دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران
دختـــر کـوهستــــان

دختـــر کـوهستــــان

من نیستم چون دیگران بازیچــه بازیگران

صبوری خیلی تلخِ...

اگه تحت فشار خانواده نبودم،  هیچ وقت ازدواج نمی کردم. حالام انگار باید بسازم،  با یک قوم زورگو و بیش از اندازه از خودراضی و خودخواه...  
کاش خدا کمکم کنه بتونم برنامه هامو به سرانجام برسونم.  چون آینده ام خیلی نامعلوم و نامشخص هست. 
خونه گرفتیم ولی جرات نداره به خانوادش بگه، دامادشون نمیزاره اسباب کشی کنیم. کاری نداره با یک شکایت راحت میتونم کارمو پیش ببرم ولی منتظرم ببینم چکار میکنه. 
دامادشون یک اداره جاتی فوق العاده عوضی تشریف داره.  از اون  معلم های پر ادعا،  قاری های قرآن و جانماز آبکش.  خیلی چشم چرون هست.  تو گوشیش فقط با معلم های خانوم پیام میده.  همشونم میدونن چکارس ولی زندگیشونو دادن دست داماد...  دامادشونم به حرف خواهر کوچیکه است.  باباشونم به حرف خواهر کوچیکه بود هیچ اختیاری نداشت از خودش.  دوران عقد منو زهرمارم کرد انگار نه انگار من دارم ازدواج میکنم... 
دامادشون همیشه در نزده می اومد توی خونم. سجاد هیچی بهش نمیگفت! من دردمو به کی بگم آخه! 
خیلی دلم گرفته من حقم این ازدواج نبود... حقم سوختن و ساختن نبود...  خدایااااا دقیقا کجایی؟ 
فعلا همینجوری بلاتکلیفم تا اون عوضی بی خانواده اجازه بده من اسباب کشی کنم... 
#ببخشید کامنت ها رو همینجوری بدون جواب تایید کردم.  خیلی کم حوصله ام... 

خدایا می بینی؟

هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر عاجز بشم که ندونم چکار کنم،  هی به من میگن هیچی به هیچ کس نگو بعد خودش زنگ زدن کل فامیل ما ابرو منو بردن... 

قبلا یکبار این کار رو کرده بودن به اقا سجاد گفتم بگو این کار رو نکنن.  حالام دوباره این کار رو کردن... 

آدم های دم دمی و فتنه هستن.  نمیدونم چطور باهاشون زندگی کنم... 

خیلی خسته ام،  هیچ وقت فکر نمیکردم همچین گندی به زندگیم بزنم... 

یه جایی تو اون اعماقش...

بخاطر ترس یا آبرو برمیگردم سر زندگیم، خونمونم عوض می کنیم... 

ولی یه جایی از قلبم سیاه شده...