-
از کجا شروع کنم! اینجا همش ویرانه شده!!
دوشنبه 1 آبانماه سال 1396 00:27
یک جایی تو یادداشتام نوشتم که "باید خودمو از نو بسازم و این اصلا شوخی نیست"
-
شادمهر میخونه
یکشنبه 30 مهرماه سال 1396 22:37
همیشه بستن یه در تولد یه دیوار...
-
زندگی اصلا عادلانه نیست...
یکشنبه 30 مهرماه سال 1396 22:22
خدایــآ از اون درهایی که باز میکنی بعضی بنده هات پٌزش رو میدن که ما خدا برامون خواسته ، اگه خدا بخواد خوب میخواد. از اون درها به روم باز کن...
-
یک عدد فاطمه بی دل و دماغ
یکشنبه 30 مهرماه سال 1396 21:47
آدم وقتی ناامید میشه باید چکار کنه بعدش؟!
-
اوضاع من
یکشنبه 30 مهرماه سال 1396 19:53
هیچ سوراخی نیست تو این شهر من برا کار نرفته باشم. فقط مونده شهرک صنعتی:| بعد اون فروشگاه که خرحمال میخواست نه حسابدار، امروز رفتم دفترپیشخوان، اگه همون دیشب میگفت کارورز میخواد که من نمیرفتم! اینجور میگه: راستش من نیرو احتیاج ندارم ولی نگا شما یک هفته آزمایشی میای اینجا بعد دو سه نفر انتخاب می کنم میشن کارورز تا شش...
-
لحظه های خوب
یکشنبه 30 مهرماه سال 1396 02:38
این روزها تصمیم دارم به جای ناله هر چی که بهم حس خوب میده رو به اشتراک بزارم. دورافتاده باعث شد باز برم سمت این آهنگ و دانلودش کنم .خیلی حس لذت بخشی برام داشت دوباره گوش دادنش... + تیتراژ خانه سبز سبز سبزم ریشه دارم من درختی استوارم در زمستان هم بهارم شور و عشق و شادی ام را از خدایم هدیه دارم هر که هستم هر چه باشم...
-
اوووم:(
شنبه 29 مهرماه سال 1396 19:41
به بابام میگفتم خب بهم دروغ میگه میخواد سواستفاده کنه، منم دروغ گفتم بهش که کارم راه بیافته... میگه، هر کی هر کاری میخواد کنه تو حق نداری دروغ بگی، کار خودت رو کن...
-
آمین
شنبه 29 مهرماه سال 1396 19:38
خدایا حال بابام بد نشه، دیگه بحث نمیکنم باهاش، بهش استرس نمیدم.
-
ریشه داره
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1396 00:02
این بغض همیشه همرامِ شده غمباد!
-
تنها یک روز را زندگی کن
سهشنبه 18 مهرماه سال 1396 20:14
تنها یک روز را زندگی کن خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید،...
-
و خیلی چیزهای دیگه!
سهشنبه 18 مهرماه سال 1396 00:57
تنهایی خیلی دق دهنده، بغض دهنده، خسته کننده، بی حوصله کننده و ... است.
-
قلب های مهربون...
یکشنبه 16 مهرماه سال 1396 00:53
# گاهی شنیدن حرف هایی که همیشه بلدی از زبان یکی دیگه خیلی لذت بخشه، اونم یهویی... # و از دیگر حس های خوب میشه به "درک شدن" اشاره کرد. # بعضی آدمها انگار فقط یک قلب مهربونن، کاری با فاکتورهای اخلاق و رفتار ظاهریشون ندارم، ظاهرا حتی ممکنه شبیه مفسد های فی الارض باشن از نظر قضات، ولی کافیه نزدیک تر بشید و کشف...
-
امنیت
جمعه 14 مهرماه سال 1396 23:08
وقتی از کسی توقع داریم و یا کسی رو خیلی دوستش داریم، در واقع دنبال احساس امنیت از اون طرف هستیم، حتی از طرفی ام احساس "امنیت کامل" آدم رو "بیخیال" میکنه... اگر در هر مسئله ای اول سطح امنیت-مون رو بررسی کنیم راحتتر با مسائل حتی افراد برخورد میکنیم و زودتر به راه حل منطقی میرسیم... نه بیخیالی خوبه...
-
گذشتن از تردید ها...
سهشنبه 11 مهرماه سال 1396 23:41
"رها کردن" بهترین فعل دنیاس، اونجایی که چاره ای نیست. حس آزادی، امنیت و ... به همراه خودش داره، رها انگار جفت و یار امیدِ، چون بعد از اینکه رها میکنی انگار امید تازه ای پیدا میکنی... «... و شک چهار بخش دارد: جدال در گفتار، ترسیدن، دودل بودن، و تسلیم حوادث روزگار شدن. پس آن کس که جدال و نزاع را عادت خود قرار...
-
روشنتر شووو...
سهشنبه 11 مهرماه سال 1396 23:34
امید دارم و امیدوارم این کور سوی امیدم روشن بمونه و روشنتر بشه :)
-
رها کنیم تا آزاد باشیم...
دوشنبه 10 مهرماه سال 1396 23:39
به تنفر فکر میکردم ، به اینکه چطور این همه کینه و نفرت رو از قلبم دور کنم و چطور نسبت به آدم هایی که اذیتم میکنند و متنفرم ازشون، بی تفاوت باشم و با همه آزارها و اذیت ها راه خودمو ادامه بدم. رسیدم به راه حل قدیمیم یادمه هر وقت یک نفر شروع میکرد مسخره کردن میگفتم: " چرا این کار رو میکنی شاید اون پیش خدا عزیزتر از...
-
از جمله تحولات...
دوشنبه 10 مهرماه سال 1396 10:53
تا چند سال پیش اگه بابام بهم غر میزد و یا میگفت فاطمه بیشتر تلاش کن، یا سرزنش میکرد و سرش رو تکون میداد و ... هم ناراحت میشدم هم میگفتم چیکار من داره آخه و لجبازی که من بلدم خودم زندگی کنم. ولی الان میرم ماچش میکنم و ذوووق زده میشم...
-
امیدوارم رستگار شویم...
شنبه 8 مهرماه سال 1396 21:53
فیلمی توی اینستا گذاشته بودن، و زیرش نوشته بودن "have a nice ashora " فیلم چند ثانیه ای توی استخرهای مختلط توی امارات بود. که حتی شخصی ساکن امارات کامنت گذاشته بود، این مکان ها فقط مختص توریست هاست و مردم امارات نمیرن اونجاها، در روز عاشورا حتی شرکت های بزرگ ساختمانی توی این کشور این روز رو تعطیل اعلام میکنن...
-
میروم تا برسم...
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1396 23:45
اهل هییت، روضه، مسجد، پای دسته، بیرون رفتم و ... و در کل محرم بازی نیستم ولی دلم و ذهنم توی کربلاس...
-
بدانید و آگاه باشید
یکشنبه 2 مهرماه سال 1396 22:54
ساعت 12 و نیم شب بلیط دارم. بابام گفت خودم میبرمت اما خسته است، خوابید. من اصلا راضی نیستم اذیتش کنم. ولی اینکه ساعت 10 خاموشی زدن اصلا انصاف نیست.... - گفتم شما بخوابید خودم در رو قفل میکنم پشت سرم :)))) - مرغ همسایه هنوز بیداره :دی
-
دریچه های دیگر....
یکشنبه 2 مهرماه سال 1396 08:55
گاهی وقت ها که کامل از خواب بیدار نشدم، بین خواب و بیداری ام، احساس میکنم بدنم سبک شده و با همون حالت جسمی احساس میکنم توی عالم دیگه هستم. اونجایی که "من" داره باهام حرف میزنه. یادم نمیمونه ولی احساس میکنم منفذ های بسته عقلم باز شده و میفهمم. احساس سبکی و آرامش، توجیح ام میکنه و جواب سوالهامو بهم میده،.....
-
طوفان رام شده...
شنبه 1 مهرماه سال 1396 22:41
با کلی استرس، بهش میگم یک روزه میخوام برم تهران و برگردم ، کار دارم. ولی میخوام داداشام متوجه نشن... مخالفتش رو با ارائه پیشنهاداتی عنوان کرد ولی بعدش که دلایلم رو شنید گفت باشه برو... فاطمه نوشت: حاضرم نصف عمرمو بدم ولی بابام درد نکشه و پیرتر و ضعیف تر نشه... قطعا اگه ده سال جوانتر بود نمیذاشت... هم خوشحالم که میتونم...
-
دیالوگ
شنبه 1 مهرماه سال 1396 13:56
دنیا مثل سایه دیواری که زود تموم میشه...
-
....
پنجشنبه 30 شهریورماه سال 1396 03:04
-
....
پنجشنبه 30 شهریورماه سال 1396 02:34
گاهی اونقدر بلاتکلیفی و الافی احاطه کرده آدم رو که آینده میشه کابوس...
-
افق های دور...
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1396 14:38
اگه عمری داشته باشم، یک دوره از زندگیم، قطعا میرم فلسفه میخونم... از بچگیم ذهنم درگیر سوالها و مسائلی شده که هر روز بیشترم میشه. این خلا رو هیچ چیزی پرنمیکنه.... شاید این راه خوبی باشه....
-
جیغ، دست،هوراااا
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1396 14:23
و خوشحالی می کنیم به مناسبت بازگشت نونوچه ^_^
-
منِ عجیب شده
دوشنبه 27 شهریورماه سال 1396 00:20
انگار روحم رو دزدیده بودن، جایی بودم که به زور برده بودنم و همه دور هم میگفتن و میخندیدن و من چهرهاشونو نمیدیدم ولی فقط بدن هاشون سیاه بود. اونجا می تونستم تمام صداها رو بشنوم. صداهایی که داشتن درباره من حرف میزدن و ... همیشه فکر میکردم خواب می بینم ولی دیشب مطمن شدم خواب نیست. همیشه کابوس توی کابوس می بینم. جیغ میزنم...
-
از دست رفتم دیگه...
چهارشنبه 22 شهریورماه سال 1396 11:47
وقتی که داشت به کارهاش فکر میکرد، میگفت چطور میتونم یکم خودخواه تر باشم...
-
خب چرا نمیپرسه چت شده!؟
چهارشنبه 22 شهریورماه سال 1396 11:18
محمد بهم میگه: تو حالت صفر و یک هستی... یا صفری یا یک، یا خوشحالی که همه میفهمن خوشحالی یا ناراحتی که یهو میری تو غار تنهایی خودت... منطق فازی نداری... # از تحلیل گری مسائل بورسی رسیده به تحلیل شخصیت من...