تنهایی یک گوشه دنج داره که وقتی اونجا میشینی دوست نداری بلند بشی جات و عوض کنی، احساس میکنم هر چی عمقش بیشتر باشه دل دادن به یک آدم دیگه سخت تر میشه مگر فاکتورهای خاصی داشته باشه... که دایره درک کردنشون اونقدر وسیع باشه که کنارش آرومتر باشی نه اینکه وارد بازی های جدیدی بشی که برگردونت عقب...
از این بازگشت ها زیاد داشتم. میترررسم. هم از تنهایی میترسم هم از انتخاب عجولانه و اجباری با فاکتورهای عمومی که همه انتخاب میکنن... در پی مثال نقضی ام که انگار سالها کنارش بودم نه اینکه تازه وارد باشه ...
بیشتر از اینکه دوس داشته باشم ازدواج کنم دوس دارم بچه داشته باشم. این برام خیلی شگفت انگیزه که یک نفر از وجود من خلق بشه، همیشه حسش بهم آرامش میده...
خدااایاااا یاری...
#در ضمن هیچ خبری نیست، فقط احساس میکنم بیان ترس هام اون ها رو کمتر میکنه...
افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
میدانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست
میدانی
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غمهای جان آزار دل مسپار
که مرغان گلستانزاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمیدانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایان تن در تور پرورده
نمیدانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را
فریدون مشیری