یه وقت هایی که گیجم! که نمیدونم از جون خودمو زندگی چی میخوام. می شینم خودمو میخونم . یا دفتر خاطراتامو یا آرشیو همین وبلاگ رو...
من الان شخصیتم شکل گرفته و یک گذشته ثبت شده دارم که بهترین راهنمای من میتونه باشه...
نوشتن مثل پشتیبان گیری از زندگی می مونه...
این روزها دارم فرار میکنم از چیزی که کلیشه وار خوشبختی تعریف شده و میگردم دنبال رنگها و واژه هایی که مفهوم ها رو برام عوض کنن...
خیلی سعی میکنم تندتر و سریع تر از اتفاقات درونی و بیرونی خودم فرار کنم. ولی انگار تمام حوادث و اتفاقات مثل پیچک رونده تمام اطرافمو احاطه کرده...
# و من زندانی در قفس تن افتاده ای که گریزی از خویشتن ندارم...
عنوان یهویی اومدش
#عید سبز مبارک ^_^