دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران
دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

کودک که بودم وقتی اختلافات فامیلی رو میدیدم فکر میکردم ما یعنی خواهر برادری های ما خیلی عالی میشه... فکر میکردم چون ماها داریم اینجور روابط رو می بینیم پس اینجور نمیشه دیگه... میفهمیمم نیازهامون رو... بعد روابطمون براساس محبت ، مهربانی شکل میگیره... غافل از اینکه روزگار خیلی بی رحم است...

الانم هنوز از اون تخیلات بچگانه رو دارم... مثلا فکر میکنم اگه به کسی بگم من از دروغ متنفرم و با شنیدنش کلا قاطی میکنم میشم هیولا مثل یک موجود باشعور میفهمه دیگه! غافل از اینکه آدمی که دروغ میگه برای اینکه کارش پیش بره هر جایی به نفعش باشه دروغ میگه...( البته تا قبل قاطی کردن من ، وقتی قاطی کردنم  رو می بینن میفهمن دیگه نفسم نباید میکشیدن چه برسه دروغ گفتن و پیجوندن...) اینقدر این روی قاطی کردنم رو دوست دارم دیگه هر کسی میفهمه چقدر باید خودشو بهم نزدیک کنه...

کلا همینجوری بزرگ شدم ...

بزرگ شدن شوخی بدی بود بنظرم... بزرگ شدن مهربون بودن رو از آدم میگیره... نه اینکه کسی نخواد خوب ، مهربان، با شفقت و ... باشه، نه دوست داره ولی پشیمون میشه...


زندگی سیر عجیبی داره بنظرم، در عین حال که روزمرگی های کسالت بار طی میشن ولی اتفاقات عحیب درست وسط همین ثانیه های کسالت بار اتفاق میافتن... 

این لحظه ها همیشه برام باشکوه بودن...

زندگی مثل ماجرای اسرار آمیزه، من هنوزم بچگانه فکر میکنم، فراموش میکنم... می بخشم و هنوز مثل بچه ها خودمو میتونم رها کنم... فقط زمانش بیشتر شده...


خدایاتت شکرت

کتابآنه

"کتاب چهار میثاق از دون میگوئل روئیز"

 کتاب قشنگی هست...هم صوتی هم pdf اش تو اینترنت موجوده... از دستش ندید.

خاموشی

پذیرش خیلی چیزها سخته، زمان هیچ چیز رو درست نمیکنه، فقط زخم ها عمیق تر می شوند و فراموش... فراموشی و خاموشی... به تمام این سالها فکر میکنم که ما فقط اسیر اشتباهات خودمون نیستیم، یک جاهایی محکوم شدیم به شکست توی زندگی، انگار وصله های ناجور بودیم همه جااا و ظلم های که بهمون شده ،،، انتظاراتی که داشتیم حتی زیاد هم نبوده... و اینقدر درد تو دلهامون پنهان شده که از خودمون جا موندیم که وقت رسیدگی به نیازهای اولیه خودمونو نداشتیم... تمام عمر داریم با عقده ها و حسرت ها زندگی میکنم... با آرزوهایی که بهش نرسیدیم... با آرمان هامون...
هر طرف که سرمو میچرخونم یه عده آدم بی انصاف که فقط قضاوت میکنن، که خودشونو عقل کل میدونن، برتر از بقیه... 
نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم خدا رو نبینم، خود واقعیم نباشم ، بشم یک جانور چندش آور نمیشه بازم خدا میآد جلو چشمم...  ما هممون سرگردانیم...
دیگه توان جنگیدن ندارم...
خدایا عاقبت همه رو طوری ختم به خیر کن که به ذهن هیچ بشری نرسه...