با هر اتفاقی انگار جنس آدم عوض میشه، اولش باورش سخته ولی بعدش به پوست جدیدت به جنس جدیدت عادت میکنی...
چند روز اول عین دیوانه ها بودم. دختر خالم با دهن باز بهم خیره شده بود باورش نمیشد این موجود پوکیده همون فاطمه دیوانه ای که همه میگن مثل خاله بتولش هست باشه.
الان یکم تو بهتم. دلم مسافرت میخواد، دوست دارم بگردم، دوستامو ببینم، یکم حال و هوام و روحیه ام عوض بشه. کاش بتونم برررم.
سجاد که دیگه تنهایی میره کرج، اصلا دوست ندارم باهاش برم ولی این چند روز که نیست منم بتونم برم پیش مژگان دوستم خرم آباد. دلم یه گردش دوستانه و حسابی میخواد...
با هر اتفاقی آدم دیگه اون آدم قبلی نمیشه ...