سلام دوستانم خیلی دوستتون دارم ...
سلام وبلاگ آواره ام دیگه کیه که تو رو آپ کنه ...
من بیچاره دچار فقر اینترنتی شدم... تازه فهمیدم که من به نت اعتیاد
داشتم چون از دوریش نمی دونم چیکار کنم
ولی من به این راحتی ها ترک نمی کنم
برام دعا کنین چون من نمی تونم به این راحتی ها ترک کنم
فهلا دوستان گلم بــــــــــای دلم براتون تنگ شده و میشه...
وبلاگم فهلا بای ...
او رابعه است، او که شبانه روز هزار رکعت نماز می گزارد.
روزها ها همه به روزه است. شبها بیدار و سر به سجده.
او رابعه است وقتی چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغی می کند
و تا صبح دستش روشن است.
او همان است که سجاده بر هوا میاندازد و به کوه که میرود،
آهواان و نخجیران و گوران به او تقرب می جویند.
حالا تو می خواهی به خواستگاری او بروی، به خواستگاری رابعه!
هرگز، هرگز، تن نخواهد داد.
که هزارسال او را گفتند چرا شوهر نکنی ؟
گفت : سه چیز از شما بپرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم.
اول آنکه در وقت مرگ ، ایمان به سلامت خواهم برد، یا نه؟
دوم آنکه در آن وقت که نامهها به دست بندگان دهند.
نامه ام را به دست راست خواهند داد، یا نه؟
و سوم آنکه در آن ساعت که جماعتی را از دست راست میبرند
و جماعتی را از دست چپ، مرا از کدام سو خواهند برد ؟
گفتند: ما نمیدانیم. گفت: اکنون این چنین کسی
که این ماتم در پیش دارد، چگونه پروای عروس شدن دارد!
اما او به خواستگاری رابعه رفت
و رابعه گفت: آری، آری، شوهر می کنم.
اما، ای وای رابعه ! چه می کنی ؟
زهد و ریاضتت چه می شود؟ گوشه گیری هزار سالهات؟
دامنت به زندگی می گیرد و آلوده می شوی.
رابعه گفت: هزار سال خدا را در حاشیه میجستم،
در کنج، در خلوت، تا اینکه دانستم
خدا در میان است، در میان زندگی.
رابعه! اما آیا تو نبودی که می گفتی:
دل آدمی جای دو معشوق نیست!
خدا که در دلم آمد هیچ کس را راه نخواهم داد؟
گفتم و امروز هم می گویم .
پس دلم را به دل دیگر پیوند می زنم، تا فراخ تر شود و هر
دو را جای او می کنم، هر دو دل را.
رابعه، رابعه، رابعه؟
اما زندگی جنگ است به میدان میآیی و مجبور میشوی
با وسوسه بجنگی، با هزار شیطان که در تن زندگی جاری است.
آن گوشه که تو بودی، آن خلوت که تو داشتی، امن بود
و تو بی آنکه بجنگی و زخم برداری و کشته شوی، پیروز بودی.
رابعه گفت: اما خدا غنیمت است.
غنیمتی که با جنگیدن باید به دستش بیاوری.
آنکه نمی جنگد و در کناری می ماند سهمی از خدا نمی برد.
و هر کس بیشتر مبارزه کند، خدای بیشتری نصیبش میشود!
رابعه عروس شد، رابعه رفت و من دیگر رابعه را ندیدم،
و دیگر ندیدم که سجاده بر هوا بیندازد و با انگشت آتش روشن کند.
اما شاید او رابعه بود، آن زن که از آن کوچه دست در دست
دخترش لبخند زنان می گذشت.
شاید او رابعه بود و داشت خدا را از لابه لای
زندگی ریزه ریزه به در می کشید.
شاید او رابعه بود ....
نویسنده:عرفان نظر آهاری