-
آیــه 17
جمعه 18 شهریورماه سال 1390 12:25
ای اهــل ایمان در کار دین صبــور باشیـد و یکدیگر را به صبر و استقامت سفارش کنیــد و مهیــا و مراقب کار دشمــن بـوده و خدا ترس باشید باشد که فیروز و رستــگار گردیــد. آیه 200- آل عمــران
-
ایــــــمــــــان !!!! ...
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1390 15:32
راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت: " نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی. اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد ." مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به...
-
خـــاطره نـوشت
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1390 22:52
قسمتی از خاطراتم ِ اینجا میذارم تا هیچ وقت فراموشم نشه دوست داشتین بخونین دوست نداشتین نخونین آخی یادش بخیر شبا تا صب بیدار بودیم با بچه ها تو خوابگاه خرابــکاری میکردیم یه بار تا ساعت 4 صب بیدار بودیم آخرشم تصمیم به دزدی گرفتیم، رفتیم فرش اتاق کناریمون رو دزدیدیم قایم کردیم تا 2 روز فرش نداشتن،میدونستن کار ماست ولی...
-
عقل!!!!!!!!!!!!!
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1390 18:06
امــام علـی (ع) میــگه: عقــل که زیــاد میشــه سخــن کــم میشــه با این توصیف یعنی من؟؟؟؟!!!! هنــوز عاقل نشــدم یــه چنــد وقــتی می اومــدم روزه سکوت میگرفتم ولی افاقه نکـــرد بازم سخنم کم نشـد ، تا از اون ور عقلم زیاد بشه!!!! راه درمـــان چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-
گاگول بــازی مام به خیر و خوشی تموم شد
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1390 16:53
ماجراهـای امروز: با داداشم رفتــم ولی اصلا اصلا نگاش نکردم، سلامم نکردم بــم میگه من تو رو تهــدید کردم !!! میگم نگفتی!! ... نگفتــی!!! اسلحــهم رو گذاشتم تو صندوق عقب ماشین اگــه پسری بودی میکشتمت گفت آره، خواستم بگم غلط میکنـی کوو حکم تیرت ولــی فقط گفتم شمــا حکم تیرم دارید مگه!!!!؟؟ هیچی نگفت گفتــم نگفتیـد...
-
آیــه 14
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1390 12:25
تنهــا تسلــط شیـطان بر آن نفــوسی است که او را دوست گرفته اند و به اغوی او به خــدا شرک آورده انـد آیــه 100 سوره نحل
-
خداااااااااا آخه چرا من اینقدر گاگولم
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1390 23:42
وااااااااااای خــدای امروز خیلی بد بود خیلی راااااااااااااستی تولد وبلاگمم بود اینقدر درگیر بودم که نشد بیــــــــــام دیشب یه آقاهه بم زنگ زد جواب ندادم... پیام دادم شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گلی پیام چرت و پرت داد که آره شما در حق من یه لطف کردین من میخوام جبران کنم ( جبران بوخوره تو اووون سرت ) گفتم الان نصفه شبه مزاحم نشید...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 شهریورماه سال 1390 00:03
اهـــل دنیــا سـوارانـی در خـواب مـانـده انـد که آنــان را میــراننــد. امـــام علــی (ع)
-
بـالا رفتـن از سربـالایــی آسمـان
پنجشنبه 10 شهریورماه سال 1390 13:07
کوچک بود و دنیایش تاریک. هیچ خورشیدی نداشت. نه آسمان می خواست، نه بی تاب کوه بود و درخت و دریا بود. چشم هایش بسته، دست هایش گره کرده، در خود خزیده بود. خون می خورد و جنینی خود را پاس می داشت. بزرگتر شد و دیگر آن جهان کوچک را تاب نیاورد. نفس می خواست و آسمان و نوازش و لبخند. شیرش دادند، زیرا آنکه آسمان و لبخند و نوازش...
-
نهــمین آیــه
چهارشنبه 9 شهریورماه سال 1390 18:34
و ای رســول ما دائــم دعـا کن که بـارالها! مـرا بـه قـدم صـدق داخـل و خـارج گـردان و بـه مـن از جــانب خــود بصیــرت و حجـت روشنـی که دائـم یـار و مـددکار باشد عـطا فرمـا. آیه ۸۰ سوره اسراء
-
بــــدون شرح!!!
چهارشنبه 9 شهریورماه سال 1390 01:41
قدیما ما نقاشی میکشیدیم... توش یه خونه برزگ بود وسط صفحه که چراغ هاش همیشه روشن بود، گل و درخت و یه دختر بچه که خندون بود که گل دستش بود یا دستش تو دست مامانش... بعضی وقتام یه حوض و چن تا اردک، یه آسمون داشت که همیشه آبی بود و با چن تا تیکه ابر و چن تا پرنده و خورشیدی که همیشه می درخشید و گاهی ام یه رود با چن تا ماهی...
-
عیــد فطـــر مبـــــااااااااااارک
سهشنبه 8 شهریورماه سال 1390 13:28
عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست، عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ای است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نوپـا جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. به...
-
آپ بعد از امتحان
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1390 21:24
آآآآآآآخیییییییییی راحــت شـدم آپـولو هوا کــردم هااااااااا امتحــانم خـوب شد دیــگه باقیـش بستــگی بـه استــاد داره
-
آپ شــب امتحـــان
یکشنبه 6 شهریورماه سال 1390 23:46
یکی نیست به من بگه آخه دختر برو بخواب فردا باید بکوبی بری امتحان بدی فــافـا نوشت: دلــم برات خیلی تنگ شده بــود نــت
-
آیـــه چهارم
پنجشنبه 3 شهریورماه سال 1390 20:05
"مثل ایشان مثل کسانی است که آتش بیفروزد پس تا روشن کند اطراف خود را خدا آن روشنی ببرد و ایشان را در تاریکی رها کند که راه حق و طریق سعادت را هیچ نبینند" آیه 17سوره بقره واسه فردا به ایده دوست خوبمون الداان ما دور هم با هم روزی یک آیه از قرآن رو حفظ میکنیم. اگه دوست داشته باشید میتونید به ما بپیوندید... برای...
-
جـــــــــــــوک
چهارشنبه 2 شهریورماه سال 1390 18:53
مامانم پیاز سرخ میکنه بوی ماهی بره؛ بعد اسفند دود میکنه بوی پیاز بره؛ بعد پنجره باز میزاره بوی اسفند بره ! تازه کلی هم خوشحاله از این ابتکارش!
-
آرزوهای ویکتــور هــوگــــو
چهارشنبه 2 شهریورماه سال 1390 15:36
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی...
-
. . .
دوشنبه 31 مردادماه سال 1390 15:38
میــــــــــز ، صنــــــــــــــــدلــــی ، ظـــرفـی میــوه و یــک ویولــون. انســـان بـرای شــاد بــودن به چیز دیگری نیـــاز دارد؟ این میگه:
-
دلنـــوشتـه
دوشنبه 31 مردادماه سال 1390 15:12
-
پرنده ای به رسالت مبعوث شد
یکشنبه 30 مردادماه سال 1390 18:27
خداوند گفت: دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد، آن گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند. و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند. وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد. خدا رسولی از آسمان فرستاد....
-
تفکـــرات یــک سوســــک
شنبه 29 مردادماه سال 1390 20:03
در شبی تاریک در حالی که آواز خاااااان از کنار باغچه خونه فافا اینا میگذشتم نمیدونم این موجود _ که خدا نصیب هیچ سوسکی نکنه که در زندگیش باهمچین موجودی روبرو بشه_ از کجا جلوی پای من اومد... داشتم از ترس می مردم منتظر بودم جیغ بکشه من فرار کنم اونم دربره که بعد نتونه جااای منو پیدا کنه ولی خدا بلا به دورکنه اصلا جم نخورد...
-
دپـــرســی
جمعه 28 مردادماه سال 1390 13:46
فهلا دپرســــم یکــــی رفتـــه زیـــر آب یکــی دیـگه رو زده گفته من بودم آخه یکـی بگه به مـن چه ربطـی داره دوس دارم بـرم بـزنمـش آخـه یکی نیــس بگه که من به زور جواب سلام تو رو میدم بیجـــا میکنی میــــگی من بودم نتیجــــه: بــه رو خیلی آدما نباید خندید کلا تو هر کاری بی جنبـــه ان دپــرسی نوشـــت: دیگه جــواب سلامشم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 مردادماه سال 1390 03:15
نمیدونم چراااا از پاسکال خوشم میاد زندگیش واسم جالبه برعکس خیلی ها که خسته کنندس این یه ذره ازنوشته های فلسفی شه: بلز پاسکال بر این عقیده بود که برای فهمیدن چیزی باید از آن چیز فاصله گرفت تا آن را مورد داوری قرار داد. اما برای شناخت قلبی همان چیز باید آن را بتوان احساس کرد. این احساس آگاهی فرد نسبت به آن مسئله است. او...
-
ســـه عنصر: ایمـــان و امیـــد و سخـت کوشــی
دوشنبه 24 مردادماه سال 1390 05:27
خوشبختـــی شـکل ظاهــری ایمـان است، تـا ایمـان و امیـد و سخـت کوشــی نبـاشد، هیـچ کاری را نمـی تــوان انجــام داد. "هلن کلر" قشنگ گقته نه!!!!!!!!!!!!!
-
عـــجیبــه شایدم یـــه کمــی عجــیب باشـــه
یکشنبه 23 مردادماه سال 1390 14:20
تــــازه فهمیـدم آهنگــی قدیما رو وبلاگ داشتـــم و الــان دیــگه نیســـتش مـــن فک مـــیکنم فـــرار کرده بـــاشه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 مردادماه سال 1390 21:37
در انتهــــ ــ ــایـ ــ ـ خلـ ـوتـ ـــ ایــ ــ ــنـ قلـ ـ ــبـ خستــهـ امـــ ـ ـ آشفتـــ ـ ــهـ دلــــــ ـ ـــ در انتظــــــ ـ ـ ــــار خــشـ خـــــشـ برگــــ ــ ــــ ــیـ نشستــــ ـ ـــه امـــ ـ ــ ! آریـــــــــــ ـــ ـ قــــدمـــــــ ـ بـــــ ـ ـــــ ـ ـــــزنــــ ! جــــ ـ ــــانـــا، نـفـــــ ـ ــســ بــــکشـــ ....
-
کمــــــی تامــــل
چهارشنبه 19 مردادماه سال 1390 00:32
میگن ما دو تا گوش داریم و یک زبان واسه اینکه بیشتر گوش کنیم و کمتر حرف بزنیم. داشتم فکر میکردم که چرااا؟؟؟تواحساس های پنجگانه ما شنوایی هست ولی حرف زدن نیست|!!! شاید سوال خیلی احمقانه ای باشه!!!!!! به این فکر میکردم که با تمام این حس های پنجگانه باید زندگی رو درک کرد، که هر کدوم از این حسها واسه خودشون دنیاییه !!!!...
-
انشتیــن میــگه:
جمعه 31 تیرماه سال 1390 00:58
خــداونــد تــاس نمیــریــــزد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1390 15:13
چــه مهمانــان بی دردسـری هستند مــــردگان نـه بـه دستــی ظرفــی را چرک مـی کننــد نـه بـه حرفـی دلــی را آلــوده تنـهـا بـه شمعــی قانعنــد و اندکــی سـکــوت... حسین پناهی
-
و این آغاز انســــان بود
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1390 11:06
از بهشت بیرون آمد، دارایــی اش فقط یک سیــب بود. سیبـــی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبـــــــــــوط بود. فرشتـــه ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انســـان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشـــت...