-
خدایا همه چی رو سپردم به خودت...
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1397 11:17
صبح زود که از خواب پریدم داشتم گریه میکردم تو دلم گله و شکایت میکردم به خدا... صدای اذان گوشی بلند شد "الله اکبر".. . انگار دلم جون گرفت... احساس کردم خدا بیدارم کرده که بهم بگه نگران نباش...
-
الان کاملا منطقی طورم
دوشنبه 12 آذرماه سال 1397 01:26
من نمیگم آدم خوبی ام، ولی اگر هزار تا اخلاق بد داشته باشم... یک اخلاق خوب داشته باشم، همیشه صداقت دارم، همیشه راست میگم و واقعیت رو میگم حتی اگر به ضررم باشه... کل مشکلات هم تو زندگیم بخاطر این خصوصیت اخلاقیم هست... زود عصبانی میشم چون دلایل دروغگویی و بدجنسی دیگران رو نمی فهمم... صبور نیستم و به شدت حرص میخورم، اشک...
-
افتادگی آموز گر طالب فیضی
دوشنبه 12 آذرماه سال 1397 01:01
بی چشم و رو بدون دسته ای از آدم ها واقعا غیر قابل باوره، مثلا یک طوری رفتار میکنن و اونقدر میتونن مغرور و خودشیفته باشن که همیشه نفهم بمونن... از اون دسته آدم هایی که هر کاری براشون کنی وظیفه اس ولی هر کاری برات کنن لطف و محبت اونهاس... زندگی کردن باهاشون خیلی سختِ... آدم بیافته تو قفس شیرها راحت تر میتونه با خودش...
-
خسته/ فروغ فرخزاد
جمعه 9 آذرماه سال 1397 23:54
از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسهٔ آتشین او خوشتر پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم دیگر نکنم ز روی...
-
از بیم و امید و عشق رنجورم/ آرامش جاودانه میخواهم
جمعه 9 آذرماه سال 1397 23:47
هر شب به یک حالی میگذره، یک شب بیم یک شب امید...
-
حرفهای خاله زنکی
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1397 22:20
دیشب دختر عموی سجاد با مامانش تنها بود من پیشش بودم، امشبم رفتن عروسی اومدم پیش مادرشون... تنها چیزی که میتونم اعتراف کنم این است که، خانواده و قومشون نمیتونن با غریبه ها وصلت کنن، اینا در هر سطح اجتماعی چه از نظر ثروت چه از نظر تحصیلات و یا حتی اگه مهاجرت کنن خارج از کشور فقط باید با فامیل های خودشون وصلت کنن، اونم...
-
به قول انشتین بنده خدا گفت، حماقت حدی ندارد
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1397 23:26
هر آدمی گرفتار نادانی خودش میشه... نادانی شامل خیلی چیزها میشه، یک جایی دل رحمی و دلسوزی، یک جایی چشم پوشی، یک جای دیگه خود کم بینی حتی، همون خاکی بودن... آدم ها این زمونه بی چشم و رو تر از چیزی هستن که میشه تصور کرد.... منم گرفتار نادانی خودم شدم. خودمم که این بلاها رو سر خودم اوردم و الانم دارم تاوان حماقت خودمو پس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1397 23:17
باید یاد بگیرم تنهایی چطور سر کنم وقتی تنهایی احضار میشه کرج خونه مامانش اینا و اجازه نداره منو ببره!!!! وقتی ام برگرده عین برج زهر مار میمونه!
-
میان دیوارهای سنگی اسیرم انگار
سهشنبه 6 آذرماه سال 1397 19:57
با هر اتفاقی انگار جنس آدم عوض میشه، اولش باورش سخته ولی بعدش به پوست جدیدت به جنس جدیدت عادت میکنی... چند روز اول عین دیوانه ها بودم. دختر خالم با دهن باز بهم خیره شده بود باورش نمیشد این موجود پوکیده همون فاطمه دیوانه ای که همه میگن مثل خاله بتولش هست باشه. الان یکم تو بهتم. دلم مسافرت میخواد، دوست دارم بگردم،...
-
هیچی سر جای خودش نیست
سهشنبه 6 آذرماه سال 1397 00:21
کاش یه اتفاقی می افتاد من طلاق می گرفتم... دلسرد شدن بدترین اتفاقی که میتونه بیافته...
-
:|
دوشنبه 5 آذرماه سال 1397 05:53
این چند روزه عجیب مزاحم دارم، چه تلفنی چه توی تلگرام... تلگرام رو حذف اکانت کردم، خطمم خاموش... خطی که ده سال هست دارمش، قبلا هی به خواهرم میگفتم کاش یکی زنگ بزنه مزاحم بشه حوصلم سر رفت، حالا مزاحم هایی زنگ میزنن که تمام اسم و مشخصاتم هم میدونن...
-
:|
دوشنبه 5 آذرماه سال 1397 05:20
خوابم نمیبره...
-
...
یکشنبه 4 آذرماه سال 1397 20:52
خیلی خوب میشد که بجای ظاهرمون افکارمون رو نو میکردیم. همش دم از زندگی تو اروپا میزنیم یا زندگی و فرهنگ اونور آب ولی پاش بیافته از غربتی ها بدتریم. یکی از خواهرشوهرام که منو از خونم انداخته بیرون تو شورای حل اختلاف هست و شوهرش که نمیزاره اسباب کشی کنم توی اموزش پرورش هست. که برا رسیدن به اون میزش زیرآب هزار نفر رو زده....
-
خدایااااا
شنبه 3 آذرماه سال 1397 00:49
خیلی پشیمونم، خیلیییی عین چی... کاش بشه برگشت عقب فقط 8 ماه خدا، فقط 8 ماه، منو ببر یکم فروردین 97، میدونم چطور برخورد کنم... دیگه اجازه نمیدم مامانم محافظه کاری کنه، خودم زنگ میزنم میگم نیایید دیگه...
-
خدای باران هاااا
شنبه 3 آذرماه سال 1397 00:31
داره بارون میاد، خیلی تنده بارونش... خدایا چرا میزاری منو اذیت کنن
-
صبوری خیلی تلخِ...
جمعه 2 آذرماه سال 1397 23:33
اگه تحت فشار خانواده نبودم، هیچ وقت ازدواج نمی کردم. حالام انگار باید بسازم، با یک قوم زورگو و بیش از اندازه از خودراضی و خودخواه... کاش خدا کمکم کنه بتونم برنامه هامو به سرانجام برسونم. چون آینده ام خیلی نامعلوم و نامشخص هست. خونه گرفتیم ولی جرات نداره به خانوادش بگه، دامادشون نمیزاره اسباب کشی کنیم. کاری نداره با یک...
-
خدایا می بینی؟
جمعه 2 آذرماه سال 1397 08:57
هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر عاجز بشم که ندونم چکار کنم، هی به من میگن هیچی به هیچ کس نگو بعد خودش زنگ زدن کل فامیل ما ابرو منو بردن... قبلا یکبار این کار رو کرده بودن به اقا سجاد گفتم بگو این کار رو نکنن. حالام دوباره این کار رو کردن... آدم های دم دمی و فتنه هستن. نمیدونم چطور باهاشون زندگی کنم... خیلی خسته ام، هیچ وقت...
-
یه جایی تو اون اعماقش...
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1397 23:00
بخاطر ترس یا آبرو برمیگردم سر زندگیم، خونمونم عوض می کنیم... ولی یه جایی از قلبم سیاه شده...
-
ای پناه بی پناهان
دوشنبه 28 آبانماه سال 1397 02:01
با کی حرف بزنم، درد و دل کنم. همه رو ناراحت میکنم.... خدایا پناهم باش
-
خدا کجایی؟
دوشنبه 28 آبانماه سال 1397 01:59
خدااااا بگو چکار کنم؟ تیک عصبی گرفتم دیگه. حقم از زندگی این نبود. پدرشوهرم مرده، خواهرشوهرم تو زندگیم دخالت میکنه. بهش میگم چرا دخالت میکنی با مادرشوهرم یقه امو گرفتن از خونه پرت کردن بیرون. منو از خونم بیرون کردن خدااااا... هیشکی منو نمی فهمه. هیشکی درکم نمیکنه. عصبانی بودم ظرف شکستم ولی همشون زنگ زدن مامانم و بابام...
-
اصلا فدای سرم
یکشنبه 6 آبانماه سال 1397 11:03
از اتفاقات تلخ نمیگم دیگه... سجاد به مامانم رو کرده ، منم پشت سرشم. خیلی آروم به مامانم میگه: آبرومو برد با این دست پختش:دی خورشتاش خوب بود فقط برنجم شفته شد:( خودمم خجالت کشیدم!
-
24مهر97
سهشنبه 24 مهرماه سال 1397 21:24
امشب با سجاد و خانوادش نرفتم مهمونی... اولین باره نمیرم باهاش. خسته شدم از بس مهمونی رفتم. هی از صبح تا شب پشت سر ددونش (خواهراش) هست که تو قبرستون گرگ نخورشون 40 روزه زندگیم همین شده. اونقدر که همه ی زندگیم بوی مرگ گرفته... پای بابام شکسته بعد عموی سیبل کلفتش لغوز بارم میکنه، هیچ کس حق نداره به خانوادم چیزی بگه....
-
بی قراری
سهشنبه 24 مهرماه سال 1397 01:29
همیشه به مسیر زندگیم فکر میکنم، چی شد که اینجور شد؟ احساس میکنم همیشه بدترین چیزها روانتخاب کردم. خیلی چیزها رو دوست داشتم ولی نشد، بلد نبودم، نادان بودم، ناآگاه و ... نقطه ضعفم اینه که در برابر آدم های بدجنس خیلی بی دفاعم، نمیدونم واقعا چکار کنم با آدمهای بدجنس ... خیلی دوست دارم بمیرم.... خدایا مواظبم باش ...
-
از تاریکی ها
یکشنبه 22 مهرماه سال 1397 23:05
گیر افتادم توی ذهن با تمام تاریکی هاش و پستو های تو در توش و اتاق های تاریکش، نمیدونم چه اتفاقی می افته. زندگی داره به روال خو ش ادامه میده و من هنوز نمی تونم تصمیم بگیرم باید چه رفتاری انجام بدم چکار کنم، مغزمم یاریم نمیکنه. نمیدونم چکار کنم وقتی هر شب اشک های سجاد رو می بینم. مرگ اتفاق شوم و خیلی سردی هست، نه برای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مهرماه سال 1397 23:03
گیر افتادم توی ذهن با تمام تاریکی هاش و پستو های تو در توش و اتاق های تاریکش، نمیدونم چه اتفاقی می افته. زندگی داره به روال خو ش ادامه میده و من هنوز نمی تونم تصمیم بگیرم باید چه رفتاری انجام بدم چکار کنم، مغزمم یاریم نمیکنه. نمیدونم چکار کنم وقتی هر شب اشک های سجاد رو می بینم. مرگ اتفاق شوم و خیلی سردی هست، نه برای...
-
میشه خواب باشه
جمعه 23 شهریورماه سال 1397 18:43
خدا نمیخوام باور کنم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 شهریورماه سال 1397 15:51
باورم نمیشه این همه آدم جمع شدن دور هم گریه و زاری میکنن برای پدرشوهرم. بد موقع رفت. من با این مصیبت چیکار کنم...! خیلی آدم مهربون و با گذشتی بود...
-
...
پنجشنبه 22 شهریورماه سال 1397 15:43
پدر شوهرم فوت شد... #همینقدر یهویی، همینقدر تلخ
-
امتحان دیکته
دوشنبه 1 مردادماه سال 1397 09:49
مقاله ای تحت عنوان : « امتحان دیکته » کمی تفکر... خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم. چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود! امتحانی که در آن، نادانسته های یک کودک بی دفاع، مورد قضاوت دانسته های معلم قرار می گرفت. امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم. اگر...
-
دلتنگ طوری:(
چهارشنبه 27 تیرماه سال 1397 02:01
وبلاگ نویس حرفه ای نیستم که خواننده خاموش داشته باشم، ولی هر کی رد میشه یهویی، بی هوا... یه کامنت بزاره برام. دلم هوااای خیلی هایی رو که نیستن رو کرده... :(