دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران
دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

چی هست!؟

این روزها سوال اومده تو ذهنم "فرق بین ما و حیوانات چیه؟ " خیلی دقت میکنم به رفتارهای خودم اطرافیانم حتی حیوانات مختلف...

اول از  حیوانات میگم: 

خیلی صادق هستن، نیگا گنجشک کنید رفتار سگ و انجام نمیده همونقدر ریزه میره و ناز و ضعیف، سگم خودشه. خیلی ام خوبه اونقدر که امام علی علیه السلام شخصا سخن گفته ده تا خصلت سگ که انسان باید یاد بگیره... نجس بودنش برام اصلا منطقی نیست...

همه حیوانات صادق هستن و خودشونن...

احساسات دارن، جفتشونو دوس دارن... حتی بعضیاشون بعد از مرگ جفتشون بهش وفادار میمونن....

میفهمن، محبت رو میفهمن ...

حتی برا خودشون بین آدما و اطرافیانشون طبقه بندی دارن که یکی و از همه بیشتر دوست دارن حتما.... اگه اهلی باشن...

قدر دان هم هستن....

بنظرم حداقل نیمچه عقلی دارن...

حالا ما آدمها؟

همه این خصوصیات و رفتارها رو توی حیوانات دیدم!

اون امانت که خدا داد به ماها چی هست!؟ دنبال حرفهای کلیشه ای نیستم . فقط میدونم اندازه تمام حیوانات اطرافم زندگی نکردم... شاید اونا حقیقت رو میدونن که قدرت تکلم ندارن...


و توی گوشم میگه دائما یکسان نماند حال دوران....

هی میخوام شاد بنویسم ولی نمیدونم چرا یکی باید حالمو بگیره...

# خیلی رک و بی رحم شدم. کاش اطرافیانمم میفهمیدن اگه چیزی نمیگم یا حرف نمیزنم یا احترام نگه میدارم دلیلش فقط و فقط اینه که انتخاب کردم جواب ندم .

روزهام خوب پیش میره، یعنی تصمیم گرفتم به خودم سخت نگیرم. درس رو بوسیدم گذاشتم کنار. بعدش اتفاق خوبی افتاد دوست خواهرم بهش پیام داد که بیا کلاس حسابداری کارشم برات پیدا میکنم خودم. خواهرم حوصله نداشت و من رفتم، مخالفت ها و غرغرها و ... بماند...

دوست دارم کارهایی که دوست دارم کنم، راحت نفس بکشم، همین که محمد لطف کنه زنگ نزنه بهم کلی حالم خوبه... فک نمیکردم داداشم اینقدر عقده داشته باشه، که سر یه چیزهایی بخواد منو با زنش مقایسه کنه...

 از خوبی های سپهر همین بس که نه نصیحت میکنه نه پند میده و فقط درک میکنه. حتی اخلاق های بدم رو می بینه ولی بازم رفتارش تغییر نمیکنه... اینکه توی بدترین دوره زندگی با یک نفر آشنا بشی که اونم توی بدترین روزهای زندگیش باشه بیچارگی اعظم هست... امیدوارم اتفاق های خوبی بینمون بیافته... هر چی خیره همون بشه...

# هر وقت جواب بدی رو با سکوت دادم حالم بهتر شد. یه راه یاد گرفتم که خودمو بزرگتر ببینم و اونو نا دیده بگیرم...  

پیش خودم فکر میکنم نهایت آرزوش این بود.... حالا این آدم بیشتر داشته باشه تو زندگیش درد که هیچی سرطان میکنه تو دل بقیه... که اگه دیدی من فلانم چون اینجورم، چون زنم اونجوره، خودم اینم.... یکی بگه ترمز این آدما رو چطور باید کشید...

سوال میاد تو ذهنم که آیا تمام این سالها محمد اینجور بود یا زن بیش از حد پرو و با اعتماد به سقفش اینجورش کرده... ( بزا بگم تازه به دوران رسیده دلم خنک بشه) یه چیزهایی بهم گفته و میگه که خیلی زشته.... 

خواهر برادریمون داره میشه عین فامیل هایی که داشتیم.... دور میشم، یکی خودشو برتر می بینه، اون یکی حسادت میکنه....

یادش بخیر جنگ و آشتی های بچگی...

ثبت خاطرات همراه نتایج بدست آمده..

اینکه بابای آدم پولدار نیست و کلا نازپرورده بزرگ نشدید و حتی برای پول تو جیبی خودتون کار کردید، با تمام سختی هایی که کشیدید ولی میتونه قسمتی از خوشبختی همین باشه...

از کجا معلوم شمام مثل این باباپولدارا عیاش نمی شدید...

منظور من یه سطح زندگی که با انتظار و یکم تلاش چیزهایی رو که میخواستی بدست می اوردی، و یک فرد متعادل از اون خانواده میاد بیرون... نه فقر ....

یه قسمت دیگه اینه که تبعیض قایل شدن بین بچه ها اونقدر جلوه نمیکنه، تهش به ته دیگ کنار گذاشتن برا عزیز دردونه و توجه بیشتر ختم میشه، نه اینکه باباهه 500 میلیون بده اون بچش که با عیاشی و .... بزنش زمین در ادامه 200 میلیون چک برگشتی ره آورد داشته باشه... بعد یه ده شاهی کف مشت اون یکی نزاره...

...