نمیدونم دقیقا چکار کنم!!... چرا این استرس ها و نگرانی ها تموم نمیشن...
چرا زنده ام!!! چه خوب بود اگه فاصله ناامیدی تا مرگ کم بود!
چهارشنبه اونقدر بهم گیر داد که بهش گفتم تسویه ام کنه. خیلی سعی کردم جلوش اشکم درنیاد ولی همین که زدم بیرون شروع کردم به گریه کردن...
تو عوضی بودنش که شکی نیست. دیگه رفتارهاش رو توضیح نمیدم... ولی از نظر اخلاقی مشکل داشت. چیزهای خوبی ازش نشنیدم... بیچاره زن های اینا!!
بعد از ظهر بعد از اینکه رفتم تسویه از اونجا رفتم آموزشگاه پیش خانم محمدی نامردی نکرده بود زنگ زده بود اونجا که حسابدار میخواد. حالا خانم محمدی میگفت من براش کسی و نمی فرستم وقتی میدونم اینجوری مشکل اخلاقی داره. بعد از فکر زیاد زنگ زد یه پسره... از ادامه اش خبر ندارم ولی فک نکنم قبول کرده باشه چون به منشی آموزشگاه تاکید داشت که خودت پاشو بیا اینجا کارا منو کن!!! ....
خانم محمدی ام کامل میشناختش، میگفت تو به دردش نخوردی بهش پا ندادی ... همین.