دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران
دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

حال نامعلوم و مشوش...

# دوست داشتن خونم کم شده ، لدفا ای فرشته دوستی و محبت بر من نازل شووو  و  همراام باش.... خدا جونم منو ببخش و دوسم داشته باش :)

# شدیدا دلم میخواد بمیرم ، نه از روی حس پوچی و ناامیدی هااا، این دنیا که هیچ خبری نیست، شاید تنوع اونجا بیشتر باشه، حوصلم سر رفته خووو :|

# چرا بابای من هر روزش از دیروزش ضعیف و ضعیف تر میشه! شدیدا لاغر شده . شده مثل ملخ !! به اضافه اینکه چشماش خوب نمی بینه و ضعیف تر شدن. گوشاش سنگین شده و خوبم نمیتونه راه بره... این ناتوانی ها کمتر از یکساله اینقدر شدت گرفته. چند روزه از کربلا اومدن خیلی ساکت شده... دوس داشته برا خودش کفن بخره مامان جان همراهیش نکرده . همشم میگه مرگ ...  مرگ کوفت پدر عزیزم...

آدمها یهو پیر و ناتوان میشن ...اونقدر یهو که خودشونم شوکه میشن...

# این بغض ته گلوم خیلی اذیتم میکنه، با اجازه میترکونمش...

فاطمه نابغه :دی

آقای مهندس ت : خانم ح شما لیسانسی دیگه؟

من : چطور؟چرا؟ 

آقای مهندس ت: لیسانسی بعد دورود (منظور شهرستان دورود است) رو اونجور می نویسی! ( نوشته بودم "درود" )

من: یه لبخند تحویلش دادم گفتم تازه همه جا همینجور نوشتم تا اینکه چند روز پیش کل پرونده دورود رو نگاه کردم دیدم من اشتباه نوشتمش همه جا ... :)))


# از شاهکارای دیگم اینکه امروز چون وقت نداشت بهم گفت نامه اداری بنویسم ، تو راه برگشت داشتم مرورش میکردم ، دیدم گند زدم. خیلی افتضاح شد افعالش :))) خلاصه منتظر تیکه بعدیش هستم. خودمو آماده کردم فردام خودمو بزنم کوچه علی چپ :))) 



فانتزی مرررگ ^_^

از بچگی دنبال محبت زورکی نبودم. از کنار آدمهایی که بهم توجهی نداشتن راحت گذشتم. حتی وقتی خواهر برادرا برای داشتن چیزی خیلی تلاش میکردن و خیلی تاکید داشتن که باید براشون فلان چیز و بخرن و ارزش مادی هدیه اشون فلان قدر باشه و از همه گرونتر باشه ، همیشه فکر میکردم خب اون که دیگه ارزشی نداره. چون هیچ وقت سر و صدا نمیکردم سهمم کمتر بود ولی قانع بودم بدون ناراحتی، با رضایت قلبیم ...

ولی جدیدا نگا میکنم می بینم چقدر اخلاقم حال بهم زنه!  حتی الان همه میدونن چون ناراحت نمیشم و چشمم و می بندم و میگذرم . همیشه آخرین گزینه ام... این بار دلم برا خودم سوخت. نه بخاطر هدیه یا این چیزا که هیچ وقت برام مهم نبوده مادیات... از این همه ندیده شدن، ناراحت شدم...


# مامانم گفته با این اخلاقت ازدواج کنی "تو سری خور" و " بدبخت" میشی:))))) یکمم امید نمیدن بهم...

#نمیدونم عزراییل عزیز کی قراره بیاد جونمو بگیره ولی الان چون هیچ تعلقی به دنیا ندارم و نگران از دست دادن هیچی نیستم. خیلی راحت میتونم ازش استقبال کنم. چند سال دیگه رو نمیدونم...

# هر کی یه مدل فانتزی برای مرگ داره. منم دوست دارم توی صبح بارونی بعد از نماز صبح ، چشمامو ببندم بعد بمیرم... خیلی دوست دارم راحت بمیرررم...

# الان خیلی شادم، همه چی خوبه، منم حالم خوبه. نه ناراحتم نه عصبانی، غصه وار نخونید این پست رو...