_نمی دونم از چی میترسم ... شاید از خودم چون نمی دونم
قراره چیکار کنم؟؟؟ سخته برام خیلی از واقعیت ها رو قبول کنم!!!
*اینکه دارم بزرگ میشم!!! اینکه باید مسئولیت پذیرتر بشم!!!
اینکه نمیشه متوقف شد چون نابود میشی!!!
*اینکه نمیشه از عشق فرار کرد؟؟؟
*اینکه بزرگ میشی !!! ... تمام کودکیت و رویاهاش میشه خاطره...
میشه بزرگترین رویا بزرگیت ... که ای کاش فقط یه لحظه بشه
برگشت به اون دوران... ولی اینا میشه رویا...
هنوز دوس دارم اونقدر کوچیک بشم که فکر میکردم تمام دنیا
واسه اینه که من به تمام آرزوهام برسم ! ( اینکه فضانورد بشم و
یه روز روی کره ی مریخ فرود بیام، یا اینکه سرزمین های
ناشناخته رو کشف کنم ...)
یاد اون شبهایی که ستاره ها دوستام بودن بخیر...
اونا میشدن هم صحبت من...منم جای اونا حرف میزدم ...
یادمه از تاریکی نمی ترسیدم، هنوزم نمیترسم...
منتظر میموندم شب بشه من شروع کنم به راه رفتن تو تاریکی ...
هنوزم از این کارا میکنم... این تنها چیزیه که منو به
رویاهای کودکیم میبره...
***هنوز خیلی از چیزاها رو نمی فهمم...!!!؟؟؟
1*اینکه چرا از هر کی میپرسی چرا به این دنیا دعوت شدی ...
نمی دونه؟؟؟
2*اینکه وقتی از یه نفر که تازه بچه دار شده میپرسی واسه
چی یه نفر رو به این دنیا دعوت کردی... مگه خودت
چی ازش دیدی ... نمی دونه؟؟؟
3*...
*** با تمام این حرفا تنها چیزی که میدونم تو دنیا هنوز قشنگترینه...
تولد یه نوزاده...
چرت و پرت نوشت) زیاد الکی حرف زدم جدی نگیرد فقط محض
خالی شدن افکار تلنبار شده بود...
بگذارید هرکس به آیین خویش باشد
زنان را گرامی بدارید
فرودستان را دریابید
وهرکس به تکلم قبیله ی خود سخن بگوید
آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید
گسستن زنجیرها آرزوی من است
رهایی بندگان و عزت بزرگان آرزوی من است
شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی میدارم
پس تا هست شبهایتان به شادی باشد و روزهایتان رازدار رهایی باد
این فرمان من است این واژه وصیت من است
او که آدمی را از ماوای خویش براند، خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد
تا هست هوادار دانایی وتندرستی باشید من چنین پنداشته ، چنین گفته ، وچنین خواستهام
شاهـد مـرگ غمـ انگیـز بهارمـ چه کنمـ
ابـر دلتنــگمـ اگــر زار نبــارمــ چـه کنــمـ
نیسـت از هیـچ طـرف راه بـرون شـد ز شبمـ
زلــف افشــان تـو گردیـده حصـارمـ چــه کنمـ
از ازل ایـل و تبــارمـ همــه عاشــق بـودنــد
سخـت دلبـستـه این ایـل و تبـارم چـه کنمـ
مـن کزیــن فاصــلـه غــارت شـده چشـمـ توامـ
چــون بـه دیـدار تـو افتـد سـر و کــارم چـه کنمـ
یـک بـه یـک با مـژههــایـت دل مـن مشغــول است
میـــلـههـــای قفســمـ را نشمـــارمـ چـــه کنـــــــمـ
- - - - - - - - - - - - - - -
سیــد حسـن حسینـی