خیلی خوب میشد که بجای ظاهرمون افکارمون رو نو میکردیم. همش دم از زندگی تو اروپا میزنیم یا زندگی و فرهنگ اونور آب ولی پاش بیافته از غربتی ها بدتریم.
یکی از خواهرشوهرام که منو از خونم انداخته بیرون تو شورای حل اختلاف هست و شوهرش که نمیزاره اسباب کشی کنم توی اموزش پرورش هست. که برا رسیدن به اون میزش زیرآب هزار نفر رو زده. و واقعا از خدا نمیترسه...
من از خدا میترسم ولی آدمی که وجدان نداره و از خدا نمیترسه رو باید چطور باهاش رفتار کرد؟ خدا میدونه سرم بره التماس نمیکنم پاچه خواری اینجور افرادم نمیکنم. این که دیگه زندگی مشترکم هست که بواسطه هیچی نگفتن اقا سجاد...
خیلی پشیمونم، خیلیییی عین چی...
کاش بشه برگشت عقب فقط 8 ماه خدا، فقط 8 ماه، منو ببر یکم فروردین 97، میدونم چطور برخورد کنم... دیگه اجازه نمیدم مامانم محافظه کاری کنه، خودم زنگ میزنم میگم نیایید دیگه...