی اونقدر بلاتکلیفی و الافی احاطه کرده آدم رو که آینده میشه کابوس...
نوشته شده در پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 02:34 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

اگه عمری داشته باشم، یک دوره از زندگیم، قطعا میرم فلسفه میخونم...

از بچگیم ذهنم درگیر سوالها و مسائلی شده که هر روز بیشترم میشه. این خلا رو هیچ چیزی پرنمیکنه.... شاید این راه خوبی باشه....

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 14:38 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (9)

و خوشحالی می کنیم به مناسبت بازگشت نونوچه ^_^

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 14:23 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (2)

انگار روحم رو دزدیده بودن، جایی بودم که به زور برده بودنم و همه دور هم میگفتن و میخندیدن و من چهرهاشونو نمیدیدم ولی فقط بدن هاشون سیاه بود. اونجا می تونستم تمام صداها رو بشنوم. صداهایی که داشتن درباره من حرف میزدن و ...


ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 00:20 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (7)

وقتی که داشت به کارهاش فکر میکرد، میگفت چطور میتونم یکم خودخواه تر باشم...

نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 11:47 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (4)

محمد بهم میگه: 

تو حالت صفر و یک هستی... یا صفری یا یک، یا خوشحالی که همه میفهمن خوشحالی یا ناراحتی که یهو میری تو غار تنهایی خودت... منطق فازی نداری...


# از تحلیل گری مسائل بورسی رسیده به تحلیل شخصیت من...

نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 11:18 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) | نظرات (5)

 
ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 01:34 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

عاشق نیستم ولی میتونم ادای عاشق ها رو دربیارم...

منظورمم از عشق، عشق الهی هستش...

قانون میزاریم: 

عاشق نمی ترسه...

عاشق نق نمیزنه...


#من هم میترسم، هم نق میزنم، هم بی قرارم...


نوشته شده در سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 01:45 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 23:45 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

- بهم میگه آفرین، دخترای ما هیچکدوم از این کارا نمیکنن، کار باغ یا حتی کار دیگری...

+ خب نه تنها اونها، هیچ دختری از این کارا نمیکنه.

-ولی عب نداره ، ادمو خودساخته میکنه...


#منظورش کار بااااغ، رنگکاری و کارای سخت دیگه بود...

# من میرم خودمو به یونیسف معرفی میکنم، دستام زمخت و زبر شدن. ناخون هامو مجبورم تا ته بگیرم...

# :دی ^_^

نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1396ساعت | 19:48 توسط لحظــهـــ (◕‿◕) |

  1    2    3    4    5    ...    70  >>