خیلی چیزها را نمی فهمم، مثلا زندگی بدون درد و رنج!
فقط میدانم مرگ پایان بخش تمام دردها و رنج هاست ...
امشب خیلی خواب های عجیب دیدم.
سرگردان و حیران وسط تاریکی هاااا، صدای اذان می اومد، پیش خودم گفتم توی این بی هدفی و ناپیدایی شاید صدا را دنبال کنم بهتر باشه، وارد مسجد شدم، وضو گرفتم ولی پسری مذهبی به شدت زدم، برگشتم...
موقع برگشتن رفتم لب حوضی نشستم ، هوا گرگ و میش بود، یکنفر دنبالم بود که دقیقا شبیه خودم بود، بهش گفتم برو تنهام بزار تو کی هستی، یه نیش خند زد، به این فکر کردم شاید شیطان باشه، خواستم هفتا سنگ پرت کنم سمتش ، نبود، هر چی دم دستم بود پرت کردم، دنپایی و ... یهو چهره اش عوض شد، خیلی وحشتناک شد.... انگار داشتم جیغ میکشیدم که سجاد بیدارم کرده بود...
خوابیدم ولی بازم خوابای بدتر دیدم...
دین جاهلیت میآره، تمام دنیا الان بیان بگن که نه و فلان بازم حرف خودمو میزنم...
کاری با درستی ،غلط یا حقانیت آیین ها ندارم. فقط هر چی بیشتر نگاه میکنم می بینم دین بجز جاهلیت هیج دستاوردی برای جامعه و افرادش نداشته...
بعنوان یک زن هیچ حق و حقوقی توی این جامعه ندارم، حالا اینکه دین چی گفته و قانون چطوریه یااین اصلا اون نیست همون جاهلیتِ دقیقا، که اگر تفکر دینی نبود و همه چی براساس انسانیت بود نه اینکه دین چی گفته، وضعیت از اینی که هست خیلی بهتر بود. حداقل هیچ موجود نر و مذکری به خودش اجازه نمیداد هر طور دلش میخواد رفتار کنه، حرف بزنه و ...
این مردهای مذهبی فقط چشمشون دنبال زن ها و دخترهاس که چیکار میکنن، چی می پوشن و ... وگرنه غیرمذهبی ها براشون مهم نیست...
خسته شدم بخدا...