خدااااا بگو چکار کنم؟
تیک عصبی گرفتم دیگه. حقم از زندگی این نبود.
پدرشوهرم مرده، خواهرشوهرم تو زندگیم دخالت میکنه. بهش میگم چرا دخالت میکنی با مادرشوهرم یقه امو گرفتن از خونه پرت کردن بیرون. منو از خونم بیرون کردن خدااااا...
هیشکی منو نمی فهمه. هیشکی درکم نمیکنه. عصبانی بودم ظرف شکستم ولی همشون زنگ زدن مامانم و بابام بیت طلاق دخترت رو بگیر...
گفت زنگ بزن از مامانم معذرت خواهی کن. معذرت خواهی کردم. مامانش میگه من و دخترام حق دخالت داریم تو زندگیت حقمونه دخالت کنیم دوست داری بمون... من چکار کنم که سجاد کاری باهاشون نداره خدا...
خدایااااا اینا بی صاحب شدن باباشون مرده افسارشون رها شده...
تو دلم دارن رخت میشورن چند روزه...
سجاد نمیاد بریم یه جا دیگه خونه بگیریم. ازم دفاع نمیکنه... سجاد طرف مامان و خواهراشو میگیره...
حقم از زندگی این نبود...
نمیدونم تلاش کنم برگردم، چند سال دیگه با یه بچه این بلا رو سرم بیارن چکار کنم...
خدایا تو جای حق نشستی. کمکم کن
یا علی به فریادم برس...
از اتفاقات تلخ نمیگم دیگه...
سجاد به مامانم رو کرده ، منم پشت سرشم. خیلی آروم به مامانم میگه: آبرومو برد با این دست پختش:دی
خورشتاش خوب بود فقط برنجم شفته شد:( خودمم خجالت کشیدم!