انگار روحم رو دزدیده بودن، جایی بودم که به زور برده بودنم و همه دور هم میگفتن و میخندیدن و من چهرهاشونو نمیدیدم ولی فقط بدن هاشون سیاه بود. اونجا می تونستم تمام صداها رو بشنوم. صداهایی که داشتن درباره من حرف میزدن و ...
وقتی که داشت به کارهاش فکر میکرد، میگفت چطور میتونم یکم خودخواه تر باشم...
محمد بهم میگه:
تو حالت صفر و یک هستی... یا صفری یا یک، یا خوشحالی که همه میفهمن خوشحالی یا ناراحتی که یهو میری تو غار تنهایی خودت... منطق فازی نداری...
# از تحلیل گری مسائل بورسی رسیده به تحلیل شخصیت من...