سرطان اسمش هم وحشت زاس، شیمی درمانی فک کردن بهش هم بغض آور و لرز آوره...
از دید و بازدید عید همان روز اول ما را بس،،، بقیه اشو تنهایی خودش باخانوادش رفت...
یعنی فعلا راحتم
از خوشی های دنیا همین بس که من مجبور نیستم برم خونه عموووی سجاد امروز و سر سنگین بشیم یه گوشه تا بعدازظهر