-
با چراغ گرد شهر
شنبه 20 شهریورماه سال 1389 02:45
از دیو و درد ملول بود و با چراغ گرد شهری می گشت، در جست و جوی انسان بود گفتند : نگرد که ما گشته ایم و آنچه می جویی یافت نمی شود گفت : می گردم زیرا گشتن از یافتن زیباتر است و گفت : قحطی است نه قحطی آب و نان که قحطی انسان بر آشفتند و به کینه بر خاستند و هزار تیر ملامت روانه اش کردند که ما را مگر نمی بیینی که منکر...
-
بالاخره تموم شد...
شنبه 20 شهریورماه سال 1389 00:42
دارم یه نفس راحت میکشم چقدر بده پشت کنکور بمونی باز کنکور رو خراب کنی.. بدشانسی...!!! ولی بازم به شانس اعتقاد پیدا نکردم. حتی با اینکه فقط میتونم بگم سر جلسه کنکور بدشانسی اووردم و حالم بد شد... ولی شاید بازم به خاطر استرس زیاد بوده باشه... به هر حال بازم میگم خدا رو شکر با اینکه عالی نشد...ولی بازم خدا رو شکر که رشته...
-
هر چه را که به دانستن نیاز داشتم از کشتی نوح آموختم...
پنجشنبه 18 شهریورماه سال 1389 04:16
۱- از قایق جا نمانید. ۲- به خاطر بسپارید که همه ی ما در یک قایقیم (سرنوشت مشترک) ۳- از قبل برنامه ریزی کنید. موقعی که نوح کشتی می ساخت از باران خبری نبود . ۴- خود را سالم و سرحال نگه دارید. امکان دارد در سن ۶۰سالگی کسی از شما بخواهد دست به کار بزرگی بزنید. ۵- به حرف نقادان و عیب جویان گوش ندهید به کاری که باید انجام...
-
ابـر و ابـریشـــم و عشــق
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 03:48
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر...
-
"هر بار که میروی، رسیدهای"
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 01:15
پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی. میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه دور بود. سنگپشت تقدیرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری بر دوش میکشید. پرندهای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگپشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این...
-
و
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 19:30
آری، مـا غنچـــه ی یــک خـوابیــم. - غنچـــه ی خــواب؟ آیـا مـی شکفیــم؟ - یـک روزی، بــی جنبـــش بـرگ. - اینجـــا؟ - نــی، در دره ی مـرگ. - تـاریـــکی، تنهـــایـــی. - نــی، خلـــوت زیبــایـــی. - بــه تمـاشــا چـه کســی مـی آیـد، چـه کسـی مـا را مـی بـویــد؟ - ... - و بـه بــادی پـرپـر...؟ - ... - و فـــــــــرودی...
-
خطی ز دلتنگی...
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 17:13
آدما چه زود هم دیگه رو فراموش میکنن به چند روزم نمی کشه ... چه راحت کسایی که چند سال یا چند ماه رو باهاشون بودی فکر نمی کردی یه روز هم دیگه رو فراموش کنین به این راحتی فراموشت کنن... چه میشه کرد روزگاره دیگه... آخرش باز میشینی فکر میکنی که چرا تو این مدت خدا رو فراموش کردی، اونی که هیچ وقت فراموشت نکرد... از یاد...
-
اینجا خونه ی منه
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 18:06
اینجا خونه ی منه اینجا رو خودم میسازم اونجوری که دوست دارم من یعنی ===>>>> فاطمه ، 19 سالمه یه دختر ... یه دختر ِ شلوغ البته بزرگتر که شدم آروومتر شدم اینجا میشه خونه ی من... چیزایی رو که دوس دارم فراموشم نشه رو اینجا میزارم چه خوبش رو چه بدش رو خوشحال میشم بخونیم