-
کجا ایستاده ام
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 00:37
احساس میکنم تازگی ها قدرت ادراکم خیلی پایینتر اومده .زیبایی های جهان هستی اصلا به چشمم نمیاد و قابل درک نیست برام. دوست دارم یک مدت طولانی دور باشم از جهان و بی قید زندگی کنم. اگر این آدم های عوضی درو برم حذف نشن چطور باید باهاشون زندگی کرد؟! باهاشون کنار اومد؟ خدا دقیقا چه کاره است توی کره زمین؟
-
قلب فرو پاشیده
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 00:31
گاهی با خودم فکر میکنم تو یک قفس زندانی شدم که مثلا اگر طلاق بگیرم راحت میشم. آزاد میشم . دیگه این همه آدم خودشیفته دور و برم نمی بینم... شایداز این همه استرس و اضطراب تحمیل شده رها بشم... ولی میدونم بعدش غل زنجیر تازه ای به پام بستم چون از طرف خانوادم اذیت میشم.
-
روانپریش به روحیات الانم خیلی نزدیک
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 00:19
شاید اسم وبلاگم رو گذاشتم یاد داشت های یک روانپریش! اگر هنوز کسی اینجا میاد پیش پیش عذرخواهی میکنم میخوام شروع کنم به نوشتن شاید روحم از بند هایی که گرفتارس شده رها بشه. هر چی که تو ذهن بیمارم میگذره ... مطمنن قشنگ نیستن ولی دوست ندارم رمز بزارم... نظر ندین اگه میخونید...
-
ذهن های پریشان
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 00:13
ولی زندگی خیلی کوتاهتر از چیزی که ارزش درگیری داشته باشه... فکر کنم سگ سیاه افسردگی اومده پر و پاچه منم گرفته. بیخود و بی جهت گریه کردن و دائم غصه خوردن... مثلا میخوام بخندم ولی نمیشه. میخوام شاد باشم ولی نمیشه... خدا لعنت کنه اونی مادرشوهر مریض و روان پریش روو... تمام باورهام نسبت به احترام به بزرگتر ها از بین رفته....
-
راهی که متعلق به آنم
شنبه 10 آبانماه سال 1399 01:43
خدایا راه را نشانم بده نشانه هایت را نشانم بده
-
اولین هاا
شنبه 10 آبانماه سال 1399 01:41
دیروز اسباب کشی کردیم ، به خانه خودمان آمدیم.
-
خدایا میشنوی
جمعه 11 مهرماه سال 1399 00:25
انقدر فقر زیاد شده و دل هیچکس خوش نیست، که هیچ چیز لذت بخش نیست... کاش همه این ها کابوس باشه و از خواب پاشیم متوجه بشیم همش خواب بوده، یه نگاه به اطراف کنیم ببنیم همه چیز سر جای خودشِ ، همه حالشون خوبه همه زندگی هاشون روبراهه ... بیدار بشیم ببنیم این حکومت کابوس نسلی هست که انقلاب کرد...
-
۱۱ مهر۹۹
جمعه 11 مهرماه سال 1399 00:16
بالاخره یک کتاب خوندم بعد از یکسال... ماتیلدا رولد دال رمان کودک و نوجوان
-
16 مرداد 99
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1399 09:38
-مشغول مال اندوزی ام. شاید باورتون نشه ولی با سرمایه خیلی اندک تونستم بازدهی خیلی بالایی از این آشفته بازار بورس کسب کنم و زندگیم یکم تغییر کنه... -درگیر احساس هایی مثل حرص و طمع هستم. -گاهی اوقات جنگ میکنم با خودم ولی پیروزی از آنِ کینه های کاشته شده توی قلبم هست... -نمیدونم چطور با آدم های اطرافم کنار بیام ُ؟ چطور...
-
نشانه های امید
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1399 09:20
گاهی انگار همین چیزهایی که اینجا می نویسم بعدا میشه نشانه
-
[ هفتم اردیبهشت ]
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1399 07:58
اصلا امروز خیلی فلسفی طور از خواب بیدار شدم . خیلی وقت میشه اینجوری نبودم...
-
تمام متعلقات من...
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1399 07:52
صبح بخیر با این فکر از خواب پا شدم که اگه بمیرم دوست دارم با خودم چه چیزهایی رو ببرم؟ یه نگاهی به اطرافم کردم و جوابم به خودم این بود : گل هام بود و سجاد... من نباشم تمام گل هایی که با عشق کاشتمشون و دو سال با صبر بزرگشون کردم میمیرن!
-
لعنت به قرنطینگی
دوشنبه 18 فروردینماه سال 1399 00:11
من چرا همیشه با خودم درگیرم؟ چرا؟ مثلا راحت بگیرم زندگی رو چی میشه؟ چرا برای هر چیزی استرسی میشم؟
-
1399
جمعه 1 فروردینماه سال 1399 17:50
سال نو مبارک
-
همه کاره و هیچ کاره
یکشنبه 27 بهمنماه سال 1398 23:12
نمیدونم اسم رفتارهای عجیب غریبم رو چی بزارم... عطش دارم،،، اونقدر شدیده این عطش که نمیتونم هدفمندش کنم. یک روز کارهای هنری میکنم از عروسک بافی بگیر تا کیف دوختن، میناکاری و ربان دوزی، خیلی دوست دارم ناخنکی هم به نقاشی روی پارچه بزنم و یا حتی خیاطی یاد بگیرم... یک روز هم می نشینم یک عالمِ لغت انگلیسی و اصطلاح میخونم......
-
مثل رهایی
چهارشنبه 2 بهمنماه سال 1398 23:14
تمام اهدافی که از بچگی ترسیم کردم، چه بهشون رسیدم چ نرسیدم، تمام قدم هایی که برداشتم چه براساس علاقه بود چه نبود... همه یک نقطه مشترک دارند، من دارم به "خودم" و یا "درک بهتری از خودم" نزدیک میشم. اینجوری بهتره، یعنی "روبرو شدن"، "مواجه شدن"... بعد این همه سال می بینی اینها هیچ...
-
98
یکشنبه 29 دیماه سال 1398 00:23
هنوزم جایی هست که بشه توش آدم خودش باشه، مثل همین در و دیوار های خاک گرفته...
-
:|
شنبه 14 دیماه سال 1398 19:26
کل تغییراتی که میشه روی قالب بلاگ اسکای اعمال کرد فقط در همین:|
-
دوست ندارم بخوابم
چهارشنبه 24 مهرماه سال 1398 00:11
خوابم میاد، ولی دوست دارم بیدار بمونم، احساس میکنم اگه بیدار باشم یهو جادو میشه و زندگی تغییر میکنه، همه چی عوض میشه...دوست دارم پاشم یک کاری کنم ولی میدونم اگه نخوابم فردا به کارام نمیرسم...
-
123
سهشنبه 23 مهرماه سال 1398 23:44
-
مثلا خیلی ما هم آره
سهشنبه 23 مهرماه سال 1398 23:29
توی دفترچه (کتاب) خاطراتم باید بنویسم، ما با فروش عسل زندگیمونو میچرخوندیم ولی اهداف بزرگی داشتیم...
-
روز ، فردا، نور
یکشنبه 21 مهرماه سال 1398 00:37
همیشه انگار یک چیزی رو گم کردم، هر دری میزنم که شاید تیکه یا پازل(پازل های) گم شده ام رو پیدا کنم... مثل قصه های ناتمامم، شروع طوفانی نداشتم بعید میدونم پایان شگفت انگیزی داشته باشم... کل زندگی شده جنگیدن و دویدن به دنبال نداشته هام، شاید خیلی ها مثل من باشند... زندگی من همینِ ولی ندای درونم فریاد میزنه این نیست......
-
:|
جمعه 11 مردادماه سال 1398 10:03
بلاگ اسکای گند زد به وبلاگم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1398 09:28
"آزادی" خیلی لذت بخش است، در دلش "شکوفایی" دارد. خیلی چیزهای دیگر هم دارد مثل "رشد" ...
-
از این حرفها دیگه :)
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1398 09:23
مرور کردن گذشته ها درست نیست، ولی خیلی جاها باید می ایستادم ، باید پافشاری میکردم برای رسیدن به آرزوهام، ولی نکردم. و با این جمله "تو دختری" خیلی بیشتر از این ها می جنگیدم...
-
...
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1398 08:43
-
خودت بساز
شنبه 25 خردادماه سال 1398 10:05
امید داشتن همان زندگی کردن هست، امیدوارم زندگی برایمان بسازد راه های پر امید، پر عشق... خدایاااا ما را از جهل و نادانی نجات بده، که عامل همه دردها و رنج هاست...
-
آرامش ابدی
جمعه 24 خردادماه سال 1398 11:06
خیلی چیزها را نمی فهمم، مثلا زندگی بدون درد و رنج! فقط میدانم مرگ پایان بخش تمام دردها و رنج هاست ...
-
پریشان حالی...
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1398 07:32
امشب خیلی خواب های عجیب دیدم. سرگردان و حیران وسط تاریکی هاااا، صدای اذان می اومد، پیش خودم گفتم توی این بی هدفی و ناپیدایی شاید صدا را دنبال کنم بهتر باشه، وارد مسجد شدم، وضو گرفتم ولی پسری مذهبی به شدت زدم، برگشتم... موقع برگشتن رفتم لب حوضی نشستم ، هوا گرگ و میش بود، یکنفر دنبالم بود که دقیقا شبیه خودم بود، بهش...
-
لعنت به جهل و نادانی...
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1398 07:22
دین جاهلیت میآره، تمام دنیا الان بیان بگن که نه و فلان بازم حرف خودمو میزنم... کاری با درستی ،غلط یا حقانیت آیین ها ندارم. فقط هر چی بیشتر نگاه میکنم می بینم دین بجز جاهلیت هیج دستاوردی برای جامعه و افرادش نداشته... بعنوان یک زن هیچ حق و حقوقی توی این جامعه ندارم، حالا اینکه دین چی گفته و قانون چطوریه یااین اصلا اون...