-
بنظرم اینطور نیست...
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1397 02:24
خوابم نمیبره و همش دارم فکر میکنم. یاد حرف سجاد افتادم، بهم میگه: "بخدا مشکل تو اینِ که می شینی هی فکر میکنی، زندگیت رو کن اینقدرم فکر نکن" هان؟؟؟ * فکر کردن جزیی از زندگیمه... چطور فکر نکنم؟
-
باید هنوز دیوانه شد:)
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1397 02:19
یک دوره از زندگیم خیلی با خودم صادق بودم،،،خیلی خودم بودم... طوری که هر کس که میدیدم بهم میگفت دیوانه:)
-
هر چقدرم بد باشیم ولی بهتره خودمون باشیم
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1397 02:08
خودمون باشیم، توی هر لباسی که هستیم... این صحیح ترین روش و راه صادقانه زندگی کردن همینِ، باید بزرگ بشیم جدای از کلیشه های موجود توی جامعه... باید با خودمون بزرگ بشیم نه با ترس هامون... هممون میدونیم از اونجایی که خود واقعیمون رو نشون دادیم، نقاب نزدیم، پشت هیچ چیزی قایم نشدیم، زندگی چقدر راحت تر شد، انگار بال دراوردیم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اسفندماه سال 1397 23:35
کودک که بودم وقتی اختلافات فامیلی رو میدیدم فکر میکردم ما یعنی خواهر برادری های ما خیلی عالی میشه... فکر میکردم چون ماها داریم اینجور روابط رو می بینیم پس اینجور نمیشه دیگه... میفهمیمم نیازهامون رو... بعد روابطمون براساس محبت ، مهربانی شکل میگیره... غافل از اینکه روزگار خیلی بی رحم است... الانم هنوز از اون تخیلات...
-
کتابآنه
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1397 08:17
"کتاب چهار میثاق از دون میگوئل روئیز" کتاب قشنگی هست...هم صوتی هم pdf اش تو اینترنت موجوده... از دستش ندید.
-
خاموشی
چهارشنبه 24 بهمنماه سال 1397 00:10
پذیرش خیلی چیزها سخته، زمان هیچ چیز رو درست نمیکنه، فقط زخم ها عمیق تر می شوند و فراموش... فراموشی و خاموشی... به تمام این سالها فکر میکنم که ما فقط اسیر اشتباهات خودمون نیستیم، یک جاهایی محکوم شدیم به شکست توی زندگی، انگار وصله های ناجور بودیم همه جااا و ظلم های که بهمون شده ،،، انتظاراتی که داشتیم حتی زیاد هم...
-
عمه به قربون سه تاشوووون
شنبه 6 بهمنماه سال 1397 14:43
مثلا خدا سه تا نوه دیگه در فاصله 2روز بهمون داده... بچه محمد 4 بهمن بدنیا اومد د❤️❤️ دوقلو ها افسانه ای داداش دومی هم امروز متولد شدن....❤️❤️ سه تاشون پسرن❤️❤️❤️
-
انسانیت واژه گم شده...
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1397 01:48
گاهی احساس میکنم انسانیت یکجای دوری افتاده ، هر چقدر تلاش کنیم نمیتونیم بهش نزدیک بشیم... هرکس یک مدل طرز تفکر داره و ما همدیگر رو براساس الگوی ذهنی از پیش تعیین شدمون قضاوت میکنیم بدون در نظر گرفتن شرایط هم دیگه،،، هر چی بیشتر میگذره، بیشتر به این نتیجه میرسم که خیلی از آدمها اصلا قدرت تفکر ندارن، حتی زحمت نمیکشن از...
-
اجی مجی لا ترجی
پنجشنبه 27 دیماه سال 1397 00:56
احساس میکنم این مدت با اینکه خیلی اذیت شدم ولی سجادم خیلی اذیت کردم. .. بدترش احساس میکنم اذیت هست ولی به روی خودش نمیآره... ... چند تا اخلاقش رو فاکتور بگیرم خداییش مرد خوبی هست... اخلاق بدش که نمیشه گفت سجاد فقط خانواده بدی داره... حتی بارها دیدم برای اینکه جلو دخالت کردن ها و نظر دادن هاشونو بگیره کلا یا چیزی بهشون...
-
منو نشخوارهای ذهنیم
سهشنبه 25 دیماه سال 1397 10:32
یه تصمیم گرفتم امیدوارم مثل همه برنامه هایی که این چند سال ریختم و هیچ کدوم رو به پایان نرسوندم نشه... و نتیجه بده برام... خیلی برام سخت بود اعتراف ، اعتراف به همون خط بالا ... که اراده ضعیفی دارم. ولی یکجایی باید با ضعف هام روبرو بشم و قبولشون کنم اینجام که کسی نیست جز خودم... یک عالمه ترس دارم که باید باهاشون روبرو...
-
هم درد و هم درمان تویی
سهشنبه 18 دیماه سال 1397 10:17
مدام یاد خاطرات بد میافتم، خیلی اتفاقات مقصرش من نیستم حتی نمیتونم تغییرشون بدم به همین دلیل مدام حرص میخورم حتی گریه کنم ... وقتهایی که قرآن و دعا می خونم حالم خیلی خوبه. . . هیچ وقت تا این اندازه تو زندگیم برای اینکه حالم خوب بشه سراغ دعا نرفته بودم. . . .
-
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی/ تو بمان و دگران وای به حال دگران
شنبه 15 دیماه سال 1397 19:31
غریبه ترین صدای این روزها، صدای خنده هامِ... کاش اتفاق های خوب می افتاد مثل جدایی... کندن... دل بریدن . . . . 13امم تولدم بود. . . #میدونم وبلاگم شده چس ناله فقط ولی خیلی داغونم...
-
مثلا کمپ خستگان و بریدگان
شنبه 15 دیماه سال 1397 11:41
بنظرم ازدواج کردن در صورتی موفق هست که با خانواده ای سالم و آدم های سالم وصلت کرد، بقیه اش شکنجه روحیِ است. سجاد احضار شده کرج خونه مامانش اینا و من تنها تو خونه... دوست دارم فرار کنم از این زندگی مزخرف، مشکلات زندگی سر جای خودش ولی این اقلام اختلاف افکنی ها توسط خانوادش برام قابل تحمل نیست... کاش تو دنیا یک جایی بود...
-
تفسیر فاطمه الملوک
سهشنبه 11 دیماه سال 1397 11:16
خدا میگه:"... و عاقبت همه کارها بسوی اوست" یعنی میزاره میزاره امتحانش که تموم شد بعدش برگه ها رو میگیره میبره، تصحیح میکنه؟ نمیشه اون وسط هاش کمک کنه؟ نجاتمون بده؟ امتحان نگیره؟ یا راحت بگیره؟ فاطمه نوشت: سطحی ترین تفسیر ممکن هم تعلق میگیره به این جانب!
-
دل نارام
یکشنبه 2 دیماه سال 1397 11:04
لعنت به اشکی که منتظر تنهاییِ... دوست ندارم برم دکتر از این قرص های ضد افسردگی برام تحویز کنه...
-
ما بی خبر از جمله خبر های جهانیم
جمعه 30 آذرماه سال 1397 11:22
دنیا کم کم هر چیزی رو که بهت داده رو ازت میگیره. یک روز میاد که نه با خوشی های دنیا خوشحال و هیجان زده میشی و نه با غصه هاش دلت غمگین و ناراحت میشه... کم کم بزرگ میشیم، سن و سالش مهم نیست یکی تو بچگی غرق رنج میشه یکی تو جوانی و... این رنج ها هستن که ماها رو بزرگ میکنن... میگن رنج ناشی از اتفاقاتی هست که در مبارزه با...
-
کاش دنیا می ایستاد، من رو به عقب فرار می کردم
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1397 12:27
میگه خواهرم امروز میاد، حالا شاید اوردمش خونه تو ناهار درست کن فعلا... بخدا اگه میگفتن عزراییل میخواد بیاد بعدشم جونت رو بگیره اینقدر عصبی نمیشدم، تازه خوشحالم میشدم و استقبالم می کردم ازش...
-
فریاد های بی صدام
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1397 12:22
اونقدر خود داری و حفظ ظاهر میکنم و درونم فریاد میزنم، اونقدر تو گوشم صداهای مختلف هست که شب ها توی خواب جیغ و داد میزنم، حتی شنیده شده دیشب بلند صلوات فرستادم... پر استرس میخوابم و پر استرس تر بیدار میشم...
-
از خنکی جات
شنبه 24 آذرماه سال 1397 11:07
ی کاپشن خواهرش بهش داده، میدونه من ازش بدم میاد هی قربون صدقه کاپشن و اجیش میره که بهش دادش، خب خدا رو شکر توسط سیگار کارگرشون سوخته و دیگه قابل استفاده نیست... فقط خدا میدونه چه لبخند عمیقی از ته دلم روی لبم نشست:دی # اضافه کنم دیگه حساسیت نشون نمیدم...
-
خواهرش عین خانوم تناردیه که به کوزت دستور میداد اونجوری بود...
شنبه 24 آذرماه سال 1397 10:59
من همین قدر عمیق و فلسفی، دنبال معانی... در پی یافتن و کشف چیزهای جدید و خیلی حساس... سجاد به همین اندازه سطحی و زیاد خودشو درگیر 'عمقیات" نمیکنه... خانوادشم بیشتر ظاهربین و ظاهر فریب هستن... نمیگم شبیه من بشه ولی دوست دارم درکم کنه... دوست داره دایما چاپلوسی خانواده و فامیلش رو کنم و به بی سیاستی محکومم... قربون...
-
زندگی خالی نیست این همه موجود قشنگ هست...
شنبه 24 آذرماه سال 1397 10:38
از دلخوشی این روزها صدای غاز، بوقلمون، مرغ و خروس های همسایه پشتیِ... حس خوبی داره مثل امید، زندگی... با این صداها انگار صبح ها واقعا صبح هستن، حس واقعی یک روز جدید رو به آدم تزریق میکنن... فقط خدا میدونه با شنیدن صداشون چه شوقی تو دلم می افته... دلم قنج میره براشون.... صداها هم معجزه میکنن، هیچ وقت به "صدا"...
-
یارا بهشت صحبت یاران همدمست/ دیدار یار نامتناسب جهنم است....
شنبه 24 آذرماه سال 1397 10:28
به ریکاوری احتیاج دارم... مثلا کاش بانوی بهار رو از تو چت هاش میکشیدم بیرون بغلش می کردم، بعد میرفتیم با هم تفریح می کردیم و از هر دری حرف میزدیم و از این داستان هاااا... توی شهر خودم غریبم و هیچ دوستی ندارم... خیلی ام خوب نیست این تنهایی لعنتی،،، مثلا هر کسی باید یه رفیق گرمابه و گلستان داشته باشه... درجه اعتمادم به...
-
اول خودت رو دوست داشته باش
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1397 17:09
از آرامشی که دارم خیلی خوشحالم... دارم برنامه های خودم رو دنبال میکنم و میدونم چکار دارم میکنم یهو دسته دسته آدم نمیریزه تو خونه، منم عین چی فقط باید خدمات رسانی کنم! تا خستگی از تنم دربیاد دوباره هفته بعد روز از نو روزی از نو... داشتم فکر میکردم اگر این اتفاقات نیافتاده بود، الان داشتم برا 15 نفر آدم شام درست میکردم...
-
!
شنبه 17 آذرماه سال 1397 11:03
دنیا ناز نمی کشه...
-
خدایا همه چی رو سپردم به خودت...
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1397 11:17
صبح زود که از خواب پریدم داشتم گریه میکردم تو دلم گله و شکایت میکردم به خدا... صدای اذان گوشی بلند شد "الله اکبر".. . انگار دلم جون گرفت... احساس کردم خدا بیدارم کرده که بهم بگه نگران نباش...
-
الان کاملا منطقی طورم
دوشنبه 12 آذرماه سال 1397 01:26
من نمیگم آدم خوبی ام، ولی اگر هزار تا اخلاق بد داشته باشم... یک اخلاق خوب داشته باشم، همیشه صداقت دارم، همیشه راست میگم و واقعیت رو میگم حتی اگر به ضررم باشه... کل مشکلات هم تو زندگیم بخاطر این خصوصیت اخلاقیم هست... زود عصبانی میشم چون دلایل دروغگویی و بدجنسی دیگران رو نمی فهمم... صبور نیستم و به شدت حرص میخورم، اشک...
-
افتادگی آموز گر طالب فیضی
دوشنبه 12 آذرماه سال 1397 01:01
بی چشم و رو بدون دسته ای از آدم ها واقعا غیر قابل باوره، مثلا یک طوری رفتار میکنن و اونقدر میتونن مغرور و خودشیفته باشن که همیشه نفهم بمونن... از اون دسته آدم هایی که هر کاری براشون کنی وظیفه اس ولی هر کاری برات کنن لطف و محبت اونهاس... زندگی کردن باهاشون خیلی سختِ... آدم بیافته تو قفس شیرها راحت تر میتونه با خودش...
-
خسته/ فروغ فرخزاد
جمعه 9 آذرماه سال 1397 23:54
از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسهٔ آتشین او خوشتر پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم دیگر نکنم ز روی...
-
از بیم و امید و عشق رنجورم/ آرامش جاودانه میخواهم
جمعه 9 آذرماه سال 1397 23:47
هر شب به یک حالی میگذره، یک شب بیم یک شب امید...
-
حرفهای خاله زنکی
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1397 22:20
دیشب دختر عموی سجاد با مامانش تنها بود من پیشش بودم، امشبم رفتن عروسی اومدم پیش مادرشون... تنها چیزی که میتونم اعتراف کنم این است که، خانواده و قومشون نمیتونن با غریبه ها وصلت کنن، اینا در هر سطح اجتماعی چه از نظر ثروت چه از نظر تحصیلات و یا حتی اگه مهاجرت کنن خارج از کشور فقط باید با فامیل های خودشون وصلت کنن، اونم...