اهل هییت، روضه، مسجد، پای دسته، بیرون رفتم و ... و در کل محرم بازی نیستم ولی دلم و ذهنم توی کربلاس...
ساعت 12 و نیم شب بلیط دارم. بابام گفت خودم میبرمت اما خسته است، خوابید. من اصلا راضی نیستم اذیتش کنم. ولی اینکه ساعت 10 خاموشی زدن اصلا انصاف نیست....
- گفتم شما بخوابید خودم در رو قفل میکنم پشت سرم :))))
- مرغ همسایه هنوز بیداره :دی
گاهی وقت ها که کامل از خواب بیدار نشدم، بین خواب و بیداری ام، احساس میکنم بدنم سبک شده و با همون حالت جسمی احساس میکنم توی عالم دیگه هستم. اونجایی که "من" داره باهام حرف میزنه. یادم نمیمونه ولی احساس میکنم منفذ های بسته عقلم باز شده و میفهمم. احساس سبکی و آرامش، توجیح ام میکنه و جواب سوالهامو بهم میده،..
امروز درباره دروغ باهام حرف میزد.
بنظرم، هر آگاهی فقط از طریق مطالعه و بحث و صرفا دانستن درباره اون موضوع ایجاد نمیشه، یک جایی عقل و قلب و احساس ادم به نقطه ای مشترک میرسن، عقل با تمام دلایلی که داره دنبال دریچه ی نور میگرده که با تابیدنش ، آگاهی ، علم و یا هر چیز دیگه ای رو با احساس آدم عجین کنه، (اون نور از قلب آدم میتابه) و بصورت دیفالت به ضمیر ناخوداگاه اضافه کنه... (نتونستم بهتر توضیح بدم ببخشید) مثل آپدیت شدن میمونه...
-احساس خوشآیندی دارهروقتی روحت کمکت میکنه...
-همیشه به این فکر میکنم که ما حالتهای دیگه ای هم به جز خواب و بیداری داریم... روح حالتهای متفاوتی داره، شاید تجربه اش و رسیدن به اون حالات سخت باشه ولی قطعا برای بدست اوردن آگاهی حتما باید بتونیم از اون مسیرهام کمک بگیریم...
فاطمه نبشت:
برای دوستی آشنا از این حرفها میزدم، میگفت من که میشناسمت و میدونم روحیات و اخلاق منحصر به فردی داری ، بازم 5 درصد دیوانگی داری ،ولی اگه کسی واقعا نشناست میگه 70 درصد دیوانه ای...
کاری با حرفهای اون ندارم ولی اینجا وبلاگم هست و میتونم پامو دراز کنم و از چیزهایی که دوست دارم بگم...