هر روز که میخوام برم سر کار میگم دیگه نمیرم. آخرین روز هست ...
واقعا این کار رو دوست ندارم...
چه کنم که مجبورررم...
سجـــاد خیلی وحشتناک مهربــون هست و این آزار دهنده ترین اخلاقش هست. همه خلقت رو خوب می بینه مگه خلافش ثابت بشه:|
یکی پیشش ناله کنه پول ندارم... کل جیبش و حسابش هر چی داشته باشه خالی میکنه ، میده طرف میگه گناه داشت:{
خدایــا یکم خسیسش کن :| آمین:)
کلی تغییرات داشته، خودش بهم میگه: فاطمه واقعا احساس نکردی تغییر کردم؟! چقدر حرص خوردم تا به این مرحله رسیده:|
قبلا ها خیلی حواسم جمع تر بود. حساس تر بودم روی برخوردهام و رفتارم ولی به مرور هر چی برخوردا بیشتر میشه ، بیشتر توی روزمرگی ها غرق میشم بیشتر فراموش میکنم چی میگم ، چیکار دارم میکنم، با این حال بعضی روزهاخودمو جمع میکنم... سعی میکنم بیشتر مراقب باشم. خیره شدنب ه لحظات اونم به شکل عمیق خیلی برام لذت بخش هست... اینکه محکم پامو راستمو می کوبم زمین ، آزارها رو له میکنم و به خودم میگم قوی باش...:)
دنیا اصلا جای قشنگی نیست، ولی پیدا کردن آدم های خوب خیلی به آدم کمک میکنه تا بتونه قشنگ تر ادامه بده... خدایـــا من از اون آدم خوب ها میخوام. که بتونم خیره بشم به همه لحظات قشنگی که دوست دارم اتفاق بیافتن...