اگر کسی خواست ازدواج کنه اینجور نصیحتش کنید:
"تا میتونی ازش عیب جویی کن، ببین میتونی با عیب هاش کنار بیای، با عیب هاش به تفاهم برسی... اگر میتونی با عیب هاش کنار بیایی، باهاش ازدواج کن"
دوست دارم ولی نمی تونم!
همش از خودم میپرسم اگر نمی ترسیدی چکار میکردی؟ بعد میرم سراغ ترسناک ترین کار! کاری که دوست دارم انجام بدم ولی همیشه برای انجام ندادنش دنبال بهانه میگردم یا وقتی بهش فکر میکنم خودمو به کاری سرگرم میکنم که یادم بره چی از همه مهمتره، یا اون کار یا رفتار ( هر چیزی رو) کمرنگ نشان بده...
من با ترس هام بزرگ شدم، با ترس از قضاوت شدن، با ترس از انتخاب کردن، با ترس از سرزنش شدن، با ترس از خیلی چیزهای دیگه... با ترس از جهنم ، با ترس از آویزون شدن از موهام، باترس از اینکه اگه دروغ بگم می افتم تو اون چاهی که اندازه هزار سال ارتفاعش هست! حتی با ترس از اینکه نکنه کسی رو از خودم ناراحت کنم با همه مهربان بودم ولی خودم اسیب دیدم... و بزرگترین ترسی که ازکودکی همیشه بهم یادآوری میشد،ترس از خدا بود... خدا شده شکنجه گر بزرگ ذهن من! دیگه دوست ندارم از خدا بترسم... بیا با هم دوست باشیم خدا... من با ترسیدن اذیت شدم، آسیب دیدم...
این شد اون شخقیت ترسوی من! انگار تمام تصمیم هام براساس ترس هام بوده...
با ترس از اشتباه کردن ، زندگیم شد سراپا اشتباه...
کاش میشد بی پروا میشدم...
نمیدونم زندگی بدون ترس چطوره؟
میدونم هر کاری میکنم موقتی هست، شاید برای از یاد بردن نگرانی ها و استرس های ناشی از بیکاری باشه... یک روز میشینم عروسک میبافم، یک روز کیف میدوزم، یه موقع گلدوزی میکن، یک روز کتاب میخونم، یک روز دنبال کار میگردم و باز رزومه مینویسم و میفرستم شرکت های مختلف،،، یک روز همه چی رو رها میکنم و فقط کارهای خونه رو انجام میدم. سردرگمم...خیلی کارها ، خیلی چیزها دوست دارم ولی الان هر فکری که میاد تو سرم میدونم اگه شروع کنم دو روز بعدش رهاش میکنم... انگار یک چیز و گم کردم دارم دنبالش میگردم... دارم دنبال "من" میگردم... هنوز نمیدونم چی دوست داره... چی آشفته اش کرده! این "من" عین مرغ سرکنده میمونه... توی هیچ چیز ثبات نداره چون ترس هاش زیاده!؟ بارها به خودم میگم اگه نمیترسیدی چکار میکردی؟ ولی بازم جواب درستی براش ندارم...
دوست دارم تغییر کنم،،، توی همه چی، احساس میکنم یک عمره دارم اشتباهی میرم، دارم خودمو گول میزنم... وای خدای من چرامن چنین آشفته ام...؟؟؟
...