-
درد دلانه
پنجشنبه 16 خردادماه سال 1398 22:14
-
خدایااااا
پنجشنبه 16 خردادماه سال 1398 08:32
نمیخوام تو این زندگی باشم... کاش خدا یک راهی جلو پام بزاره...
-
یک خواب طولانی...
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1398 01:04
دوست دارم بخوابم و خواب ببینم توی سرزمین آرزوهام یا همون بهشت، یا نمیدونم ... دلم یک خواب عمیق با یک رویای طولانی میخواد ، از آن خوابهایی که وقتی بیدار میشوی چند لحظه در جستجوی زمان و مکان باشی که کجا هستی؟ اینجا کجاست؟ من کی ام؟ از آن خواب هایی که روح را به گردش میبرد... از آنهایی که میچسبد به وجودت ...
-
به تمام رویاهای ده سال گذشته سفر کردم...
دوشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1398 00:16
یهو یک آهنگ آدم رو میبره به جایی که حتی فکرشم نمیکنی. این آهنگ از خواننده معروفی نبود ولی خدا میدونه من رو کجا برد، یهو فهمیدم چقدر زمان گذشته! برای اولین بار گذر ده سال رو با تمام وجودم حس کردم... - تو رو میسپارم به قلبم، زیر سقفی از ستاره...
-
دنیای درون
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1398 09:03
مغز یک دنیای عجیب و ناشناخته است... در حال حاضر عجیب ترین چیز توی دنیا برام مغز انسان هست... عجیب، فوق العاده شگفت انگیز، خارق العاده ترین چیز توی دنیا و پیچیده ترین عضو در جهان هست... ما آدم ها در ظاهر شبیه هم هستیم و عملکرد قلب هامون شاید مشابه باشه، احساسات مشابه داریم، همه ما خشم، درد، عشق، نفرت و ... رو تجربه...
-
اینم از حال خانوم مرغی
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1398 09:05
مرغ همسایه تخم گذاشته فکر کنم، ده دقیقه است یک نفس داره قدقد میکنه
-
خریدار حال خوبم برای کل ایرانم...
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1398 08:51
خریدار حال خوبم برای کل ایرانم... حال هیچکس خوب بنظر نمیاد... حکومتِ استرس، ترس، نگرانی...
-
شآعرانه
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1398 00:30
اگر برای تو خیری داشت، میماند... اگر دوستدارت بود، حرف میزد... و اگر مشتاق دیدنت بود، میآمَد... . . نزار قبانی
-
از فنا رفتگان...
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1398 20:38
میدونم این اینترنت هیچی نداره، همش تباهی عمره... ولی واقعا سرگرمی هام و کارهام خیلی محدوده... اینترنت عین خواب غفلت میمونه و جهت تباهی عمر طراحی شده...
-
آیا این از نشانه های افسردگی است...
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1398 20:11
غروب که میشه انرژیم کم میشه... چرا من تنبل شدم، من قدیمام خیلی پر انرژی و فعال بودم. الان پِس شدم...
-
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن...
پنجشنبه 29 فروردینماه سال 1398 23:55
روح ، شگفت انگیزترین، تخیلی ترین جز وجودم هست، وقتی سعی میکنم احساسش کنم، انگار حالم بهتره... فکر کردن به آغاز آفرینشم و یا لحظه مرگم باعث میشه آرامتر باشم، تصور اینکه من در مرکز هستی ام و با طبیعت میرقصم. خیلی بهم آرامش میده، در من دختری رقصنده است، دختری که روی پنجه هاش ایستاده و با طبیعت هم صدا شده... با خودم عهد...
-
فلسفه بافی
پنجشنبه 29 فروردینماه سال 1398 14:46
بچه تر که بودم دوست داشتم آیندم رو ببینم، دوست داشتم بدونم چه اتفاقاتی می افته، واقعا هم خیلی کارهای عجیب غریب میکردم، یه مدت که خیلی تنهایی میکشیدم و دائما سعی میکردم مثل این عرفا و ... حالت های مختلف رو امتحان کنم و مثلا ریاضت بکشم... یک روز صبح مامانم مثل همیشه بیدارم کرد که برم مدرسه و من دوباره چشمام رفت روی هم...
-
خالی میکنه آدم...
پنجشنبه 29 فروردینماه سال 1398 09:07
مرور خاطرات تلخ و مشکلات جاری حتی خیلی انرژی از آدم میگیره... همون بندازیشون دور بهتره...
-
حواستون به خودتون باشه فقط
پنجشنبه 29 فروردینماه سال 1398 00:46
زندگی کردن سختِ ، سخت ترم شده، سازش کاری خیلی صبوری میخواد... و من اون آدم کم حوصله و عصبی شدم که به این نتیجه رسیدم که نمیتونه زیر این همه فشار روانی دوام بیاره... واقعا آخه تا کجااااا؟! گاهی اونقدر پیش میری، بعد به این نتیجه میرسی که آقا همه آدم های روی زمین که منطقی، سالم، انسان نیستن... پدر من، عزیزم، خیلی هااا...
-
کدامین امید؟
یکشنبه 25 فروردینماه سال 1398 09:16
برای چی دارم میجنگم؟
-
اللهم اشفع کل مریض
پنجشنبه 8 فروردینماه سال 1398 08:44
داداش داودم چندین ماهی هست بیکار شده، سهیل و سپهرم دوماه شدن، حامد پنج سالش هست... یک عالمه درد و مشکل تو زندگیش داره ... مامانشون سرطان مثانه داره، بعد عید شیمی درمانی هاش شروع میشه... خدایااا خودت همه چیو درست کن...
-
از همه بدور بااااد بیماری
پنجشنبه 8 فروردینماه سال 1398 08:39
سرطان اسمش هم وحشت زاس، شیمی درمانی فک کردن بهش هم بغض آور و لرز آوره...
-
این خوشی هاپایدار بماند همچنان
شنبه 3 فروردینماه سال 1398 11:00
از دید و بازدید عید همان روز اول ما را بس،،، بقیه اشو تنهایی خودش باخانوادش رفت... یعنی فعلا راحتم
-
اسمایلی نیش تا بنا گوش باززز
جمعه 2 فروردینماه سال 1398 10:13
از خوشی های دنیا همین بس که من مجبور نیستم برم خونه عموووی سجاد امروز و سر سنگین بشیم یه گوشه تا بعدازظهر
-
عید اینجوری...
پنجشنبه 1 فروردینماه سال 1398 10:33
خدا پدر مخترع تلفن های همراه به سبک امروزی رو بیامرزه،،، اولین باره اینقدر باهاش حال میکنم... نشستم خونه عموی سجاد ، همه هستن و من یک گوشه نشستم، عین مراسم ختم... گوشی برای فرار از نگاه هااا، ..
-
❤️❤️❤️
پنجشنبه 1 فروردینماه سال 1398 10:02
سال نووو مباااارک❤️ ان شاالله برای همه پر از آرامش باشه❤️
-
خاله زنک بازی
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1397 00:58
داشتم میگفتم دلم یک خنده از ته دل میخواد... ماجرا اینجوره: کل بحث و دعوا کشمکش من و آقا سجاد سر اینِ که هفته آخر سال رو تا 29 ام میخوان تشریف ببرن پیش مادر و خواهرشون و بنده رو همینجور تنهاااا رها کنن،چون خواهراشون دستور دادن؟ و من میگم لاکردار شما چرا اینقدر دلتون هی فرت و فرت برای هم تنگ میشه مگه من خانواده ندارم......
-
دلم یک شادی عمیق میخواد، خنده از ته دل
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1397 07:58
اگر کسی خواست ازدواج کنه اینجور نصیحتش کنید: "تا میتونی ازش عیب جویی کن، ببین میتونی با عیب هاش کنار بیای، با عیب هاش به تفاهم برسی... اگر میتونی با عیب هاش کنار بیایی، باهاش ازدواج کن"
-
نیمه پنهان
شنبه 18 اسفندماه سال 1397 00:40
دوست دارم ولی نمی تونم! همش از خودم میپرسم اگر نمی ترسیدی چکار میکردی؟ بعد میرم سراغ ترسناک ترین کار! کاری که دوست دارم انجام بدم ولی همیشه برای انجام ندادنش دنبال بهانه میگردم یا وقتی بهش فکر میکنم خودمو به کاری سرگرم میکنم که یادم بره چی از همه مهمتره، یا اون کار یا رفتار ( هر چیزی رو) کمرنگ نشان بده... من با ترس...
-
مثل گم شدگان...
چهارشنبه 15 اسفندماه سال 1397 10:54
میدونم هر کاری میکنم موقتی هست، شاید برای از یاد بردن نگرانی ها و استرس های ناشی از بیکاری باشه... یک روز میشینم عروسک میبافم، یک روز کیف میدوزم، یه موقع گلدوزی میکن، یک روز کتاب میخونم، یک روز دنبال کار میگردم و باز رزومه مینویسم و میفرستم شرکت های مختلف،،، یک روز همه چی رو رها میکنم و فقط کارهای خونه رو انجام میدم....
-
کاش چن تا چراغ جادو داشتم...
شنبه 11 اسفندماه سال 1397 11:22
از جمله کارهایی که دوست دارم انجام بدم و رفتارهایی که دوست دارم تغییرشون بدم... 1- ورزش کنم و به وزن ایده آلم برسم... ورزش میکنم ولی خب از اونجایی که کم حوصله ام و صبرم کمه هی ناراضی ام از خودم:( 2- تمرین کنم بتونم چندکاربره بشم... 3- پارسال میرفتم کلاس زبان خیلی خوب بود... کاش ادامه اش میدادم... 4- دوست دارم شرایطمو،...
-
ما در این بازی همه بازیگریم...
شنبه 11 اسفندماه سال 1397 11:13
زندگی کردن مثل بازی میمونه، هر کسی یک نقشی داره، بچگی هام وقتایی که با بزرگتر از خودم همبازی میشدم همیشه نخودی بودم و از این بابت همیشه به شدت عصبانی میشدم، اصلا بازی نمیکردم گاهی... زمانی که نخودی میشدم، چون عضو اصلی نبودم، از برنده شدن کیف نمیکردم... نمیفهمیدم جزء برنده هام یا بازنده ها... زندگی هم عین بازی میمونه،...
-
اسباب خود آزاری
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1397 14:19
ارتباطم رو بطور عمد با خیلی دوستام کم کردم، الان که مثلا میگم بی معرفت نباشم یک حالی از کسی بپرسم، به خودم هشدار میدم و یاآوری میکنم که چرا این کار رو میخوای بکنی؟ یک عالمه با خودم کلنجار میرم، یاد خاطرات، روابطی که توشون آسیب دیدم و ... می افتم و عقب می کشم... نباید برگشت به سمت خیلی چیزها... باید دورتر شد اونقدری که...
-
بنظرم اینطور نیست...
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1397 02:24
خوابم نمیبره و همش دارم فکر میکنم. یاد حرف سجاد افتادم، بهم میگه: "بخدا مشکل تو اینِ که می شینی هی فکر میکنی، زندگیت رو کن اینقدرم فکر نکن" هان؟؟؟ * فکر کردن جزیی از زندگیمه... چطور فکر نکنم؟
-
باید هنوز دیوانه شد:)
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1397 02:19
یک دوره از زندگیم خیلی با خودم صادق بودم،،،خیلی خودم بودم... طوری که هر کس که میدیدم بهم میگفت دیوانه:)