مامان و بابام امروز رفتن سفر حج
مامان این پسره امروز باز اومده بود خونه ما ، هر چی بیشتر میگذره میگم مرده شور شیوا رو ببرن ... نمیدونم چرا جزییات زندگی ما رو به این زنِ گفته . خیلی از دستش عصبانی هستم.
اومده بود که بگه نگا شما و همون خاله اتون هیچی نیستین ، دامادتون که کارش فلانِ و ... مامانِ منم با صبوری و خیلی آروم جواب شو داد تا بلکه شرش کم بشه ...
# مار تو آستینم پرورش میدادم این همه سال!
# بعضیا چی پیش خودشون فکر میکنن واقعا!