-
اول خودت و دوست داشته باش
پنجشنبه 12 فروردینماه سال 1400 00:24
میدونی شکایت زیاده از زمین و زمان و دنیا ... همه هم تکراری شدن برام. فعلا خوبم، آرومم و طوفانی نیست خدا رو شکر... همیشه آدمهای نچسب تو زندگی آدم زیادن... یک جایی هست که مجبوری نزدیکترین آدمهای زندگیتم بندازی بیرون، یعنی دقت میکنی می بینی دارند اذیت میکنن انگار خیلی وقت هست پرتت کردن بیرون و با رفتارشون دارند آزارت...
-
برقصیم وبرقصانیم
پنجشنبه 12 فروردینماه سال 1400 00:12
خوبم ، از حالت روانپریشی دراومدم وارد مرحله بعد شدم. ی حال بیخیالی، خیلی ام بهتره... مثلا دختری داره درونم باله میرقصه یا آواز میخونه خیلی اوقات چشمام رو می بندم وتصور میکنم بهترین رقصنده دنیام... زندگی همینِ دیگه، با نوشتن از حالم خیلی تو این وبلاگ حالم کم کم بهتر شد، امیدوارم بتونم روحاتم رو پایدار کنم.
-
۱۴۰۰
پنجشنبه 12 فروردینماه سال 1400 00:07
سال نو مبارک
-
۱۴۰۰
پنجشنبه 12 فروردینماه سال 1400 00:07
سال نو مبارک
-
لحظه ای بی پایان
پنجشنبه 7 اسفندماه سال 1399 01:53
به زیبایی رقصیدن همراه کائنات به زیبایی پرواز کردن آرام و بی صدا مثل یک تنهایی باشکوه پر از خیال پر از حس زنده بودن مثل جهان بی صدا شبیه تماشا کردنی دلنواز مثل بوی بهاری نو پر از راز های پنهان قلبی باشکوه میان انبوهی نور... می نوازد روحت را سازی بی جان لحظه ای بی پایان در زمان طولانی ویا شاید نقاشی یک رویا باشد تمام...
-
حال و هوای جدید
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1399 22:53
یکسری احساسات و حال و احوال جدید و دارم تجربه میکنم.نمیدونم چطور میشه بیانش کرد. ولی بنظر خوب هست. موجب آرامش میشه. _مثلا ی جور همینی که هست... _خب باشه بعد _خب چیکار کنم که اینقدر دشمن دارم . باشه اونام هستن. _کاری از دستم برنمیاد یا همین قدر کار ازم برمیاد. _مثل اینکه کم کم دارم خودم دارموکم کم می افتم مرکز زندگیم و...
-
امید های زندگی
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1399 01:20
مطمنم یک روز راه رو پیدا میکنم
-
بتاب بر من
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1399 13:08
هیچ هدف، هیچ برنامه، هیچ دلخوشی، هیچ نوری تو زندگیمم نمی بینم... به شدت دلم مرگ میخواد...
-
خاموشی
شنبه 18 بهمنماه سال 1399 11:57
عصبانیت و پرخاشگری... راه حل دیگه ای برای برخورد با آزار و اذیت آدم های اطرافم پیدا نکردم. شاید دیگه سکوت کردم. نمیدونم تصمیم چی هست ولی قطعا عصبانیت چیزی رو درست نمیکنه. برام مهم نیست آدم بده منم و بقیه با سیاست و کیاست بلدن خودشون رو بهترین خلق خدا نمایش بدن... دور و اطرافمون پر شده از خوبی های نمایشی و فیک، چیزی که...
-
من فکر میکنم...
شنبه 18 بهمنماه سال 1399 01:20
"من فکر میکنم..." این روزها شاید از در کلام کمتر کسانی این سه کلمه را شنیده باشیم... تازه اگر کسی بخواهد فکر کند باید جوانب خیلی چیزها (اخلاق، عفت، احترام و ...) بسنجد و حساب خیلی جاها را داشته باشد...
-
هیاهو های گیج کننده
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1399 21:43
دنیا پر از سر وصداست. سر و صدای گیج کننده و انگار همه چی دست به دست هم میدن که تا تو رو به چیزی که نیستی تبدیل کنن..
-
شاعرانه
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1399 20:41
خوش میروی در کوی ما خوش میخرامی سوی ما خوش میجهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما "مولانا"
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 بهمنماه سال 1399 21:54
یکم از نشخوارهای ذهنیم کمتر شده ، آخیییش #خیلی عامیانه تر خواستم بگم کمتر چس ناله میکنم. احساس میکنم وضعیت روانیم در حال بهبودی هست
-
رویاها
جمعه 10 بهمنماه سال 1399 12:30
رویاهات رو دنبال کن اونها راه رو بلدن
-
محصول یک زندگی پر استرس
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1399 01:07
لعنت به حملات پانیک...
-
بهتره باشم فعلا
شنبه 4 بهمنماه سال 1399 00:34
تاثیر زیادی داشت بیان احساساتم حداقل برای خودم. دوست دارم از همه چیز حرف بزنم از فلسفه تا تخیلاتم حتی جزئیات سرزنش وار...
-
همینقدر نوسان خُلقیات دارم
شنبه 4 بهمنماه سال 1399 00:31
میتونم برقصم، شاد باشم و بگم همینی که هست
-
انگار چیزی درست نمیشه...
جمعه 3 بهمنماه سال 1399 01:54
کاش استرس و اضطراب ازم دور میشد. میدونم بحث کردن بی فایده است ولی راه دیگه ای نیست... انگار زبون همو نمیفهمیم ولی کور ترین نقطه است...
-
چیزی باید تغییر کند
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 23:27
یک چیز رو مطمنم اونم این هست که ۳ تا هدف همزمان با هم چیدم که به هیچکدومشون نمیرسم... بنظرم تک هدفی خیلی مهمتره... چسبیدن به یک چیز چیزی با تغییر کند هم در بیرون و درون
-
زایش امید و نور
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 22:54
"از میان بوته های درد، زندگی زاده میشه" تو کامنتهای یکی از پست های ملیکا خوندم. و زیبا بود
-
۲ بهمن ۹۹
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 22:47
روزهام رو معمولی میگذرونم و امروز بیشتر در حال بافتن عروسکم بودم. کامل شد عکسش رو آپلود میکنم. امروز خیلی بهتر بودم. دیشب حالم بدجور بود. سطح استرس و اضطرابم به شدت بالاس و دو روز بود قلبم به شدت درد میکرد و دیشب احساس میکردم دچار چیزی شبیه حمله پانیک شدم. قبلا هم این اتفاق افتاده بود چند بار.اگر این خود درمانی ها و...
-
خوش بینی و بدبینی
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 20:51
-
صلح درونی
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 09:35
نوشتن باعث میشه خشمی که سراسر وجودم رو گرفته کم کم فروکش کنه و بیشتر بتونم با خودم آشتی کنم...
-
فراموشی و خانوشی
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 09:33
از دیشب که تصمیم گرفتم احساساتم رو همونجور که هست بدون سانسور بنویسم و برای خودم بازبینی کنم ، احساس بهتری دارم . مثل اینکه بار روی قلبم سبکتر شده... شاید توی همین چند ساعت نشانه های بیشتری از عشق ، نور ، هستی می بینم. ولی الان سخت ترین کار ممکن فراموشی یا بخشیدن آدمهایی هست که ظلم میکنن در حقم، که حرف های زشتی ازشون...
-
زندگی جادویی
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 09:00
وقتی میفهمی برای همیشه زنده نخواهی بود این زندگیت رو جادویی میکنه...
-
خدایا شکرت
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 08:10
صبح شده و من بعد از مدتها حالم خیلی بهتره...
-
خدایا منو در پناه خودت نگهدار...
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 01:30
چه خوب شد رفتم سراغ دعای کمیل... آرومتر شد قلبم...
-
بتاب بر من ای نور هستی
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 00:52
دنبال نشانه هام دنبال نورم دنبال رفتن به دنیاهای دیگه دنبال نشانه هایی ام که من رو به دنیاهای دیگه منتقل میکنه دنبال آرامشم دنبال حس قشنگی ام که احساس میکنی مخلوقات حتی سنگ ها هم باهات حرف میزنن، درک این مفاهیم سخت نیست، ولی قلبی که سرشار از عشق و آرامش ابدی باشه درکش میکنه... احساس های خوب سراغ قلبهای روشن میاد......
-
کجا ایستاده ام
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 00:37
احساس میکنم تازگی ها قدرت ادراکم خیلی پایینتر اومده .زیبایی های جهان هستی اصلا به چشمم نمیاد و قابل درک نیست برام. دوست دارم یک مدت طولانی دور باشم از جهان و بی قید زندگی کنم. اگر این آدم های عوضی درو برم حذف نشن چطور باید باهاشون زندگی کرد؟! باهاشون کنار اومد؟ خدا دقیقا چه کاره است توی کره زمین؟
-
قلب فرو پاشیده
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 00:31
گاهی با خودم فکر میکنم تو یک قفس زندانی شدم که مثلا اگر طلاق بگیرم راحت میشم. آزاد میشم . دیگه این همه آدم خودشیفته دور و برم نمی بینم... شایداز این همه استرس و اضطراب تحمیل شده رها بشم... ولی میدونم بعدش غل زنجیر تازه ای به پام بستم چون از طرف خانوادم اذیت میشم.