-
زندگی آنه
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:53
به قدری گرگ و میش هوای دم صبح رو دوست دارم. که حاضرم بمیرم براش... هوااای خنک که از پنجره میزنه، صدای گنجیشک ها که همشون با هم دارن آواز میخونن، صدای خروسی که از دور میآد... واااای من برم بمیرم برای این لحظات^_^
-
از سخنان
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:49
تداوم در همهچیز در نهایت به موفقیت ختم میشود. ـ وودی آلن
-
پوست کلفت خریدارم.
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:34
وقتی با کسی حرف نزنی یعنی نظرشم نمیخوای دیگه؟!خیلی موضوع سختی نیست... آدم های اطرافم یک جور احساس دین میکنن، بدون مقدمه چینی حتما باید نظرات قشنگشون رو درباره زندگی من تو هوا پرت کنن بعد از صحنه محو بشن. همچین آدم های مسئولیت پذیری اطرافم دارم. مشکل من اینه حرف خیلی اذیتم میکنه... خیلی ضعیفم تو این مورد...
-
مزخرف
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:26
یکبار اساسی با خواهرشوهرم حرفم شد. ولی لجبازتر از چیزی هست که فکرشو میشه کرد... از هر دری واردمیشه که حرفش رو به کرسی بشونه... هدف؟
-
از درگیری هام
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:24
یکسال بطور مدام کلاس زبان رفتم ، تغییر زیادی نکرد سطح زبانم. همچنان از 4 تا جمله بیشتر نمی تونم بگم. فعلا تعطیلش کردم. بعد خودم خودخوان هنوز شروع میکنم خوندن. توی زبان آموزی خیلی ضعیفم... خنگم تو این زمینه:| باشد که پیشرفت کنیم... جمله ای که می شنوم جدیدا این هست: تو که شوهر کردی برای چی میخوای زبان بخونی؟ بنظرم فقط...
-
دل گم شدگان
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1397 05:23
ما آدم ها میتونیم بهم امید بدیم، عشق بدیم، میتونیم دنیا رو جای بهتری برای بودن کنیم ؛ ولی همه چیز رو از هم دریغ می کنیم... خودخواهی ما آدم ها وقتی کنار جبر زمانه قرار میگیره ، زندگی رو برای خیلی ها سخت میکنه... بدی ها از جاهایی شروع میشن که دلهامون کوچیک میشه... همه چیزهای خوب رو برای خودمون میخواییم، دل و جرات بخشیدن...
-
جبر زمانه
دوشنبه 7 خردادماه سال 1397 07:30
هر روز که میخوام برم سر کار میگم دیگه نمیرم. آخرین روز هست ... واقعا این کار رو دوست ندارم... چه کنم که مجبورررم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:46
سجـــاد خیلی وحشتناک مهربــون هست و این آزار دهنده ترین اخلاقش هست. همه خلقت رو خوب می بینه مگه خلافش ثابت بشه:| یکی پیشش ناله کنه پول ندارم... کل جیبش و حسابش هر چی داشته باشه خالی میکنه ، میده طرف میگه گناه داشت:{ خدایــا یکم خسیسش کن :| آمین:) کلی تغییرات داشته، خودش بهم میگه: فاطمه واقعا احساس نکردی تغییر کردم؟!...
-
یک قانون هست "هر کاری کنی، بهت برمیگرده"
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:39
قبلا ها خیلی حواسم جمع تر بود. حساس تر بودم روی برخوردهام و رفتارم ولی به مرور هر چی برخوردا بیشتر میشه ، بیشتر توی روزمرگی ها غرق میشم بیشتر فراموش میکنم چی میگم ، چیکار دارم میکنم، با این حال بعضی روزهاخودمو جمع میکنم... سعی میکنم بیشتر مراقب باشم. خیره شدنب ه لحظات اونم به شکل عمیق خیلی برام لذت بخش هست... اینکه...
-
یعنی راه دیگه ا ی نمیزاره :(
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:27
سجاد بعضی اوقات اونقدر مجبورم میکنه ناراحتش کنم ، بعد چون به روی خودش نمیاره که ناراحت شده، خودم بیشتر ناراحت میشم:(
-
همه چیز تبدیل به نورر بشه برام :)
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:24
نمیدونم فلسفه ی بعضی اتفاقات چی هست توی زندگیم ، فقط امیدوارم راه درستی رو بتونم پیدا کنم. فلسفه ی واقعی رو... امیدوارم خدا کمکم کنه... دنبال راهی هستم که این اتفاقات و رفتارهای آزار دهنده رو به بهترین شکل رقم بخوره برام...
-
منو هنرهام
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:20
فقط عکس همین ها رو داشتم :دی
-
از سیگنال های مثبت
سهشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1397 00:57
با همه تلخی ها، احساس میکنم اگه فرمون زندگیمو درست بچرخونم میتونم بیافتم تو مسیری که دوست دارم....
-
خود کرده را تدبیر نیست...
پنجشنبه 30 فروردینماه سال 1397 01:20
این پست رو پاک کردم. من که زدم بیخیالی ، فقط اعصابم خرد میشد با خوندنش...
-
بخدا حرص میخورم...
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1397 21:59
برنامه وقتشه رو نگاه میکردم و دختر 10 ساله فرانخبه که دعوت کرده بودن... کاری با هوشش و... ندارم. ولی میگفت مشاور وزیر علوم و مشاور نائب رئیس مجلسِ ، این یعنی فاتحه مملکت رو باید خوند دیگه... یعنی ما نخبه با تجربه کم داریم که یه بچه ده ساله بشه مشاور؟ تخصص مهمِ؟ یا تجربه؟ یا هوش؟ یا کسی که از دل مردم اومده باشه و درد...
-
شما هم؟
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1397 21:26
نمیدونم من فقط نگران آینده ام یا همه اینجورن؟ اینکه قراره چی بشه؟ چی میشه؟ چه بلایی سرمون میاد؟
-
بخیل نباشیم...
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1397 21:23
خیلی ها دفترچه بیمه ندارن ، پول ندارن ، بیمارستانن... همیشه اینها رو یواشکی راهنمایی میکنم و فرم میدم که برن دفترچه روستایی بگیرن... ولی وقتی همکارم بشنوه چنان دادی میزنه " این خانم توی شهر زندگی میکنه نه نمیتونه بگیره!" خب چرا آخه؟ مگه از جیب ماست! این مملکت کجاش صاحب داره که حتما باید این بیچاره تابع قانون...
-
گناهی بس نابخشودنی...
جمعه 17 فروردینماه سال 1397 23:53
یعنی خیلی زشته من تولد سجاد رو یادم رفت! بعد کنار خواهراش نشسته بودم که فریده (خواهرش) گفت چند روز پیش تولد سجاد بوده . خیلی یهو بی هوااا گفتم عه دیدی یادم رفت! یادمه 9ام خیلی باهم بودیم بعد گفت من یادم بود ولی میگفتم که فایده نداشت! خداییش هیچی نگفت... خانم از من خنک تر نمیتونست پیدا کنه... بهانه طوری: بخدا خونه شلوغ...
-
اوووم:(
یکشنبه 5 فروردینماه سال 1397 23:54
کاش زندگی یک دکمه غلط کردم و برگشت به عقبم داشت...
-
غیبت طوری:|
جمعه 3 فروردینماه سال 1397 15:37
من چرا اینجور شدم ؟ خدا از من بدش میاد من از خواهرای سجاد! خدایا منو به راه راست هدایت کن. ولی خداییش خیلی فضول هستن و دماغشون سربالاس. جواب سلام میدن ولاغیر... من خواهرشوهر بودم. عین خل و چلا اونقدر تحویلشون میگرفتم احساس غریبی نکنن! اونوخت نگا وضعیت خودم! بگو داشتی زندگیت رو میکردی بیکار بودی ازدواج کردی!؟ خلاصه...
-
خوشا بهـــار و شروعـــَش
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1397 15:22
فیلم maries story رو خیلی دوست دارم. من اسمش رو میزارم، زنده بودن و زندگی بخشیدن ، زندگی کردن... قول مترسنج "نباید از خونه و آزادی هاش برای خودم زندان بسازم" دو روزه تعطیلی های اول رو کارهامو کردم و یدونه فیلم دیدم ، کارهای نصف و نیمه رو تموم کردم... وای از فردا به بعد که باز شروع میشه... 5ام به بعدباید برم...
-
1397
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1397 15:02
سال نو همه دوستای خوبم مبارک باشه^_^ :)
-
:|
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1396 00:11
بابام: فاطمه برام بخند دلم برا خنده هات تنگ شده داداشم: فاطمه خب حالا برام بخند... مادرشوهرم: چرا نخندیدی فاطمه ، دلم برا خندیدنت تنگ شده و ... من: هی مامانم از بچگی بهم میگفت دختر نیشش و باز نمیزاره هااا! نظرتون درباره باشگاه خنده چیه؟
-
:دی نیش گشاااد
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1396 00:07
من ناراحت که میشم باید گریه کنم... سجاد نشسته من نشستم ،حرف میزنیم بعد میفهمم ی چیزی ازم پنهان کرده و خلاف میلم هست همون لحظه بغض میکنم ، قهر میکنم... میرم تو اتاق میزنم زیر گریه....:دی اولین بار که این کار رو کردم بابام گفت فاطمه بخدا اگه جای سجاد بودم میرفتم پشت سرمم نگا نمیکردم این چه کاری بود آخه... :دی بعدش...
-
برده داری نوین
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1396 23:29
مصداقش سرکار رفتن من میمونه... روایت اول: گفت کارورز بیا سرکار گفتم باشه، اداره کار گفت ماهیانه تا 6 ماه بهت 300 میدن گفتم باشه، رفتیم 50 تومن حساب باز،کردیم، 20 تومن دادیم موسسه کاریابی، بعد از گذشت 4 ماه زنگ زدن که بیا فلان جا تا حقوق بهت بدیم، 20 تومن اونجا گرفتن، گفتن آزمون داره زنگ میزنیم بهتون بیایید آزمون...
-
من و "او"یم
جمعه 27 بهمنماه سال 1396 02:18
همیشه از اجسام طلایی بدم می اومده، از نقش های شلوغ، هر جسمی که برق میزنه... نمیتونم به ذهنم نظم بدم... و خدا رو شکر سجادم بدش میاد... من کاملا درونگرام واون برونگرا؟ من خسیس اون ولخرج یا به اسم دیگرش دست و دلباز! از اینایی که همه رو دوست داشته باشه برعکس من! خلاصه آدم دلسوز و مهربونی هست! توی این موردآخر،خودم کم بودم...
-
کاشف لحظات خودمم...
جمعه 27 بهمنماه سال 1396 01:53
بنظرم چیزی که خیلی ارزشمنده کشف و شهوده، شاید این کار مخصوص آدمهای درونگرا باشه، درونگراها معمولا خیلی فکر میکنن و از طرف اطرافیان قابل درک نیستن، انگار توی سیاره دیگه ای زندگی میکنن... فقط کافیه کسی باورشون داشته باشه زندگیشون گلستان میشه، باید اطرافشون پر از آدم های باشعور باشه، حتی اگه فهمیده نشن از طرفشون، باید...
-
اوهوم!
جمعه 20 بهمنماه سال 1396 23:05
نمیدونم چرا هر کی سجاد رو می بینه فک میکنه پولداره! و با ورشم نمیشه که هیچ خبری از پول نیست... خودش هست ، وام هاش و جیب های خالیش...
-
یک عدد بی جنبه عستم
جمعه 20 بهمنماه سال 1396 23:01
من از شوخی متنفرم... با اینکه همیشه چهره خندونی دارم ولی ابدا با کسی شوخی نمیکنم... و دلیل خنده هام چیزی نیست جز اینکه بخوام فضای خوبی ایجاد بشه... شوخی ای که از دست گذاشتن روی نقطه ضعف دیگران شروع بشه، با شعور شخصیت آدمها در ارتباط باشه، شوخی نیست، اوج بی ادبی رو میرسونه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1396 05:10
# هر اتفاقی یه بازی هست، یه آزمون خطای انسانیت هست در کنار همه شادی ها و دلخوری هاش... # سرکلاس نشسته بودم یه لحظه با تمام وجود این حس اومد سراغم که پیر شدم و حسرت این روزها رو میخورم ... # نمیدونم چه اصراری داره همه مسئولیت ها و بار به دوش خودش باشه و من فقط بخورمو بخوابم و از گزند به دور باشم. عین این مردهای عهد...