-
ظلم های ناتمام...
چهارشنبه 27 تیرماه سال 1397 00:34
بابام هیچ وقت منو دوست نداشت! الان بیشتر احساسش میکنم. درست برعکس با خواهرم خیلی مهربون هست...
-
یه مدل خنثی و خنکم ... ذوقم فک کنم نهفته است...
چهارشنبه 27 تیرماه سال 1397 00:32
17 مرداد عروسیم هست :دی یه مدل خنثی و خنکم ... ذوقم فک کنم نهفته است... شاید علتش شرایط هم باشه! خانواده شوهر ولخرجی هم دارم که به شدت بردنش تو غرض و منم هر چی بزنم تو سر و کله خودم بی فایدس! دو بار باهاشون حرفم شده و هیچ علاقه ای به هیچ کدومشون ندارم...! نمیدونم شرایط چطور میشه؟ چطور باید تحملشون کنم؟ یا حتی چطور حرص...
-
خرناس هم میشه کشید تازه:دی
چهارشنبه 27 تیرماه سال 1397 00:23
هیچ وقت تو اینستا راحت نبودم... توی وبلاگ آدم راحت میتونه پاهاشو دراز کنه، لم بده... اونجا نمیشه... # یکی نیست به من بگه چرا فک و فامیل رو فالو کردی آخه!!!
-
ایمان بیاوریم به قلبهای بزرگ و غم برهانیم
جمعه 18 خردادماه سال 1397 23:46
سجاد خیلی مهربون هست، خیلی هااااا، خیلی دل رحم هست. خیلی زیاااااد... # اولش خیلی اذیتم میکرد این اخلاقش، ولی الان دنیاش رو دوست دارم... #بهترین و قشنگ ترین سرمایه ای که داره قلب بزرگش هست...
-
سارینآنه
جمعه 18 خردادماه سال 1397 23:39
سارینا بیش از حد "عمه ای" تشریف داره... اونم من... خیلی بخاطر این موضوع از مامانش کتک میخوره ... بمیرم براش ... خیلللی دوسش دارم ❤❤❤ کپی برابر اصل خودم هست، چ اخلاقش چ قیافش، چ تپل بودنش ^_^...
-
بیکاری خیلی بهتر از بیگاری هست...
پنجشنبه 17 خردادماه سال 1397 08:54
آخیش دیگه سرکار نمیرم، با اون کار مسخره... این اولین صبح قشنگ منِ :دی #ترس دارم، ترس از بی پولی و بیکاری... گر چه قبلش هم پولدار نبودم ولی الان اولش هست...
-
زندگی آنه
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:53
به قدری گرگ و میش هوای دم صبح رو دوست دارم. که حاضرم بمیرم براش... هوااای خنک که از پنجره میزنه، صدای گنجیشک ها که همشون با هم دارن آواز میخونن، صدای خروسی که از دور میآد... واااای من برم بمیرم برای این لحظات^_^
-
از سخنان
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:49
تداوم در همهچیز در نهایت به موفقیت ختم میشود. ـ وودی آلن
-
پوست کلفت خریدارم.
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:34
وقتی با کسی حرف نزنی یعنی نظرشم نمیخوای دیگه؟!خیلی موضوع سختی نیست... آدم های اطرافم یک جور احساس دین میکنن، بدون مقدمه چینی حتما باید نظرات قشنگشون رو درباره زندگی من تو هوا پرت کنن بعد از صحنه محو بشن. همچین آدم های مسئولیت پذیری اطرافم دارم. مشکل من اینه حرف خیلی اذیتم میکنه... خیلی ضعیفم تو این مورد...
-
مزخرف
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:26
یکبار اساسی با خواهرشوهرم حرفم شد. ولی لجبازتر از چیزی هست که فکرشو میشه کرد... از هر دری واردمیشه که حرفش رو به کرسی بشونه... هدف؟
-
از درگیری هام
جمعه 11 خردادماه سال 1397 05:24
یکسال بطور مدام کلاس زبان رفتم ، تغییر زیادی نکرد سطح زبانم. همچنان از 4 تا جمله بیشتر نمی تونم بگم. فعلا تعطیلش کردم. بعد خودم خودخوان هنوز شروع میکنم خوندن. توی زبان آموزی خیلی ضعیفم... خنگم تو این زمینه:| باشد که پیشرفت کنیم... جمله ای که می شنوم جدیدا این هست: تو که شوهر کردی برای چی میخوای زبان بخونی؟ بنظرم فقط...
-
دل گم شدگان
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1397 05:23
ما آدم ها میتونیم بهم امید بدیم، عشق بدیم، میتونیم دنیا رو جای بهتری برای بودن کنیم ؛ ولی همه چیز رو از هم دریغ می کنیم... خودخواهی ما آدم ها وقتی کنار جبر زمانه قرار میگیره ، زندگی رو برای خیلی ها سخت میکنه... بدی ها از جاهایی شروع میشن که دلهامون کوچیک میشه... همه چیزهای خوب رو برای خودمون میخواییم، دل و جرات بخشیدن...
-
جبر زمانه
دوشنبه 7 خردادماه سال 1397 07:30
هر روز که میخوام برم سر کار میگم دیگه نمیرم. آخرین روز هست ... واقعا این کار رو دوست ندارم... چه کنم که مجبورررم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:46
سجـــاد خیلی وحشتناک مهربــون هست و این آزار دهنده ترین اخلاقش هست. همه خلقت رو خوب می بینه مگه خلافش ثابت بشه:| یکی پیشش ناله کنه پول ندارم... کل جیبش و حسابش هر چی داشته باشه خالی میکنه ، میده طرف میگه گناه داشت:{ خدایــا یکم خسیسش کن :| آمین:) کلی تغییرات داشته، خودش بهم میگه: فاطمه واقعا احساس نکردی تغییر کردم؟!...
-
یک قانون هست "هر کاری کنی، بهت برمیگرده"
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:39
قبلا ها خیلی حواسم جمع تر بود. حساس تر بودم روی برخوردهام و رفتارم ولی به مرور هر چی برخوردا بیشتر میشه ، بیشتر توی روزمرگی ها غرق میشم بیشتر فراموش میکنم چی میگم ، چیکار دارم میکنم، با این حال بعضی روزهاخودمو جمع میکنم... سعی میکنم بیشتر مراقب باشم. خیره شدنب ه لحظات اونم به شکل عمیق خیلی برام لذت بخش هست... اینکه...
-
یعنی راه دیگه ا ی نمیزاره :(
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:27
سجاد بعضی اوقات اونقدر مجبورم میکنه ناراحتش کنم ، بعد چون به روی خودش نمیاره که ناراحت شده، خودم بیشتر ناراحت میشم:(
-
همه چیز تبدیل به نورر بشه برام :)
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:24
نمیدونم فلسفه ی بعضی اتفاقات چی هست توی زندگیم ، فقط امیدوارم راه درستی رو بتونم پیدا کنم. فلسفه ی واقعی رو... امیدوارم خدا کمکم کنه... دنبال راهی هستم که این اتفاقات و رفتارهای آزار دهنده رو به بهترین شکل رقم بخوره برام...
-
منو هنرهام
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1397 23:20
فقط عکس همین ها رو داشتم :دی
-
از سیگنال های مثبت
سهشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1397 00:57
با همه تلخی ها، احساس میکنم اگه فرمون زندگیمو درست بچرخونم میتونم بیافتم تو مسیری که دوست دارم....
-
خود کرده را تدبیر نیست...
پنجشنبه 30 فروردینماه سال 1397 01:20
این پست رو پاک کردم. من که زدم بیخیالی ، فقط اعصابم خرد میشد با خوندنش...
-
بخدا حرص میخورم...
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1397 21:59
برنامه وقتشه رو نگاه میکردم و دختر 10 ساله فرانخبه که دعوت کرده بودن... کاری با هوشش و... ندارم. ولی میگفت مشاور وزیر علوم و مشاور نائب رئیس مجلسِ ، این یعنی فاتحه مملکت رو باید خوند دیگه... یعنی ما نخبه با تجربه کم داریم که یه بچه ده ساله بشه مشاور؟ تخصص مهمِ؟ یا تجربه؟ یا هوش؟ یا کسی که از دل مردم اومده باشه و درد...
-
شما هم؟
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1397 21:26
نمیدونم من فقط نگران آینده ام یا همه اینجورن؟ اینکه قراره چی بشه؟ چی میشه؟ چه بلایی سرمون میاد؟
-
بخیل نباشیم...
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1397 21:23
خیلی ها دفترچه بیمه ندارن ، پول ندارن ، بیمارستانن... همیشه اینها رو یواشکی راهنمایی میکنم و فرم میدم که برن دفترچه روستایی بگیرن... ولی وقتی همکارم بشنوه چنان دادی میزنه " این خانم توی شهر زندگی میکنه نه نمیتونه بگیره!" خب چرا آخه؟ مگه از جیب ماست! این مملکت کجاش صاحب داره که حتما باید این بیچاره تابع قانون...
-
گناهی بس نابخشودنی...
جمعه 17 فروردینماه سال 1397 23:53
یعنی خیلی زشته من تولد سجاد رو یادم رفت! بعد کنار خواهراش نشسته بودم که فریده (خواهرش) گفت چند روز پیش تولد سجاد بوده . خیلی یهو بی هوااا گفتم عه دیدی یادم رفت! یادمه 9ام خیلی باهم بودیم بعد گفت من یادم بود ولی میگفتم که فایده نداشت! خداییش هیچی نگفت... خانم از من خنک تر نمیتونست پیدا کنه... بهانه طوری: بخدا خونه شلوغ...
-
اوووم:(
یکشنبه 5 فروردینماه سال 1397 23:54
کاش زندگی یک دکمه غلط کردم و برگشت به عقبم داشت...
-
غیبت طوری:|
جمعه 3 فروردینماه سال 1397 15:37
من چرا اینجور شدم ؟ خدا از من بدش میاد من از خواهرای سجاد! خدایا منو به راه راست هدایت کن. ولی خداییش خیلی فضول هستن و دماغشون سربالاس. جواب سلام میدن ولاغیر... من خواهرشوهر بودم. عین خل و چلا اونقدر تحویلشون میگرفتم احساس غریبی نکنن! اونوخت نگا وضعیت خودم! بگو داشتی زندگیت رو میکردی بیکار بودی ازدواج کردی!؟ خلاصه...
-
خوشا بهـــار و شروعـــَش
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1397 15:22
فیلم maries story رو خیلی دوست دارم. من اسمش رو میزارم، زنده بودن و زندگی بخشیدن ، زندگی کردن... قول مترسنج "نباید از خونه و آزادی هاش برای خودم زندان بسازم" دو روزه تعطیلی های اول رو کارهامو کردم و یدونه فیلم دیدم ، کارهای نصف و نیمه رو تموم کردم... وای از فردا به بعد که باز شروع میشه... 5ام به بعدباید برم...
-
1397
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1397 15:02
سال نو همه دوستای خوبم مبارک باشه^_^ :)
-
:|
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1396 00:11
بابام: فاطمه برام بخند دلم برا خنده هات تنگ شده داداشم: فاطمه خب حالا برام بخند... مادرشوهرم: چرا نخندیدی فاطمه ، دلم برا خندیدنت تنگ شده و ... من: هی مامانم از بچگی بهم میگفت دختر نیشش و باز نمیزاره هااا! نظرتون درباره باشگاه خنده چیه؟
-
:دی نیش گشاااد
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1396 00:07
من ناراحت که میشم باید گریه کنم... سجاد نشسته من نشستم ،حرف میزنیم بعد میفهمم ی چیزی ازم پنهان کرده و خلاف میلم هست همون لحظه بغض میکنم ، قهر میکنم... میرم تو اتاق میزنم زیر گریه....:دی اولین بار که این کار رو کردم بابام گفت فاطمه بخدا اگه جای سجاد بودم میرفتم پشت سرمم نگا نمیکردم این چه کاری بود آخه... :دی بعدش...