کاش می شد ادم چشماش رو می بست، در همون حال دور میشد ، دور میشد از دردهای جسمی و روحی... می کَند از زمین ، می شد یک نقطه و به ازل می پیوست... به نقطه آغاز می رسید...
بازگشتن به سرزمینی که دوران بچگیمو همش اونجا بودم لذت بخش هست...
دفتر خاطرات هامو مرور میکردم و رویاهامو یادم می اومد...
به همه چیز فکر میکنم و رویا میبافم...
یعنی میشه یک روز...
.
.
.
خودمو وسط یک عالمه رویا پیدا میکنم ...
آدم ها بدون رویاهاشون گم میشن...
اونقدر میشه عمیق شد که بتونم خودمو با همه کائنات یکی کنم...