حس میکنم فصل جدید از زندگیم داره شروع میشه!!
دوست ندارم مثل قبل باشم...
نمی دونم شده حس کنید دارید تغییر میکنید؟
دوست ندارم مثل قبل باشم!
دیگه نه مثل همیشه میخندم نه کارای قدیم و میکنم! کارایی که پارسال میکردم یا قبلا انجام میدادم رو خیلی هاش رو دوست ندارم تکرار کنم. شرمم میاد. از نت خیلی خسته میشم!
حتی گاهی با خودم میگم اینجا رو ول کنم برم ولی باز میگم نه ه ه ه ه این همون پل ارتباطیم با گذشتس!!!! گذشته ای که دوست ندارم تکرارش کنم!
دیگه از بچگونه حرف زدن خوشم نمیاد!
خیلی جدی تر شدم. حرف بقیه درمورد رفتار یا حتی طرز برخوردم برام مهم نیست!
گاهی برام اهمیت نداره کسی ازم دلخور میشه یا نه!
البته به آدمش بستگی داره!
خیلی اتفاقات تاثیر داشت که من اینجوری شدم! مثلا همین قهری با هم خونه ایم داشتم! گر چه آشتی کردیم ولی اصلا مثل قبل نیستم! و دوست ندارم مثل قبل باشم!
قبلا اگه با کسی دوست میشدم از 100% اعتماد شروع میکردم. میدونم آخر حماقت بود! ولی الان از 10% اعتماد شروع میکنم.
یه چند وقتی است با این نغییرم مقابله کردم ولی نتونستم! مثلا دوتا پست قبلی نوشتم که حالم داره از این همه شلکلکی که توی متن گذاشتم به هم میخوره! واقعا هم همین طور بود!
دار واسه خودم نتیجه گیری میکنم!
تا دیروز از بین مقاطع تحصیلی از راهنمایی بدم می اومد!
ولی امروز نشستم فکر میکنم! میبینم خیلی ام دوسش دارم! واقعا شکل گیری شخصیت تو همون دورانه!
یادمه نثر های خواجه عبدالله انصاری و فقط تو دوران راهنماییم می خوندم!
الان عاشق اینم باز بشینم اونا رو بخونم!
باز بشینم داستانهای صادق هدایت رو که دوران دبیرستان میخوند بخونم!
کتاب داستانهای دوران ابتداییم و باز بخونم مثل" الاغ باهوش و دزد ترسو- کدو قلقله زن- حسنی نگو یه دسته گل-..."
نمیدونم چم شده! شاید فردا بیام باز تغییر کرده باشم. نمیدونم ...
دیشب خواب 2 نفر رو دیدم:
محمد و علی! ( از بچه های دانشگان ولی همکلاسیام نیستن)
یاد اون شب می افتم که به علی گفتم نه!!! با اینکه خیلی ناراحت بودم محمد زل زده بود تو چشام میگفت یعنی تو هیچ وقت نمیخوای ازدواج کنی!؟ گفتم نه! گفت هیچ وقت ؟؟؟؟؟؟؟؟ ( با تاکید) گفتم نه!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
اون شب نمی تونستم بگم چرا؟؟!!! با اینکه هادی کچلم کرده بود! ولی گفتم نه!
شیوام که فقط میگفت این و ولش کنید هینجوریه!
نه ِ من، یعنی نه!!! واقعا اگه 25 سالگیم دلم نخواد ازدواج کنم دیگه ازدواج نمیکنم!
یه جورایی مثل حبس ابد می مونه واسم ! خودمم نمیدوم چرا؟ تا حدودی میدونم ولی ...
الان خودمم با تمام آرزوهام!
به این نتیجه رسیدم گاهی پلید فکر کردن قسمتی از خوب بودن ِ...
خوب فکر کردن نتیجش میشه خوب عمل کردن...
نه درمورد همه منظورم اینه که درمورد آدم پلید خوب فکر کردن، حماقت محض ِ به زبان عامیانه " خریت"
قبلنا باورم نمیشد یکی ذهنش خراب باشه! با این تفکر که شاید اونم داره اشتباه میکنه خودم و راضی میکردم! " واقعا داره اشتباه میکنه"
ولی باید باور کرد که روی زمین آدم هایی با ذهن خراب کم نیستن!
قبلا فکر میکردم اگه فکر کنم یکی آدم بدی ِ، گناه میکنم الانم همین جوریم با این تفاوت که سعی میکنم کنار اینجور آدما نباشم که ذهنم و ذهنیتم خراب بشه! هر لحظه واسه اینکه گول اینطور آدما رو نخورم به این فکر کنم الان باید چکار کنم! حتی فکر کردن به اینکه فلانی داره بم دورغ میگه آزارم میده!!! یه چرای بزرگ تو ذنهنم به وجود میاد! که فکر کردن به جوابش آزارم میده!
باز هم با این تفکر که انسان جایز الخطاست آدما رو می بخشم!
تصمیم گرفتم: به همه حق اشتباه کردن بدم!
ولی حق اشتباه کردن و از خودم بگیرم!
به دیگران حق اشتباه کردن میدم چون اونام آدمم ولی با دید تازم. یعنی:
آدمهایی که " بوی ناب آدم " میدن و می بخشم و فرامش نمیکنم.
آدمهایی رو که بویی از آدمیت نبردن و می بخشم و فراموش میکنم.
آدمهایی که خدا گفت ازشون نمیگذره رو نمی بخشم ولی فراموش میکنم.
تبصره: گرچه مرور زمان باعث میشه فراموش شدها رو ببخشم.
حس میکنم فکر کردن به طرز فکر آدمهای احمق آدم و احمق میکنه!
هدفم اینه شده " اشتباهاتم و به حداقل برسونم"
فافا نوشت:
نمیدونم چم شده، واسم دعا کنید.
دوست ندارم جلوی این تغییرات و بگیرم یعنی نمی تونم! امیدوارم مفید باشند.
حس میکنم دارم تو تاریکی مطلق قدم برمیدارم...
بعدا این نوشته رو رمز دار میکنم.
اول
مبارک باشه
نمیدونم یعنی میدونم اما شاید نخواد بگم برام دعاکن
باشه عزیزم هر طور راحتی

ایشالا زودتر حالت خوب میشه و مشکلت هم حل میشه
حتما دعا میکنم.
salam kheili ghashange movafagh bashin duste aziz
ممنون عزیزم
شمام موفق باشید