
بابام: فاطمه برام بخند دلم برا خنده هات تنگ شده
داداشم: فاطمه خب حالا برام بخند...
مادرشوهرم: چرا نخندیدی فاطمه ، دلم برا خندیدنت تنگ شده
و ...
من: 
هی مامانم از بچگی بهم میگفت دختر نیشش و باز نمیزاره هااا!
نظرتون درباره باشگاه خنده چیه؟
من ناراحت که میشم باید گریه کنم...
سجاد نشسته من نشستم ،حرف میزنیم بعد میفهمم ی چیزی ازم پنهان کرده و خلاف میلم هست همون لحظه بغض میکنم ، قهر میکنم... میرم تو اتاق میزنم زیر گریه....:دی
اولین بار که این کار رو کردم بابام گفت فاطمه بخدا اگه جای سجاد بودم میرفتم پشت سرمم نگا نمیکردم این چه کاری بود آخه...
:دی
بعدش میشینیم به کارای من میخندیم ، هی التماس میکنه یه بار دیگه قهر کن :))))
نمیدونم قراره چه زندگی بسازم اونم با این همه حساسیت...